زمانی به ۷۰ سالگی رادیو رسیدهایم که بسیاری از پیشکسوتان آن یا در میان ما نیستند یا توانایی گفتوگو با ما را ندارند. با چند نفر انگشتشماری که هنوز در قید حیاتاند و همچنان فعال در زمینههای رسانهای، گفتوگو کردهایم
.
از آغاز تاسیس رادیو در ایران هفتاد سال میگذرد. اردیبهشت ماه سال ۱۳۱۹ خورشیدی؛ سال و ماهی که با خاطرات بسیار همچنان در ذهنها مانده است؛ هفتاد سالی که نه تنها در تاریخ ایران پر از فراز و نشیب بوده است که برای تهیه کنندگان اولیه و بعدی رادیو نیز.
هفتاد سال در ایران بیش از حد متوسط عمر کسانی است که در آن خاک میزیند. رادیو اما توانست بیش از همه ما به عمر خود ادامه دهد و همچنان به هر صورتی که هست و احتمالا خواهد ماند، مهمترین وسیله اطلاع رسانی باقی بماند. ایرانیان هفتاد سالگی رادیو را در غربت جشن میگیرند، زیرا که در ایران جشنی بدین منظور بر پا نمیشود. سکوتی همراه با ناسپاسی در آن دیار برقرار است. ما اما نسلی هستیم که با برنامههای "آقا بیژن" و " صبحی مهتدی" بزرگ شدیم. روزهای جمعه به عشق شنیدن برنامه سرگرمکنندهی "ما و شما" پیچ رادیو را باز میکردیم تا صدای" شاباجی خانم" و "فوفول" و "عزجون" به گوشمان برسد.
بعداز ظهرهای گرم و سرد تابستان و زمستان را با شوق شنیدن "گلهای جاویدان" سر میکردیم و شبها با رؤیای داستانهای شب سر بر بالین مینهادیم. رادیو ایران در آغاز به عنوان بخشی از اداره تبلیغات و انتشارات، توسط رضا شاه پهلوی در ساختمان بی سیم پهلوی در جاده قدیم شمیران تاسیس شد. همچنان که از نامش پیداست در ابتدا تنها یک ارگان سخن پراکنی دولتی به شمار میآمد که وظیفهاش فقط تبلیغ بود. چه بسا بسیاری از مردم این وسیله سخن پراکنی را درسالهای نخست رد میکردند و مذهبیون متعصب نیز وجود آن را در خانه حرام میشمردند.
اما رادیو کم کم توسعه پیدا کرد و از آن حالت صرفا تبلیغاتی بیرون آمد. ساخت و پرداخت برنامههای سرگرم کننده و پخش موسیقی مورد علاقه مردم از یک سو، و توجه به حساسیتهای مذهبی، با پخش اذان در ساعات متداول و سخنرانیهای مذهبی به وسیله روحانیون معتبر،از سوی دیگر، سبب شد که رادیو در میان مردم جایگاه اصلی خود را بیابد. دیگر خانهای نبود که در آن یک رادیو وجود نداشته باشد.
خاطراتی از نخستین آشناییها با رادیو
ایرج گرگین یکی از نخستین دست اندرکاران برنامههای رادیو بود که در آغاز به عنوان گوینده و سپس تهیه کننده در رادیو مشغول شد و بعدها سرپرستی رادیو تهران − رادیو دوم، بخش روشنفکرانه رادیو را بر عهده گرفت. آقای گرگین در مورد چگونگی آشناییاش با رادیو در زمان خردسالی میگوید: «مانند بسیاری از همنسلان ام، وقتی بچه بودم، رادیوهای جعبه ای "داریا" در خانه ی ما بود. البته آن زمان هنوز رادیو ایرانی وجود نداشت. : ایرج گرگین ما در جنوب ایران زندگی میکردیم و یادم میآید که پدرم رادیو دهلی، رادیو بیبیسی و رادیو آلمان را میشنید. شاید اولین خاطرهای که از رادیو در دوران کودکی در ذهنام مانده، صدای "اینجا برلن است" مرحوم شاهرخ است که گویندهی آن زمان رادیو برلن بود. همانطور که میدانید آلمانها تا پیش از جنگ دوم جهانی خیلی در ایران نفوذ داشتند. ما هم چند ساله بودیم و پدرانمان بیشتر رادیو برلن را گوش میدادند. یعنی هر رادیوی فارسیای را که میتوانستند بگیرند، میگرفتند و ما هم میشنیدیم. حقیقت این است که این جعبهی جادویی تا سالها بعد مورد توجه چندان من نبود. تا زمانی که دیگر بزرگ شدم، وارد کار مطبوعاتی شده بودم و در دانشکدهی ادبیات درس میخواندم و شروع به کار صحنه نیز کرده بودم».
آذر پژوهش، گوینده خوش صدا و پر کار برنامههای رادیویی، در آغاز چندان میانهای با رادیو نداشته است: «من تا سن چهارـ پنج سالگی اصلا رادیو نمیشناختم. برای این که در آن موقع رادیو اولا همه جا نبود و سهـ چهارسالی بود که اصلا شروع به کار کرده بود و بعد هم در همهی خانهها نبود. اگرهم بود، ساعات زیادی برنامه نداشت و خب ما هم که بچه بودیم، مدرسه میرفتیم، وسط روز اصلا رادیو نمیشنیدیم و شب هم میآمدیم زود مشق مینوشتیم و میخوابیدیم. این است که من در حقیقت از چهاردهـ پانزده سالگی رادیو را شناختم. راستش وقتی شناختم هم، اگر حقیقتاش را بگویم، خیلی به مسألهی رادیو توجه نداشتم. من بیشتر کتاب خواندن را دوست داشتم و روزنامه میخواندم. روزنامهها را میخواندم و حتی در سنین بچگی هم چون انشای من خوب بود و همیشه تشویقم میکردند، گاهی هم برای روزنامهها مقاله هم مینوشتم و میفرستادم و بعضی وقتها این مقالهها چاپ هم میشد».
: ناصر رستگارنژادناصر رستگارنژاد، ترانه سرا و عضو شورایعالی موسیقی در رادیو، برای شنیدن موسیقی از این جعبه جادویی حتا دزدکی به خانه همسایه هم میرفته است: «فکر میکنم ششـ هفت سالم بود که در همسایگی ما پیرمردی بود. وقتی صدای سنتورش بلند میشد، خب طبیعی بود که من صدایش را از دیوار همسایه میشنیدم و لذت میبردم. برای این که در خانوادهی ما رادیو غدغن بود، چون میگفتند ملائکه از آنجا پرواز نمیکنند و این مزخرفات. یک خانوادهی متعصب مذهبی داشتم. رادیو بود، ولی فقط اخبار را میشنیدند و به هیچ وجه اجازه داده نمیشد که موسیقی گرفته شود. این است که من لذت عجیبی از صدای این ساز میبردم».
صدرالدین الهی، روزنامه نگار با سابقه، با وجود آن که بعدها نیز با رادیو سر و کاری نداشت، برای شنیدن رادیو اما سرکی به خانه عمه جان میکشید: «روزی که گفتند میرسید حسین خان، پسر عمهی بزرگم که همسن پدرم بود، رادیو خریده، برای ما بچههای ۷-۸ ساله خبر در اندازهی سفر به کهکشان بود. میگفتند که این وسیله، خبرهای عالم و آدم را از اطراف و اکناف جهان به گوش همه میرساند. اما رادیو داشتن کار هرکس نبود. در محلهی قدیم ما "سرچشمه" خانهها برق نداشتند و معدود بودند خانههایی که از برق چراغ موشی کارخانهی حاج امینالضرب استفاده میکردند. تازه، بعضی شبها هم چراغ نفتی روشن میشد. چون کارخانهی برق به پِتپِت افتاده بود. کارخانهی برق تهران هم تازه در جایی که بعدها میدان ژاله نام گرفت، راه افتاده بود و حالا داشتن ِ کنتور برق از علائم تشخص بود. کسانی هم بودند که با کنتور برق، یعنی خرید و واگذاری آن به صاحبان و متقاضیان برق، به آلاف و علوفی میرسیدند. یا خانههای متعدد خود را صاحب برق میکردند؛ یعنی برایاش کنتور میگذاشتند.
صدرالدین الهی در هرحال، داشتن رادیو مستلزم داشتن برق بود و ما در خانه برق نداشتیم. روزی که برای دیدن رادیو به خانهی بیبی، عمهی بزرگمان رفتیم، دیدیم که روی پشتبام کاهگلی خانه یک تیر چوبی به شکل صلیبی بلند، بلندتر از تیرهای چراغ برق کوچه گذاشتهاند و چهار طرف چوب را سیم کشیدهاند و یک سیم از پشتبام به داخل خانه آمده است. گفتند که این آنتن رادیو است. تا سر پشتبام نباشد، صدای رادیو درنمیآید. میگفتند اگر آنتن تکان بخورد، صدای رادیو خراب میشود و به همین جهت، اگر کلاغها روی آنتن مینشستند، به طرفشان سنگ میانداختند که بروند و در کار پخش صدای رادیو اخلال نکنند. اما دیدن خود رادیو برای ما دنیای دیگری بود؛ روی یک میز چهارپایهی خاتم که بیبی یک رومیز گلدوزی شدهی رنگین دخترعمو، قدسی خانم را روی آن انداخته بود، جعبهی قهوهای کمرنگی در حد و اندازهی یک مبل کوچک دیده میشد. که روی آن هم باز یک دستمال گلدوزی دیگر انداخته بودند و یک قاب خاتم که در آن به خط خوشی "ونیکات" خطاطی شده بود. لابد برای این که کسی رادیو را چشم نزند! آن روز جمعه بود. مدرسهها تعطیل و همهی ما بچهها دعوت شده بودیم که برویم رادیو گوش بدهیم و بعد ناهار پیش بیبی باشیم که همهی ما بچهها را برخلاف بزرگترهای دیگر، آقا یا خانم، با ذکر اسم کوچک خطاب میکرد. میرسید حسین خان که مثل مادر با بچهها خیلی مهربان بود، آمد. نگاهی به ساعتاش انداخت و یک پیچ را چرخاند. چراغ سبزی توی پیشانی جعبه روشن شد. ولی صدایی درنیامد. میرسید حسینخان توضیح داد که دارد گرم میشود. مثل الان نبود که دکمه را زور نداده، صدای زِرزِر بلند میشود. چند لحظهای گذشت؛ صدای خشخشی از جعبه بلند شد و پسرعمه گفت: «گرم کرد». بعد ناگهان صدای مهربان درشتی از جعبه برخاست که میگفت: «بچهها سلام!» صدا آرامشبخش و اطمیناندهنده بود و صاحب صدا توضیح داد که امروز قصهی تازهای نقل خواهد کرد و شروع به قصه گفتن کرد. آنقدر شیرین بود که ما ۴-۵ کودک یادمان رفت که میشود شیطنت کرد و پای جعبه میخکوب شدیم. تنها چیزی که نظرمان را میگرفت، آن چراغ سبز روی جعبه بود که با بالا و پایین رفتن صدای گوینده، تکان میخورد و کمرنگ و پررنگ میشد. مثل چشم گربهای که بین خواب و بیداری گرفتار است. در راه بازگشت به خانه، پدر گفت که قصهگو "صبحی" نام دارد. بعدها نام کاملاش را که فضلالله صبحی مهتدی بود، یاد گرفتیم. قصههای صبحی ما را به قصه بست و بست و بست تا قصهنویس شدیم. رادیو در خانهی بیبی، ما را به صدایی که صاحباش دیده نمیشد، پیوست. به تدریج در کوچههای محلهی ما درخت آنتن بر سر بامها سبز شد و ما هنوز رادیو نداشتیم. چون برق نداشتیم. جمعههای ما با رادیو و بچهها پر میشد و فرهاد هنوز نخوانده بود: «جمعه روز بدی بود، روز بیحوصلگی، روز خوبی که میشد غزلی تازه بگی!»
نورالدین ثابت ایمانی که اغلب در بخش خبر، صدای مردانه و رسای او را میشنیدیم، با شنیدن صدای خوش یکی از گویندگان رادیو با این جعبه جادویی آشنا میشود: «من در دورهی دبیرستان بودم که رادیو به خانهی ما آمد. آن موقع رادیو همهجا نبود. ولی در بعضی خانهها بود. منجمله در خانهی ما که پدرم به تازگی یک رادیو خریده بود. من رادیو را گوش میکردم. البته در سن نوجوانی از مطالب آن چیز زیادی نمیفهمیدم. فقط خبرها را گوش میکردم. کمکم به کار رادیو علاقهمند شدم. یعنی در واقع یک صدا در رادیو مرا به کار خود و به رادیو جذب کرد؛ آن هم صدای زندهیاد اسدالله پیمان بود. در آن زمان آقای پیمان همراه آقای تقی روحانی و آقای محمود سعادت سه گویندهی تاپ رادیو بودند. صدای آقای پیمان که همیشه مریدش بودم و بعدها هم دوست نزدیک من شد – روحاش شاد − معلم من بود برای این که دنبال کار گویندگی را بگیرم».
یکی از دلائل محبوبیت رادیو در میان مردم پخش موسیقی بود. امیر هوشنگ ابتهاج، ه. الف سایه، شاعر نامدار ما که در آنزمان در رشت میزیست، آنگونه که خود میگوید، برای شنیدن موسیقی از این جعبه سحرآمیز، به قهوه خانه نزدیک خانه میرفته، و از همان جا با زنی که برای نخستین بار صدایش از رادیو پخش میشود، قمرالملوک وزیری، آشنا میگردد.
این شنوندگان اولیه رادیو اما هر یک به گونهای به رادیو راه پیدا کردند. ایرج گرگین، تصادفی سرو کارش به رادیو میافتد. وی میگوید: «شاید دست تصادف بود؛ در دانشکدهی ادبیات با دوستانمان در "کانون تئاتر دانشگاه تهران" کارهای صحنهای انجام میدادیم. تا این که به من گفته شد، که رادیو نیاز به گوینده دارد. من نگاه کردم و دیدم که بله رادیو اعلام کرده است به گوینده و تهیهکننده نیاز دارد و در امتحان شرکت کردم. این امتحان در مدرسهی نوربخش برگزار شد و اولین امتحانی بود که به صورت تستی برگزار میشد. گویا حدود ۲۰۰ نفر در این امتحان شرکت کرده بودند. من با نمرهی خیلی خوبی قبول شدم. البته آن زمان سال اول دانشگاه بودم و تصور نمیکردم کار خیلی مهمی دارم انجام میدهم. به این ترتیب، کارم را در رادیو از تهیهکنندگی شروع کردم. تا این که آقای پیمان به من پیشنهاد دادند که کار گویندگی را نیز جدی بگیرم. در نتیجه، من امتحان دیگری برای گویندگی دادم و در آن هم قبول شدم. کلاسهایی هم تشکیل شد که آقای روحانی و یکی دو نفر از اساتید دانشگاه، فن گویندگی را به ما تدریس میکردند. البته من آن موقع چون در دانشکدهی ادبیات بودم و کار میکردم، خودم کلی ادعا داشتم. ولی به هرحال به کلاسهای آقای روحانی که در "بیسیم پهلوی" تشکیل میشد، رفتم و از محضر این پیشکسوت هم استفاده کردم. آن زمان رادیو داشت مدرن میشد. یعنی اولین باری بود که دستگاههای ضبط صدا به کار گرفته میشد. تا پیش از آن بیشتر برنامهها زنده پخش میشدند. به این خاطر، استادی از آمریکا آمد و کلاسهایی برای ما ترتیب داد که در آن اصول نوین رادیو را به قبول شدگان در امتحان تهیه کنندگی و گویندگی درس میداد. البته کلاسهای او بیشتر به تهیه، تولید و ادیت مربوط میشد. به این ترتیب، من سال ۱۳۳۷ خورشیدی رسماً کار رادیو را شروع کردم و بیش از ۵۰ سال است که این قضیه ادامه دارد».
ناصر رستگارنژاد، همکاری خود با رادیو را با پخش یکی از ترانههایش آغاز میکند: «اولین ترانهی من که از رادیو پخش شد "شبهای میگون" بود که خانم غزال خواند. نمیدانم شما یادتان هست یا نه: شبهای میگون/ خوش منظر... فکر نمیکنم به سن شما برسد».
آذر پژوهش بنا به دلائلی به رضائیه رفته بود و از همان جا با رادیو رضائیه شروع میکند: «زمانی که من به مناسبتی از تهران به رضائیه پیش عمو و مادر بزرگم رفته بودم، آنجا چون شهر کوچکتری بود و رئیس رادیو رضائیه با عموی من دوست بود و رفت و آمدی داشت، آنجا متوجه رادیو شدم و خب چون لهجه هم نداشتم و فارسی حرف میزدم، آن آقای نخجوانی، به من گفت خانم شما بیا توی رادیوی ما و خبر بخوان و حرف بزن. و من مدرسه میرفتم، ولی میرفتم رادیو و کارم را انجام میدادم و خبر میخواندم و از این چیزها. بعدها همان باعث شد ضمن این که بازهم مدرسه میرفتم، استانداری رضاییه رفتم، شهرداری رفتم و آنجا رئیس تبلیغاتشان شدم و خبرهای استان و شهر و همه را میبردم به رادیو. خلاصه در عین حال که درس میخواندم، کار رادیویی هم انجام میدادم. اواخر سال ۱۳۳۷ آمدم به تهران، و بعد از همان زمان کار با رادیو ایران راشروع کردم».
نورالدین ثابت ایمانی، گوینده خوش صدای اخبار رادیو و برنامههای دیگر هم مانند ایرج گرگین، نخست امتحان میدهد: «هنوز دوران دبیرستانام تمام نشده بود که اولین فرستندهی رادیو تلویزیون در ایران شروع به کار کرد. پسرخالهی من، مهندس نادری، در تلویزیون آقای ثابت، به نام "تلویزیون ایران"، یعنی اولین تلویزیونی که در ایران تأسیس شد (سال ۱۳۳۸) کار میکرد. وقتی اعلام کردند برای این تلویزیون نیاز به گوینده دارند، مهندس نادری به من پیشنهاد داد که من هم بروم امتحان بدهم. فکر میکنم کلاس یازده دبیرستان بودم که رفتم امتحان دادم. اتفاقاً کسی که من را امتحان کرد، آقای پیمان بود. به عنوان گویندهی تلویزیون در این امتحان قبول شدم. از جمله کسانی هم که با من قبول شدند، آقای حبیب روشنزاده هستند. دوستان دیگری نیز بودند که هیچکدام به کار گویندگی ادامه ندادند. اما من و آقای روشنزاده به تلویزیون ملی رفتیم و سالها تا وقتی از ایران بیرون آمدیم، در تلویزیون کار میکردیم. یک سال بعد از این که در تلویزیون شروع به کار کرده بودم، آقای اسدالله پیمان به من گفت که رادیو نیاز به گوینده دارد. برای کار در رادیو اسمنویسی کردم. یادم میآید که ۳۰۰ داوطلب نامنویسی کرده بودند. آن موقع آقای پیمان دیگر در رادیو نبود و در تلویزیون در بخش هنرهای زیبا کار میکرد. آقای تقی روحانی و آقای ضیاءالدین سجادی از من امتحان گرفتند. از میان داوطلبین من، آقای محمد سلطانی و… پذیرفته شدیم. آقای ایرج گرگین هم یک دوره پیش از ما امتحان داده بود و در حال کار در رادیو بودند».
اما بهترین گویندگان رادیو که کمتر تپق میزدند و صدایشان هم رساتر از دیگران بود، معمولا در بخش خبر کار میکردند. ثابت ایمانی میگوید که سخت گیری برای گویندگان خبر تا آن حد بود که جریمهمان میکردند: «اصلا رادیو کنترل کننده داشت که تعدادی از دوستان خودمان بودند. آنها در خانه مینشستند و برنامههای رادیو را کنترل میکردند. بعد هم یادداشت میکردند که این یا آن گوینده، فلان ساعت و در فلان بخش خبر، این یا آن اشتباهات را داشت. خود آقای معینیان این گزارشها را دانه به دانه میخواند و روی آن دستور میداد. مدیر آن زمان رادیو نیز آقای پاشا سمیعی بودند و در مجموع سختگیری عجیبی، به خصوص برای گویندگان خبر اعمال میشد».
برخی از گویندگان و تهیه کنندگان برنامهها، کم کم مسئولیتهای بزرگتری در رادیو بر عهدهشان گذاشته شد. ایرج گرگین سرپرستی برنامه دوم − رادیو تهران را عهده دار شد. برنامه دوم بیشتر روشنفکرانه بود. زمانی که تعداد روشنفکران ایرانی بسیار اندک بودند و میزان تحصیلکردگان کم آن روزگار هم فاصله بسیاری تا روشنفکری داشتند.
رادیو تهران، موج روشنفکری
ایرج گرگین جامعهی آن روز ایران را مستعد چنین برنامههایی میدیده است و میگوید: «در آغاز دههی ۴۰ خورشیدی نیاز به تولید چنین برنامههایی احساس میشد. به دلیل این که ناگهان جنبشی در زمینهی ادبیات و اندیشه در ایران به وجود آمده بود. اگر به خاطر داشته باشید، بهترین شاعران ما در آن زمان شروع به سرودن شعر کردند و دیوانهایشان منتشر شد. موسیقی هم در همان زمان نُضجی از نوع دیگر گرفته بود. این اتفاق در زمینههای مختلف دیگر نیز افتاده بود و فکر میکنم دستگاه رادیو تلویزیون ایران این نیاز را احساس کردند که شاید رادیویی نه برای عامهی مردم، بلکه برای خواص – از نظر فکری − لازم باشد. برای این که تودهی شهرنشین زیادی از جوانان، کتابخوانان و حتی سیاسیون سابق که بعد از ۲۸ مرداد به گوشهای خزیده بودند، به بلندگویی احتیاج داشتند. به این ترتیب، وقتی رادیو تهران (رادیو ۲) تأسیس شد و سرپرستی آن را به من واگذار کردند، شورای برنامههای ما از کسانی مانند دکتر کاردان، آقای علیاصغر حاج سیدجوادی و… تشکیل میشد. برجستهترین روشنفکران آن زمان با ما همکاری داشتند که اگر بخواهم اسامیشان را نقل کنم، بسیار طولانی خواهد شد».
برنامه "هنر برای مردم"
آذر پژوهش نیز پس از گویندگی، دست اندر کار تهیه برخی برنامهها شد: «برنامهی "هنر برای مردم" برنامهای بود که چند سال اجرا شد و خیلی هم با اقبال و توجه مردم روبهرو بود. در این برنامه هنرمندان در همه جای تهران میرفتند و برنامه اجرا میکردند. بعدها به شهرستانها هم رفتند. از خلیج فارس بگیرید تا دریای خزر و شمال همه جا این برنامهها رفت و خیلی هم خوب بود و من هم اینها را گویندگی میکردم. یعنی در واقع گردانندگی این برنامهها با خود من بود. ولی خب البته از رادیو هم سرپرستی با ما میآمد که اکثرا آقای شیرزاد بود».
"هنر برای مردم"، همانگونه که آذر پژوهش میگوید، بسیار پر طرفدار بود و در میان عامه مردم با استقبال فراوان روبرو میشد. با این همه برنامه "گلها" که داود پیرنیا بنیانگذار آن بود و روشنک، با صدایی نرم و زنانه و لطیف دکلمهی شعرهای آن را بر عهده داشت، همچنان جایگاه خود را در میان مردم، به عنوان یک برنامهی طراز اول حفظ کرده بود.
بیاعتمادی مردم به اخبار رادیوی دولتی
رادیو در عین حال که برنامههای آموزنده و سرگرم کننده و روشنفکرانه را توامان داشت، یک نقص نیز از نگاه مردم داشت. مردم اخبار رادیو را باور نداشتند. زیرا که میدانستند سانسور بر آن اعمال میشود. ایرج گرگین اما علت ناباوری مردم به اخبار رادیو را در بی اعتمادی به دولت میبیند: «اصولا در کشورهایی که دولتها مورد اعتماد مردم نیستند، طبیعتاً خبری هم که از دستگاه دولتی پخش میشود، چندان مورد اعتماد آنان نیست. اما نکتهی مهم این است که در آن زمان در ایران برای عامهی مردم رادیو وسیلهی خبررسانی بود و به آنها میگفت در ایران و دنیا چه اتفاقی افتاده است، یا رهبر مملکت به کجا رفته است و… ولی برای روشنفکران و نخبگان جامعه این کافی نبود. چون به خصوص رژیم گذشته میراث ۲۸ مرداد را بهدوش میکشید. جامعه تب و تاب سالهای ملی شدن نفت را به یاد داشت و نوعی بیاعتمادی به خبرهای دستگاههای دولتی پیدا شده بود. این نکته هم باید گفته شود که در بیان خبرها نوعی سانسور وجود داشت. البته سانسور همهجا بوده وهست. به عقیدهی من، الان هم بعد از گذشت این همه سالها در پیشروترین کشورها، در زمینهی خبررسانی، تعبیر و تفسیر خبر و برداشت از رویدادها، انواع سانسور به شکلی وجود دارد. در آن زمان هم چنین سانسوری وجود داشت. همهی خبرها پخش نمیشد. همهی آنچه که حقیقت داشت ولی ممکن بود به برخی از مقامات بربخورد، بیان نمیشد. این خبرها به صورت شایعه در میان مردم دهان به دهان میگشت و این شایعات بر اخبار غلبه داشت. امروز هم در ایران این وضعیت به درجات چند صد برابر رواج دارد. یعنی شما آنقدر به خبری که از دستگاه رادیو میشنوید، اعتقاد ندارید که همسایه میگوید و یا از بقال سر کوچه میشنوید. این نتیجهی بیاعتمادیای است که مردم به دولت پیدا میکنند. منتها این بیاعتمادی ممکن است دلایل مختلف داشته باشد؛ مانند دوران ما دلایل واقعی داشته باشد و یا مانند دوران گذشته دلایل نیمهواقعی».
اعمال سانسور در رادیو
سانسور اما تنها در بخش خبر اعمال نمیشد. چه بسا در زمینههای دیگر تا حتا پخش ترانه نیز دست برده میشد. ناصر رستگارنژاد در این مورد میگوید: «موقعی که من ترانهی "مهتاب" را ساختم، نه کسی ویگن را میشناخت و نه این ترانه را کسی شنیده بود. من این را بردم نزد روانشاد اسداله پیمان که آن موقع در یو.اس.آی.اس کار میکرد. ما رفتیم این را ضبطش کردیم. چیز خیلی قشنگ و خوش صدایی از کار درآمد. این نوار را بردم رادیو، قرار شد پخش شود. روز بعد با ویگن و زنش که اتفاقا رادیوشان هم خراب شده بود، آمدند خانهی من نشستند. به من گفتند ساعت یک و نیم پخش میشود. ما هر چی نشستیم، دیدیم پخش نشد. من جلوی این ویگن و زنش دمق شدم. حالا اینها خوشحال بودند که صدای ویگن از رادیو پخش میشود. پخش نشد. روز بعد بلند شدم رفتم رادیو سراغ این آقا را گرفتم. گفتم آقا شما دستور دادید این پخش نشود؟ گفت آره. گفتم بابا شورای نویسندگان شعر و آهنگ این را قبول کرده. گفت شما هیچ میدانید که این خواننده کیست؟ گفتم نه! گفت ایشان برادر کارو است، شاعر خلق. گفتم یعنی چی؟ آخر چه ربطی برادر به برادر دارد؟ گفتم پس من میروم پیش آقای معینیان. گفت، برو. من که راه افتادم بروم او هم دنبالم آمد. گفتم آقا ترانهرا شورای نویسندگان قبول کرده، آهنگش را هم که گفتیم که اسپانیایی است و نمیدانم چرا ایشان مخالفت میکند. آقای فروتن گفت، کارو هم برادرش است. گفتم، ربطی به برادرش ندارد ، ایشان خواننده است. بعد آقای معینیان از ایشان پرسید آقای فروتن، ترانه چطور؟ گفت، ترانه خیلی قشنگ است. گفت، پخش کنید».
دست اندرکاران رادیو هر یک کوله باری از خاطرهها را همراه خود به این سوی جهان آوردهاند. شاید این خاطرات را بتوان در جملهای که نورالدین ثابت ایمانی میگوید خلاصه کرد: «برای خود من دوران کار در رادیو، شیرینترین دوران کارم بوده است. امروز را نمیدانم، ولی محیط آن زمان رادیو تلویزیون محیطی دوستداشتنی بود. آدم عاشق کارش بود. بچهها همه با هم دوست بودند. همه با هم یکرنگ بودند. هیچ کس برای هیچ کس نمیزد».
الهه خوشنام
تحریریه: داود خدابخش
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:50 توسط محمد تاجیک
|