روایت حسین پاینده از سریال دارا وندار
بخش اول این یادداشت به شرح زیر است :
جهانی همه سیاه و سفید
از میان سه سریالی که در تعطیلات نوروز 1389 از شبکههای تلویزیون ایران پخش شدند، مجموعهی «دارا و ندار» در زمان نمایش توجه برخی از تماشاگران را به خود جلب کرد. اما رویداد درخور تأمل در خصوص سریال یادشده این است که به رغم گذشت چند هفته از اتمام نمایش آن، همچنان در محافل هنری و فرهنگی مورد بحث قرار میگیرد و اشخاص گوناگونی (در ظرفیتهای مختلفی همچون منتقد ادبی، بازیگر، کارگردان، نمایندهی مجلس و غیره) دربارهی آن اظهارنظر میکنند. به سخن دیگر، این سریال هم در یافتن مخاطبان عام توفیق داشت و هم به اُبژهی توجهِ مخاطبان نخبه تبدیل شده است. تنوع طیف مخاطبان این سریال را همچنین از آنجا میتوان دریافت که برخی از شبکههای تلویزیونیِ ایرانیان مقیم خارج از کشور نیز اقدام به پخش آن کردند. از اظهارنظرهای عمومی در وبلاگها و سایتهای اینترنتی اینگونه مستفاد میشود که در نزد مخاطبان عامِ تلویزیون، «دارا و ندار» به علت بازیگریِ شخصیتهایش و نیز به سبب موقعیتهای طنزآمیزی که در داستانش روایت میکرد، برنامهای مفرّح و دیدنی بود. اما نکتهی مهمی که در اظهارنظرهای بینندگانِ عام مکرراً مورد تأکید قرار گرفته این است که «دارا و ندار» با به تصویر کشیدن سختیها و مصائب زندگیِ اقشار فرودست، مسائل و موضوعات تلخی را بیان کرد که چه بسا از دایرهی توجهِ جدیِ مسئولان و زمامداران بیرون مانده است. فقر، محرومیت و درد و رنج این اقشار کمتر به این صراحت و شجاعت بر صفحهی تلویزیون در معرض دید قرار گرفته است. شگفتآور اینکه دیدگاه طیف متنوعی از مخاطبان نخبه با نظر مخاطبان عام در خصوص این برنامه تطبیق پیدا کرده و «دارا و ندار» دقیقاً به همین دلیل مورد تحسین برخی از منتقدان ادبی و دستاندرکاران هنر نیز قرار گرفته است. از نظر منتقدان یادشده، پرداختن به این مضامین حکم نوعی انتقاد از سیاستگذاریهای رسمی در مورد محرومان را دارد. بویژه این موضوع که در دارا و ندار مصائب یک جانباز فروتن اما دردکشیده نیز به نمایش گذاشته شد، از جمله دلایل واقعگراییِ این سریال محسوب شده است.
به این ترتیب، در جمعبندیِ واکنشهای مخاطبان عام و نخبه به این سریال میتوان گفت که «رئالیسم» شاهواژهای است که نظرات طیف ناهمگونِ طرفداران یا تحسینکنندگانِ «دارا و ندار» را به هم پیوند میدهد. به زعم کسانی که این سریال را ستودهاند، هنر «دارا و ندار» عبارت بود از دور شدن از ذهنیگرایی و تقرّب به عینیگرایی. تولیدکنندگان این سریال، دنیایی واقعی با انسانهایی واقعی و مسائل و مشکلاتی ایضاً واقعی را به نمایش گذاشتند. اما از دیدگاهی دیگر میتوان پرسشهای مهمی را در تباین با نظر این تحسینکنندگان مطرح کرد، پرسشهایی که توجه ما را به جنبههای نه چندان آشکاری از کارکرد ایدئولوژیک و گفتمانیِ سریال مورد نظر جلب خواهند کرد. برخی از این پرسشها بدین قرارند: چه سریالی با چه ویژگیهایی مصداقِ راستینِ «سریال رئالیستی» است؟ آیا «دارا و ندار» عرفهای رئالیسم را رعایت کرده است؟ آیا به نمایش گذاشتن ایماژهای ترحمانگیز و رقتآور از زندگی فقرا و محرومان، بهخودیخود میتواند دلیل رئالیستی بودن یک اثر هنری باشد؟ «دارا و ندار» چه گفتمانی را تلویحاً ترویج میکند و بر کدام رفتارهای گفتمانی صحّه میگذارد؟ در ادامهی این نوشتار خواهیم کوشید پاسخهایی از منظر مطالعات فرهنگی به این پرسشها بدهیم. به این منظور، نخست میزان پایبندی یا عدول سریال «دارا و ندار» از اصول رئالیسم را خواهیم سنجید و در پایان، کارکرد فرهنگیِ این سریال را با استناد به آراء و اندیشههای برخی از نظریهپردازانی که نقش بسزایی در شکلگیری مطالعات فرهنگی داشتهاند (از جمله فوکو، بارت و اکو) مورد بررسی قرار خواهیم داد.
آیا «دارا و ندار» سریالی رئالیستی است؟
«دارا و ندار»، همچون اکثر سریالهای عامّهپسند، به زندگی روزمره میپردازد و موضوعی را دستمایهی شکلگیریِ داستانش قرار میدهد که معضل بزرگ عدهی زیادی از آحاد جامعهی ما، بویژه در اقشار میانی و تحتانی، است: مسئلهی مسکن. با اولین اپیزود سریال، هم شخصیتهای مهم به بیننده معرفی میشوند و هم موقعیت داستانی شکل میگیرد. بیننده به سرعت درمییابد که شخصیت اصلی داستان (تیمور گلچین) مردی حدوداً هفتاد ساله است. نزدیکترین بستگان او عبارتاند از دو خواهرش (مهین و شهین) و شوهران آنها (به ترتیب اتابکی و نصرت). تیمور که بسیار خسیس است، با شکایت به دادگاه میخواهد حکم تخلیهی خانهای قدیمی را بگیرد که چندین خانوادهی تهیدست در آن سکونت دارند. او پیگیری در این خصوص را به اتابکی و رشیدی (وکیلش) واگذار کرده است، اما درمییابد که آنان در تبانی با نصرت به دنبال منافعی برای خود هستند. از این رو، تیمور شخصاً به محل این خانهی قدیمی مراجعه میکند، ولی بر اثر سقوط فرش بر سرش بیهوش میشود. ساکنان خانه که تیمور را به چهره نمیشناسند او را داخل میبرند و از او مراقبت میکنند. در این مدت، تیمور از مشکلات مالیِ عدیدهی آنها باخبر میشود و پنهانی از طریق دو شوهرخواهرش مسائل آنان را حل میکند، به نحوی که یکی از آنها صاحب خانه میشود، یکی دیگر برای دختر دَمِبختش جهیزیه دریافت میکند، و غیره. در آخرین اپیزود، تیمور با «قشنگ خانوم» (دختری کرد) ازدواج میکند و فریدون (برادر غیرتیِ «قشنگ خانوم») با «نگار» (خواهر نصرت) عقد ازدواج میبندد.
از این شرح در نگاه اول چنین برمیآید که این سریال، به پیروی از اصول رئالیسم، مسائل زندگی طبقات متوسط و تحتانیِ جامعه را در کانون توجهِ مخاطبان قرار میدهد. این همان احساسی است که اپیزودهای سریال با نمایش جنبههای ناخوشایندِ زندگی ظاهراً در بیننده القا میکنند. برای مثال، ذبیح مرد تهیدستی است که خود را به همه «هنرمند» جا زده است، اما برای تأمین مخارج خانوادهاش لباس حاجیفیروز به تن میکند و سرِ چهارراهها داریه میزند. صحنهی روبهرو شدن اتفاقیِ ذبیح با همسر و فرزندانش در خیابان و دور شدن شتابزده و شرمگینانهی او، احساسات بیننده را تحریک میکند و موسیقی سوزناک متن هم بر شدت این احساسات میافزاید. این ترحم در اپیزودی به اوج میرسد که ذبیح در هیئت حاجیفیروز در مجلس عروسیای هنرنمایی میکند که خبر ندارد همسایگان و حتی همسر و مادر همسرش هم در همانجا حضور دارند.
به طریق اولی، اقامت چندروزهی تیمور با خانوادهی آقای شاکری که معلمی بازنشسته است، ما را با تنگناهای مالیِ او آشنا میکند که نمیتواند جهیزیهی مناسبی برای دخترش تهیه کند. وقتی نوبت اقامت تیمور با آقای مولایی و همسرش («مهربون») میرسد، درمییابیم که مولایی یک پای خود را در جنگ تحمیلی از دست داده است و با این حال مراجع ذیربط چندان کمکی به او نمیکنند. به طور کلی، با تماشای اپیزودهای مختلف این سریال معلوم میشود که هر یک از مستأجران این خانهی قدیمی به نحوی از انحاء در مضیقهی مالی قرار دارد و با مسائل و مشکلات فراوان دستهوپنجه نرم میکند.
آنچه جنبهی ظاهراً «رئالیستیِ» این سریال را تقویت میکند، تباینی است که این ایماژهای فقر و رنج در زندگی مستأجران، با ایماژهای ثروت و رفاه در زندگی تیمور و خواهرانش دارد. نماهایی که از داخل خانههای خواهران تیمور میبینیم، مبیّنِ رفاه مطلق ایشان و غوطهورشدنشان در راحتی و آسایش است. رفاه مادیِ این اغنیا در پلانهای متعدد و به شیوههای مختلف مورد تأکید قرار میگیرد. برای مثال، ما باخبر میشویم که اصولاً مهین و شهین آشپزی نمیکنند بلکه همیشه برای نهار و شام از رستوران غذا سفارش میدهند. میتوان گفت سر و وضعِ دو پسر مهین، تصویری مینیاتوری از دنیای این خانوادههای ثروتمند به دست میدهد: پسر کوچکتر مهین لباس مرد عنکبوتی را به تن میکند و پسر بزرگ موهایش را به سبک موسوم به «فَشِن» درست کرده است و دائماً هدفونهای امپیتری را در گوش دارد.
به جزئیات فوق میتوان نکات باز هم بیشتری را اضافه کرد تا نشان دهیم که سریال «دارا و ندار» ظاهراً همهی عناصر یا اجزاء سازندهی داستانهای رئالیستی را در خود دارد. اما اگر این سریال را بر اساس ملاکهای رئالیسم در هنر بررسی کنیم، آنگاه میتوان دلایل متقنی در رد رئالیستی بودن آن اقامه کرد. اهم این دلایل به شرح زیر هستند:
«دارا و ندار» تقابل سیاهی مطلق در برابر سفیدی مطلق است. در داستانهای غیررئالیستی از قبیل «هزار و یک شب»، شخصیتها تجسم خصائص کاملاً خوب یا کاملاً بد هستند. به بیان دیگر، یا یکسره نیکسرشتاند و یا یکسره بدذات. در آثار رئالیستی، برعکس، شخصیتها نه سیاهِ سیاهاند و نه سفیدِ سفید، بلکه خاکستریاند؛ یعنی هم زمینهای از سفیدی (فضیلت) در آنها میتوان یافت و هم زمینهای از سیاهی (خباثت). رئالیسم جنبشی در هنر و ادبیات است که با پیروی از اصل «واقعیتنمایی» (verisimilitude) میکوشد تا شخصیتهایی شبیه به انسانهای واقعی خلق کند. در جهان واقعی، انسانها آمیزهای از امیال و انگیزههای متباین و حتی ناسازگارند. نه همواره فرشتهای خوشطینتاند و نه همواره اهریمنی شریر. داستان یا سریال رئالیستی، روایتی نیست که صفآراییِ صافوساده و روشنِ انسانهای بدکردار در تقابل با انسانهای درستکار و شریف را به نمایش بگذارد. روایت رئالیستی پرتوی روشنگر به سرشت پُرتناقض و چندپارهی انسان میافکند و نشان میدهد که رفتار هر یک از ما بر اثر برهمکنشِ انگیزههای پیچیده و متغیری شکل میگیرد. در تخالف با شخصیتهای داستانهای رئالیستی، شخصیتهای سریال «دارا و ندار» چنان ماهیت آشکارا سیاه یا آشکارا سفیدی دارند که با یک تقسیمبندی ساده و تقلیلگرایانه میتوان آنها را به دو گروهِ «بدها» و «خوبها» تقسیم کرد: اغنیا «بد» هستند و فقرا «خوب». صفبندی «بدها» در مقابل «خوبها» به قدری واضح و مبرهن است که بیننده برای پی بردن به سرشت شخصیتها نیاز به هیچگونه تلاش ذهنی ندارد. برای مثال، آقای مولایی («جانباز 55%») به قدری به احکام دینی مقیّد است که حتماً برای نماز خواندن به مسجد محل میرود تا نمازش در «مِلک غصبی» باطل نشود. او دردهای جسمانی را صبورانه تحمل میکند اما حاضر نیست تیمور از پشت بلندگوی مسجد وضعیت اسفبار او را به گوش همه برساند. وقتی تیمور با جملاتی قالبی تکرار میکند که این جانباز «خانهاش، زندگیاش، زنش، بچهاش و همهچیزش» را برای دفاع از «شرف و انسانیت و حیثیت ما» فدا کرده، واکنش مولایی به همان اندازه قالبی است: او با لحنی ایثارگرایانه میگوید که «آقایان اعلام میکنم، من راضی نیستم به این حرفها، من از هیچکس طلبکار نیستم.» مولایی عضو تعاونی مسکن است اما ایثار مالیاش به حدی است که دار و ندارش را برای کمک به دیگران خرج کرده و نتیجتاً اکنون چهار میلیون تومان در پرداخت اقساط صندوق تعاونی مسکن بدهکار است. با وجود این تنگنای مستأصلکننده، مولایی در سکانس بعدی ازخودگذشتگی را به اوج میرساند و به تیمور میگوید: «جنگ بشه، بازم من میرم؛ چه وام بِدن چه وام ندن». به طریق اولی، همسر مولایی به قدری زن صبور و ازخودگذشتهای است که با وقوف به قطع شدن یک پای مولایی با او ازدواج کرده و اکنون همهی سختیها را مهربانانه به جان میخرد و هیچ شِکوه یا احساس تأسفی ندارد. نه فقط رفتار این شخصیتها، بلکه حتی نام آنها به غایت کلیشهای است: همچون داستانهای «هزار و یک شب» که شخصیتهایش تفرّد ندارند و لذا نام فردی هم ندارند و با شغل یا جایگاه اجتماعیشان مشخص میشوند (مانند «بازرگان» یا «مَلِک»)، آقای «مولایی» در چشمپوشی از مادیات و زندگیِ اینجهانی به مولا علی (ع) اقتدا کرده، و نام همسر بسیار مهربان او «مهربون» است. ایضاً آقای شاکری به منظور تأمین جهیزیه برای دخترش قصد دارد کلیهاش را بفروشد تا از الگوی رفتار آبرودارانه عدول نکند. سرشت فرشتهگونِ این مستأجران را از آنجا میتوان دریافت که ایشان با یکدیگر همدلی دارند و به زنوشوهری متکدی به نام «مردوخ» و «طوطی» پناه دادهاند تا با برپا کردن چادر در حیاط خانه، سرپناهی داشته باشند. در تباین با این انسانهای شریف و پاکدامن، خانوادههای اتابکی و منوچهری نماد تمامعیار پستی و پلیدیاند. آقای اتابکی رؤیای بالا کشیدن مالواموال شوهرخواهرش را در سر میپروراند و نصرت منوچهری با حقهبازیهای خاصِ خود باجناقش را در راه رسیدن به این هدفِ خبیثانه یاری میدهد. حتی خواهرهای تیمور هم به رغم ظاهرسازیهای متملّقانه، در واقع منافع مادیِ خود را دنبال میکنند. آنها به قدری «بد» هستند که به جای تکلم به زبان فارسی، دائماً از کلمات بیگانهی انگلیسی استفاده میکنند (!). برخلاف زنان «خوب» و «بسازی» مانند طلعت و «مهربون» که به زندگیِ فقیرانه راضی هستند، مهین و شهین زنانی زیادهطلباند که نه فقط ولخرجیهای غیرمسئولانهشان، بلکه همچنین آرایش و لباسهای آنچنانیشان، حکایت از ذات بدِ آنها دارد. زنانی مانند «طوطی» یا «درددل خانوم» (همسر آقای خسروی، دربان دادگستری) پابهپای شوهرانشان زحمت میکشند، اما این دو خواهرِ جلف و ماتریالیست که حتی آشپزی هم بلد نیستند، با واداشتن شوهرانشان به شستن ظرفها، حرمت مردانهی آنان را زیر پا میگذارند.
«دارا و ندار» با پیرنگ پُرتعلیق ایجاد جاذبه میکند، نه با عنصر شخصیت. داستانهای غیررئالیستی توجه مخاطب را به رویدادها معطوف میکنند تا روایتی مملو از حوادث پیشبینینشدنی و غالباً خلاف توقع به خواننده ارائه دهند. در نتیجه، شخصیت به عنصری در خدمت بسط پیرنگ تبدیل میشود. برای مثال، در داستان «وَردُالاکمام و اِنسُالوجود» در «هزار و یک شب»، دو شخصیتی که نامشان در عنوان داستان آمده است صرفاً به این دلیل وجود دارند که حوادث بیشمار همچون حلقههای زنجیری طولانی شکل بگیرند و خواننده علاقهمند شود روایت پُرسوز و گداز عشق آنها را دنبال کند. متقابلاً داستانهای رئالیستی تأثیر رویدادها در شکلگیری باورها و تغییر رفتار انسانها را به نمایش میگذارند. به بیان دیگر، فیلم یا سریال رئالیستی رابطهی بین دو عنصر شخصیت و پیرنگ را معکوس میکند، به گونهای که هر یک از شخصیتها ساختار روانی منفرد و خاص خود را دارد و بیننده به سَمتی سوق داده میشود که تحول این ساختار بر اثر وقایع را دریابد. برای مثال، در داستان رئالیستیای مانند «شهر کوچک ما» نوشتهی احمد محمود، روایتگر نوجوان تحول روانیِ مهمی را پشت سر میگذارد و با مشاهدهی بولدوزرهایی که خانهاش را ویران میکنند، به وجود فاصلهی طبقاتی پی میبَرَد. فراتر رفتن از تصورات معصومانهی کودکان و ورود به دنیای پُردرد و رنجِ بزرگسالان، شخصیت راوی را دگرگون میکند و از آن زمان به بعد، او دیگر پسربچهای سرخوش و بیغم نیست، بلکه واقعیتهای تلخ را میشناسد و به مسئولیتهای بزرگسالانهاش پی برده است. در تخالف با این ویژگیِ آثار رئالیستی، سریال «دارا و ندار» اساساً با تکیه بر پیرنگ جلو میرود و روانشناسیِ شخصیت جایی در آن ندارد. اساساً همهی شخصیتهای این سریال از نوع موسوم به «ایستا» هستند که تغییر نمیکنند و در پایان همان چهارچوب فکریِ ابتدای داستان را همچنان حفظ کردهاند. یگانه شخصیتی که به یک معنا «متحول» میشود، خودِ تیمور است که به شرافت و صداقت و محبت و فضیلت و دیانت و سختکوشیِ تهیدستان پی میبَرَد و در پایان داستان دیگر آدمی پولپرست و بیاعتنا به مشکلات محرومان نیست. جالب اینکه «تحول معنویِ» تیمور، نه به دلیل از سر گذراندن تجربههای تأثیرگذار، بلکه به علت ضربهی مغزی رخ میدهد! در اکثر سریالهای تلویزیون ما، اشخاص خبیث و بدطینت و بیاعتنا به معنویات به علت باز شدن چشمهای دلشان به حقیقت الوهی سرانجام به فلاح و خداباوری هدایت میشوند، اما شخصیت اصلی این سریال بر اثر ضربهی ناشی از سقوط فرش درمییابد که باید از ثروتش انفاق کند.
«دارا و ندار» دنیایی خیالی و کاملاً غیرواقعی را تصویر میکند که همهی مشکلات در آن حل میشوند و مصائب و محرومیتهای تهیدستان به یُمنِ نوعدوستیِ ثروتمندان پایان مییابند. داستانهای غیررئالیستی از قبیل حکایتهای شهرزاد، این فکر را به ذهن خواننده متبادر میسازند که نهایتاً گرهها گشوده خواهند شد و محنتها پایان خواهند یافت. مشکلِ وَردُالاکمام و اِنسُالوجود صبغهای کاملاً شخصی دارد و حل شدن آن در گرو هیچگونه کنش یا تغییر اجتماعی نیست. عاشق و معشوق رنجها میکشند تا اینکه عاقبت به هم میرسند و از آن پس تا پایان عمر «به خوبی و خوشی» زندگی میکنند. پایانبندی شادمانه، جزء جداییناپذیر روایتهای غیررئالیستی است. اما داستانهای رئالیستی معمولاً فرجام خوش ندارند، زیرا بنابر اصول رئالیسم ما انسانها قربانی واقعیتهای ناخوشایندی همچون اختلاف طبقاتی و فقر هستیم. محرومیت با کنش اجتماعی پایان مییابد، نه با نوعدوستی یا لطف شخصیِ این یا آن فرد خیّر. داستان یا فیلم و سریال رئالیستی با سِیرِ رویدادها و همچنین با نحوهی خاتمه یافتنش اینگونه القا میکند که زندگیْ توأم با انواع نابرابری است و این نابرابریها در ساختارهای اجتماعی ریشه دارند. روایت رئالیستی خواننده را بهطور ضمنی به کنشی ایجابی برای در انداختن طرحی نو فرامیخواند. متقابلاً سریال غیررئالیستیای مانند «دارا و ندار» چنین القا میکند که نیازی به کنش اجتماعی نیست؛ کافی است داراها کمی به خود آیند و بذل مال کنند تا همهی تهیدستان عاقبتبهخیر شوند. «حکمت» یا «پیامی» که از این سریال برمیآید، این است که انسانها هنگام نیازِ همنوعانشان، باید به یاری یکدیگر بشتابند و اگر اغنیا فقط بخشی از ثروت خود را برای رفع نیازهای فقرا خرج کنند، همه به فلاح میرسند