مريم کاوياني از «بيتا» و «مرضيه» مي گويد

 
خراسان - مورخ دوشنبه 1389/04/28 شماره انتشار 17602
گفت وگو با بازيگر مجموعه هاي تلويزيوني «تاوان» و «فاصله ها»

«مريم کاوياني» اين روزها با دو سريال «فاصله ها» و «تاوان»، ميهمان شبکه سوم سيما است. او متولد ۱۳۴۹ و دانش آموخته رشته پرستاري است. کاوياني از سال ۱۳۸۱ با فيلم سينمايي «روياي جواني»، فعاليت خود را در سينما آغاز کرد. سپس در فيلم هاي «تردست»، «اسپاگتي در هشت دقيقه»، «مخمصه»، «هوو» و «جنايت»، به ايفاي نقش پرداخت.او که بازي در سريال هاي «او يک فرشته بود»، «روزگار قريب»، «خط شکن» و «پنجمين خورشيد» را در کارنامه دارد مي گويد: در تلويزيون اين فرصت برايم فراهم نشده بود تا متفاوت ظاهر شوم چون اغلب نقش ها نزديک و شبيه به يکديگر بودند. خوشحالم که در سريال «تاوان» نقشي متفاوت را بازي کردم.کاوياني در گفت وگو با خراسان پاسخ گوي سوالات ما درباره بازي اش در سريال هاي «فاصله ها» و «تاوان» شد.

* خانم کاوياني! از سريال «تاوان» بگوييد، آيا به خاطر متفاوت بودن نقش پذيرفتيد ايفاگر نقش «بيتا» باشيد؟

** بيشتر به دليل حضور «شهرام شاه حسيني» پذيرفتم اين نقش را بازي کنم. زيرا علاقه مند همکاري با ايشان بودم. در گذشته قرار بود در يکي از فيلم هاي سينمايي او بازي کنم اما بنا به دلايلي نشد. حتي اگر نقش «مرجان» را هم به من پيشنهاد مي دادند مي پذيرفتم. خيلي خوشحال بودم که نقشي متفاوت به من پيشنهاد شد تا آن را بازي کنم. زيرا در تلويزيون اين فرصت برايم فراهم نشده بود تا متفاوت ظاهر شوم. اغلب نقش هايم نزديک و شبيه به يکديگر بودند.

* نقش «بيتا» چه ويژگي هاي خاصي دارد؟

** ويژگي خاصي ندارد، همان چيزي است که شاهد آن هستيد. به نظرم بازيگر نمي تواند درباره نقش خود صحبت کند. من مطابق فيلم نامه و ويژگي هاي شخصيتي «بيتا» بازي کردم. اما نمي دانم براي بينندگان چقدر قابل باور از کار درآمده است. از نظر فني بازيگر بايد نقش را به خوبي ايفا کند و من نيز نهايت سعي خود را کردم.

* بيتا در گذشته به پژمان علاقه اي نداشت و بعد از بازگشت به کشور، متوجه رسيدن ارثيه هنگفت به «پژمان» شده است و به خاطر مسائل مالي، به او ابراز عشق و علاقه مي کند. اين دوگانگي شخصيتي چه قدر حاصل راهنمايي کارگردان، تجربه شما و فيلم نامه بود؟

** «بيتا» درگير مسائل عاطفي نيست. زيرا او درباره فرزند خود هم مي گويد: «زندگي که عشق در آن نباشد، راحت مي توان آن را کنار گذاشت.» بيتا شخصيتي موقعيت طلب است. قبل از رفتن به خارج از کشور دختر دانشجويي بود و با بازگشت به کشور، زن پخته اي شده است. ابتدا معيارهاي اصلي او مسائل مالي بود و به عشق توجهي نداشت. ولي ناخودآگاه با «پويان» درگيري عاطفي پيدا کرده و به خاطر او فداکاري مي کند و قصد نجاتش را دارد. بيتا نسبت به گذشته انسان پخته اي شده و جهان بيني او نسبت به مسائل مادي، کمتر شده است. وقتي بازيگر فيلم نامه را مطالعه مي کند، با هدايت کارگردان نقش را اجرا مي کند. يعني همه مسائل مي تواند دخيل باشد. اگر بازيگر نتواند نقش را درک کند، هدايت کارگردان نمي تواند به او کمک کند. اميدوارم در سکانس هاي کوتاه توانسته باشم شخصيت «بيتا» را درآورم. به طور قطع، بينش و نگاه حرفه اي «شهرام شاه حسيني» در ايفاي اين نقش کمکم کرد.

* شيوه کاري شاه حسيني و هدايت بازيگرانش مقابل دوربين چه تفاوتي با ساير کارگردان ها داشت؟

** شيوه دوستانه و حرفه اي در کار داشتند. يعني همکاري فکري و دوطرفه بين بازيگر و کارگردان برقرار بود، شهرام شاه حسيني يکي از کارگردانان بسيار خوش فکر و توانايي است.

شهرام شاه حسيني با تمام علمي که نسبت به کار خود دارد، بي ادعا کار مي کند. حس اعتمادي در بازيگر ايجاد مي کند. ناخودآگاه کدهايي مي دهد که بازيگر مي گيرد، مي پذيرد و اجرا مي کند.

* با توجه به اين که يک بازيگر بايد کل فيلم نامه را بخواند و درباره نقش تحقيق کند، با آن مشکلي نداشتيد؟

** مشکل خاصي برايم به وجود نيامد. اما گاهي مواقع نياز بود که فلاش بکي به کل فيلم نامه بزنم، تا بتوانم راکورد حسي کار را پيدا کنم. من بازيگر کارهاي مناسبتي هستم و به اين شيوه کار، عادت کرده ام.

* از هم بازي شدن با «پژمان بازغي» بگوييد.

** «پژمان بازغي» يکي از بهترين هم بازي هايي بود که در طول سال ها کار داشتم. او نسبت به کارگرداني و بازيگرداني آگاهي دارد و برايم کمک خوبي بود. بازغي بازيگر بااخلاق، مهربان، صبور و خوش ايده اي است. در کل کار من بيشتر با او بازي داشتم. تدوين خوب همسر او «مستانه مهاجر»، خاطرات را برايم تداعي مي کند.

* از سريال «فاصله ها» و همکاري با «حسين سهيلي زاده» بگوييد.

** در سريال «فاصله ها» هم نقش «مرضيه» را بازي مي کنم. براي ايفاي اين نقش با تهيه کننده و کارگردان به توافق رسيدم. علاقه مند بودم با «حسين سهيلي زاده» کار کنم. زيرا ايشان چند بار از من دعوت به همکاري کرده بود ولي چون تعهد کاري داشتم نتوانستم، اما در سريال «فاصله ها» افتخار اين را داشتم که با ايشان همکاري کنم.

* براي درآوردن ارتباط ها، چقدر در پيش توليد تمرين و دورخواني داشتيد؟

** خوشبختانه حسين سهيلي زاده در کار، درگير تمرين و دورخواني نمي شود و سرصحنه بازيگر را آماده مي کند. ما فرصت زيادي براي تمرين نداشتيم، تا جلوي دوربين برويم. فقط يک جلسه معارفه داشتيم و سپس جلوي دوربين رفتيم.

* بازخوردهاي اين سريال را چگونه ديديد؟

** سريال «فاصله ها»، تاکنون بينندگان بي شماري را پاي تلويزيون کشانده است، به طور قطع سريال پربيننده اي خواهد شد و هرچه داستان جلو برود، جذابيتش بيشتر مي شود.

* حضور مرضيه چه تاثيري در روند قصه «فاصله ها» دارد؟

** هر کدام از شخصيت ها، به نوعي تاثير خود را در قصه دارند. من مي توانم بعد از پايان کار تاثيري که اين شخصيت در قصه گذاشته را بگويم. هم چنين آماري که از سوي سازمان اعلام مي شود، مي تواند نشانگر اين تاثير باشد. «مرضيه» علاوه بر اين که در قصه برادرش حضور دارد، قصه خودش را نيز دارد. تنها خواهر محسن نيست و در واقع هم نقش مادر، خواهر و هم تکيه گاه عاطفي خانواده است که همه براي حل مسائل و بازشدن گره مشکلات خود، به «مرضيه» و «رضا» رجوع مي کنند. مرضيه جاي خالي مادر خانواده را پر مي کند.

* «فاصله ها»، چه جايگاهي در ميان کارهايتان دارد؟

** همه کارهايم برايم باارزش هستند و هر کارگرداني، برايم ارزش خود را دارد. خيلي خوشحالم که با حسين سهيلي زاده کار کردم. من نقشي را پذيرفتم که پسر بزرگ و عروس دارد و زني ۵۰ ساله است. بايد گريم مي شدم و صورتم را اندکي شکسته مي کردم. به خاطر حسين سهيلي زاده و سليقه اش در ساخت، چنين ريسکي را کردم و نقش را پذيرفتم. به طور مثال اگر من در سريال «پنجمين خورشيد» با گريم پير شده بودم اما در فلاش بک ها نقش جواني «مريم» را هم بازي کردم و اين کنتراست هم زمان با يکديگر نشان داده مي شد. اما در سريال «فاصله ها» من چهره جواني خودم را نمي بينم و شايد ۱۰ سال روي سن من کار و اندکي پير و شکسته ام کردند، تا به نقش زني که پسر، عروس و يک پسرخوانده -ساسان- دارد نزديک شوم. اين ريسک را فقط به خاطر کارگردان پذيرفتم. «فاصله ها» برايم جايگاه خاصي دارد.

* با توجه به اين که هم اکنون سريال هاي زيادي از تلويزيون پخش مي شود بازتاب خوب سريال هاي «فاصله ها» و «تاوان» از کجا مي آيد؟

** به طور قطع جذابيت هر دو کار، سبب استقبال مردم مي شود و کارگردان اين دو سريال سليقه مردم را در نظر گرفته اند. توانايي کارگردانان و نويسندگان فيلم نامه، موجب اين بازتاب ها شده است، به نظرم يک فيلم نامه و کارگردان خوب سبب ديده شدن بازيگران مي شود.

* حرف آخر مريم کاوياني

** منتظر فرصتي بودم تا توانايي هايم در تلويزيون ديده شود. در سينما مي توان متفاوت بازي کرد اما در تلويزيون به سبب نوع ارتباط بيننده با بازيگر، متفاوت ظاهر شدن يک ريسک است.

گفت‌وگوي تهران‌امروز با «پژمان بازغي» و «مينا لاكاني» بازيگران سريال «تاوان»

جرات بزرگ براي تاوان

سريال تاوان اين‌روزها از شبكه سوم سيما پخش مي‌شود و بسيار پرطرفدار است، سريالي كه از بازيگران خوبي براي پيش بردن قصه‌اش بهره برده و اين تنها حسن اين كار نيست، چرا كه برخلاف خيلي از مجموعه‌هاي تلويزيوني كه با تكيه بر بازيگر و خلاقيت او پيش مي‌روند، پشتش نگاه كارگرداني خوش‌فكر و فيلمنامه نويساني با ذوق ايستاده‌اند. با پژمان بازغي و مينا لاكاني گفت‌وگوي مفصلي كرديم كه قسمتي از آن را در اين شماره براي شما آورده‌ايم.

مهدخت اكرمي
تهران امروز

روايتگران معمولي
پژمان بازغي پس از مدت‌ها با سريال تاوان به تلويزيون بازگشته است. او سريال تاوان را مجموعه خوبي مي‌داند و به همين علت هم قبول كرده تا در آن بازي كند او معتقد است: «مخاطبي را كه تلويزيون جذب مي‌كرد از طريق بچه‌هايي بود كه كار طنز مي‌كردند. آن طنز ليز خورد و رسيد به سينما. يعني سينمايي شده كه من ترجيح مي‌دهم در آن كار نكنم. در تلويزيون باشم و كارهاي خاص‌تري را انجام بدهم. حالا ما با «تاوان» به اين فكر كرديم كه چه چيزي بسازيم كه نه خنده دار باشد، نه ملودرام، بلكه واقعي باشد و خاص.» تاوان آن‌قدر خوب عمل كرده كه مخاطب نمي‌تواند يك قسمت آن را از دست بدهد، در اين مورد مي‌گويد: «يعني از اول هم برنامه بر اين بود كه بيننده بداند، اگر يكي دو قسمت را نبيند، چيزي را از دست مي‌‌دهد. ريسك پذيرفتن بازي ما در اين سريال به همين علت بود و به همين علت هم شهرام چنين مجموعه‌اي را ساخت. چقدر شاهد سريال‌هايي باشيم كه با زنگ تلفن به پايان مي‌رسد و قسمت بعد با همان زنگ تلفن آغاز مي‌شود؟! چقدر روايتگر معمولي باشيم؟!»
شباهت با سريال‌هاي خارجي
نكته‌اي كه وجود دارد، شباهت «تاوان» با سريال «فرار از زندان» يا «لاست» در اين است كه در سريال‌هاي اشاره شده هم فلاش بك‌هايي زده مي‌شود كه انگار هيچ ربطي به قصه ندارد. بازغي در اين مورد هم مي‌گويد: «شايد اصلا قصه با همان فلاش بك‌ها هم آغاز شود، آنها هركاري كه با فكر انجام مي‌دهند. يعي راجع به آن طراحي مي‌كنند. ما در «تاوان» هم سعي كرديم تا اين كار را بكنيم. يعني اجراي متفاوتي در همه‌چيز داشته باشيم. حتي در جنس بازي‌ها هم اين تفاوت مشخص است.» شايد ساخت «تاوان» جرات بزرگي مي‌خواست! چون با سليقه هميشگي مردم متفاوت است، نوع روايت داستان به‌گونه‌اي است كه مردم هميشه تلويزيون‌بين عادت به آن ندارند. مينا لاكاني در اين مورد با نگاه خاصي مي‌گويد: «اما من فكر مي‌كنم دقيقا اين همان چيزي است كه مردم مي‌خواستند. يعني تلويزيون در وادي تكرار افتاده است. يكسري سريال‌هايي براي تماشاچي‌پذيري موفق بودند. اما اينها به مردم حقنه مي‌شود. البته نمي‌توان منكر اين شد كه مردم دوست دارند خيلي راحت جلوي تلويزيون بنشينند و سريال انتخابي‌شان را ببينند تا به سينما بروند و به تماشاي فيلمي بنشينند كه نمي‌دانند آن را دوست خواهند داشت يا نه و براي آن هزينه‌اي هم پرداخت كرده‌اند. آقاي شاه‌حسيني دوست داشته با «تاوان» اتفاق جديدي براي تلويزيون بيفتد. به‌رغم همه كارهاي متوسطي كه در صدا و سيما توليد مي‌شود.» البته لاكاني معتقد است علت ساخت سريال‌هاي ضعيف كه بازهم پرطرفدارند در اين است كه، مردم دوست دارند هم زندگي‌شان را بكنند و هم تفريح داشته باشند و سريال ببينند: «سريال‌ها آينه زندگي مردم‌اند. وقتي چنين داستان‌هايي را در تصوير مي‌بينند، تازه متوجه مي‌شوند كه دارند با شخصيت‌ها همذات‌پنداري مي‌كنند. يعني اگر فارسي وان هم مي‌بينند براي اين است كه خيلي واقعي و رئال ماجراها را نشان مي‌دهند و مردم با اتفاقاتي كه براي كاراكترهايشان مي‌افتد آشنا هستند.»

قضاوت ممنوع
«تاوان» سريال بسيار خشني است. اما اين خشونت در حدي نيست كه بيننده از اين همه ناراحتي خسته شود. درست مثل زندگي شخصي آدم‌ها... اما در تاوان اين را مي‌گوييم كه كسي نبايد قضاوت كند. خيلي از افراد را مي‌توانيد ببينيد كه نمي‌توانيد براساس ظاهرشان قضاوتشان كنيد: «مي‌دانيد كه اين قضاوت كردن اشتباه يا درست از كجا شروع شد، از آنجايي كه بيننده جلوي تلويزيون نشست و فهميد كه كي به كيه. يعني فهميد كه اين آن است و او اين است... كمي مي‌گذرد و جاها تغيير مي‌كند و دوباره در قسمت‌هاي پاياني همه به جاهاي مشخص مي‌رسند. همه ما به روايت ساده عادت كرده‌ايم. روايت‌هاي ساده را بايد كنار گذاشت تا بتوان به مردم ياد داد كه قضاوت را هم كنار بگذارند.»

تفاوت در جزئي‌ترين اتفاقات
به نظر بازغي، تاوان حتي در كوچك‌ترين موردها هم دقت كرده است: «تفاوت نقش‌ها در تلويزيون زياد نيست چون شخصيت‌پردازي‌هاي خاصي نداريم. در نهايت تفاوت‌ها با يك سبيل و موي رنگ شده نشان داده مي‌شود. اما در «تاوان» اين اتفاق نيفتاد و ما حتي براي ساعت پويان هم تمهيداتي داشتيم. حتي اگر ديده نمي‌شد! يعني ساعت پويان قبل از ازدواج و ساعت پويان بعد از ازدواج. يعني نخواستيم اين تفاوت «گل‌درشت» را در ماشين پويان نشان دهيم! مثلا ماشين آقاي نجفي تازه به دوران رسيده «بنز» است. اما پويان ترجيح مي‌‌دهد تا سوار تويوتاي خود شود. اين جزو شخصيت پويان است. در فلاش‌بك‌ها هم اين را مي‌بينيد.» لاكاني مي‌گويد: «نكته ديگري هم وجود داشت كه براي من در تمام سال‌هاي بازيگري‌ام اتفاق نيفتاده بود. اينكه يك بازيگر هيچ وقت نمي‌تواند بيشتر از سه دقيقه حس بگيرد. يعني اين ثابت شده. بعد از اين سه دقيقه به سمت ادا در آوردن مي‌رود. در اين سه دقيقه اتفاقي مي‌افتد كه خيلي لحظه‌اي است. اگر كارگردان اين لحظه را احساس كند. هم مي‌تواند به بازيگر كمك كند و هم مي‌تواند آن صحنه را اجرا كند و اين اتفاق براي من خيلي در «تاوان» افتاد. برايم خيلي عجيب بود كه در زمان اداي ديالوگ اين اتفاق مي‌افتاد. احساس مي‌كردم كه آقاي شاه حسيني آن لحظه را مي‌ديد و ذهن من را مي‌خواند و ميزانسن را بر اساس همان لحظه مي‌چيد. خب اين خيلي به من كمك مي‌كند.»

اتحاد جمعي
هم لاكاني و هم پژمان بازغي «تاوان» را حاصل يك اتفاق جمعي مي‌دانند، بازغي مي‌گويد: «نه من مي‌توانم بگويم كه من خيلي بازيگر خوبي در اين سريال بودم، نه كامران تفتي، نه خانم لاكاني و نه حتي شهرام شاه‌حسيني به عنوان كارگردان. همه چيز به اضافه نگارش فيلمنامه دست به دست هم داده. به همين دليل من سكانسي را كه وقتي با او تماس مي‌گيرند تا بگويند زنش مرده! را خيلي دوست دارم. پويان روي كاناپه خوابيده. كسي كه زنش رفته، مي‌رود به اتاق خواب، مسواك بزند و لباس خواب بپوشد. آدمي است كه همين طوري پريشان نشسته و مثلا تلويزيون مي‌بيند. يعني همه چيز طبيعي است».

عنصر اصلي
جالب است بدانيد كه بازغي عنصر اصلي در اين گروه فيلمبرداري را شاه‌حسيني مي‌داند و مي‌گويد: «اولين‌باري كه سر صحنه آمدم، ضبط پلان دعواي من و آقاي رويگري بود. پرسيدم شهرام سخت‌ترين سكانس را روز اول گذاشتي؟ يعني شما فكر كنيد من روز اول رفتم و بايد صحنه‌اي را بازي كنم كه همسرم فوت كرده، 30 ميليون از حسابم بيرون كشيدند، وصيتنامه گم شده و من بايد بروم دعوا كنم! هيچ چيز نمي‌دانستم. بعد مريم كاوياني همراه من نقشي را بازي مي‌كند كه من اصلا نمي‌دانستم كيست! يا حتي مرجان و پويان چه كساني هستند؟!» نام سريال طوري است كه با شنيدن آن مخاطب حدس مي‌زند كه كسي يا همه بايد «تاوان» چيزي را در قصه اين مجموعه پس بدهند. شايد نام مجموعه همه‌چيز آن را لو دهد اما لاكاني مي‌گويد: «اين اسم خيلي كشش دارد». او معتقد است كه نام اين سريال نمي‌تواند انتهاي آن را لو دهد ضمن اينكه بازغي مي‌گويد: «به نظر من پايان مهم نيست. اتفاقا يك پايان بي‌نظير داريم كه بيننده حدس مي‌زند چه اتفاقي خواهد افتاد ولي يك اما وجود دارد. در «تاوان» هم همينطور است. يكسري اتفاقات را كنار هم ريختيم و مدام تكان مي‌دهيم، اين اتفاقات جا باز مي‌كنند، گاهي حل شده و گاهي از بين مي‌رود.»

آخرين نفر تاوان
مينا لاكاني با اينكه بازيگر اصلي زن اين مجموعه محسوب مي‌شود، اما آخرين نفري بود كه به اين گروه ملحق شد: «من خيلي دير به گروه ملحق شدم. يك ماه و نيم از كار گذشته بود كه من به آنها پيوستم و سكانس‌هاي اصلي كار گرفته شده بود. آقاي شاه‌حسيني هم خيلي فرصت نداشتند كه بخواهند براي من همه چيز را توضيح دهند. من مجبور بودم در بعضي موارد از خودم براي رسيدن به شخصيت وام بگيرم و نمي‌توانستم كه در آن زمان كم مرجان را بشناسم ولي نمونه‌هايي مشابه مرجان را در اطرافم ديده بودم.»

مرجان، نمونه زنان اين جامعه
شايد براي شما هم جالب باشد كه بدانيد از نظر لاكاني زني در همين موقعيت مرجان كه مطلقه است، ثروت بسياري دارد و مي‌داند همه به چه نيتي به او نزديك مي‌شوند، ريسك مي‌كند: «زنان قدرتمندي هستند كه در چارچوب سنت‌ها نمي‌گنجند و قواعد را مي‌شكنند حالا ما نخواستيم خيلي اين موارد را نشان دهيم، شايد اگر دستمان بازتر بود مي‌توانستيم مسائل بيشتري از مرجان را نشان دهيم كه چرا پويان را انتخاب كرده. به دليل محدوديت‌هايي كه داريم ناچار هستيم طوري عمل كنيم كه از طرف سيستم و مردم پذيرفته باشد. اما آنچه قطعيت دارد اين است كه مرجان عقده مالي ندارد چون در ناز و نعمت بزرگ شده و چيزي براي معامله كردن با ازدواج ندارد به خصوص اينكه در ازدواج گذشته خودش هم ناموفق بوده آن هم با مردي كه به لحاظ سني با او تناسب ندارد و حتي در انتخاب بعدي هم با اختلاف سني بسيار تشكيل زندگي مي‌‌دهد. اين فاكتوري بود كه به من نشان داد مرجان در زندگي‌اش تعادل ندارد، اين عدم تعادل را من بايد نشان مي‌دادم كه چرا فرزندش اين‌گونه مي‌شود؟ چرا ازدواج دوم هم با شكست مواجه مي‌شود؟ چرا معيارهاي انتخاب او غلط است؟ اين‌ها مواردي بودند كه من مي‌توانستم از زندگي شخصي خودم هم وام بگيرم تا سريعتر به نقش برسم. اين عدم تعادل هم كمك مي‌كرد كه مرجان را زودتر پيدا كنم. جدا از اين آقاي شاه‌حسيني هم در هر پلان فاكتور و كدهاي كوچك اما تاثيرگذار را به من مي‌دادند يا حتي بازي آقاي بازغي به عنوان پارتنر من خيلي كمك‌دهنده بود. من با بازيگراني كار كردم كه نه تنها كمك نمي‌كنند بلكه تلاش مي‌كنند شما نقش خودتان را گم كنيد اما آقاي بازغي اصلا اين‌طوري نبودند.»

گفتگويي با سيروس مقدم/ کارگردان سريال تلويزيوني «زير هشت» ؛


و حالا يک درام تلخ اجتماعي



تکتم بهاردوست






«سيروس مقدم» را همه بينندگان سريالهاي شبانه مي شناسند. کارگردان سريالها ومجموعه هاي پرمخاطبي چون چارديواري، پيامک از ديار باقي، نرگس، رستگاران، اغما، روز حسرت، ريحانه، روزهاي زندگي، پليس جوان و... . او اين روزها مشغول ساخت آخرين قسمتهاي سريال چهل قسمتي «زيرهشت» است که از يکشنبه شب پخش آن از شبکه يک سيما آغاز شده و قرار است هر شب از اين شبکه به روي آنتن برود.

يک سريال پر لوکيشن

سيروس مقدم کارگردان اين سريال در گفتگو با خبرنگار ما مي گويد: «زيرهشت»يکي از پر لوکيشن ترين سريالهاي سالهاي اخير است که به نويسندگي سعيد نعمت ا... وتهيه کنندگي الهام غفوري براي پخش از شبکه يک سيما ساخته شده است.
وي مي افزايد: ساخت موسيقي تيتراژ سريال زير هشت توسط آريا عظيمي نژاد انجام شده و خواننده موسيقي کلامي آن، محمد اصفهاني مي باشد.

فضاهاي جديد در يک ملودرام تلخ
مقدم ادامه مي دهد: اين سريال يک ملودرام تلخ اجتماعي است که از 4 فروردين سال 89 مقابل دوربين رفته و تدوين آن هم به صورت همزمان انجام شده است. «زيرهشت»موضوعي اجتماعي دارد که در قالب يک درام جذاب ارائه مي شود. در سريال زير هشت مخاطبان با فضاهاي جديدي در تلويزيون آشنا مي شوند و فضاهايي را تجربه خواهند کرد که پيش از اين در تلويزيون به ندرت تجربه شده است.
وي ادامه مي دهد: نويسندگان سريال، تحقيقاتي را براي ساخت آن انجام دادند و چون بخش هايي از قصه در گرم خانه هاي شهرداري رخ مي دهد، آنان درباره فضاي گرم خانه ها با افرادي که در اين مکان ها رفت و آمد مي کنند، تحقيقاتي کردند.

شخصيت اصلي داستان

اين کارگردان گفت: شخصيت اصلي قصه، پسر جواني به نام «عطاخان» است که آرزوهاي بزرگي دارد و مي خواهد يک شبه به اين آرزوها برسد، اما به خاطر سرقت ناموفقي که انجام مي دهد، به زندان مي افتد و در زمان آزادي اش نگاهي متفاوت به زندگي پيدا مي کند و براي گرفتن انتقام، زندگي متفاوتي را آغاز مي کند.
مقدم مي گويد: اين نقش را «امير جعفري» ايفا مي کند و با توجه به ويژگي هاي خاصي که شخصيت «عطا» دارد، احساس مي کردم امير جعفري مي تواند اين نقش را به بهترين شکل ايفا کند، ازآن جايي که کاراکتر عطا بسيار تلخ است، شيريني هاي شخصيت «امير جعفري» براي کاستن از زهر کار، کمک زيادي به ما کرد.

«زيرهشت» و کارهاي گذشته

مقدم در خصوص شباهتهاي زير هشت با سريالهاي گذشته اش مي گويد: اين کار نه به لحاظ قصه و نه به لحاظ ساختار، هيچ شباهتي با آثار قبلي من ندارد. تنها شباهتي که بين اين کار با دو سريال «رستگاران» و«نرگس» وجود دارد موضوع رئاليستي و اجتماعي آن است.
وي افزود: به نظرم «زيرهشت» اتفاق خوشايندي براي ايام تابستان است و مردم احساس مي کنند يک کار سالم و شرافتمند و تازه تري به لحاظ طرح موضوعات اجتماعي است و وقتشان را به بطالت نمي گذرانند، زيرا ويژگي هايي در اين مجموعه هست که براي بيننده جذاب است، ضمن اين که به طور يقين با استقبال مخاطب اهل فکر روبه رو مي شود، علتش هم اين است که فيلمنامه خوب و تيم بازيگر و تيم پشت صحنه خيلي خوبي داريم.

کاري براي نسل جوان

اين کارگردان شاخص سريالهاي تلويزيوني ادامه داد: در اين سريال دوست داشتم فضاي يک کار مردمي را تجربه کنم، ضمن اينکه «زيرهشت» به دليل فضاسازي که قصه دارد تجربه جديدي براي من محسوب مي شود.
سيروس مقدم اظهار کرد: کشش و تعليق فيلمنامه در «زيرهشت»به اندازه کافي هيجان انگيز است و همه چيز دال بر اين است که کاري پرمخاطب را در تلويزيون شاهد خواهيم بود؛ هرچند نظر من اين است که تا سريالي پخش نشود نمي توان ميزان مخاطب آن را پيش بيني کرد.
مقدم گفت مخاطب اصلي «زيرهشت»را نسل جوان تشکيل مي دهد وما در اين سريال به اين موضوع پرداخته ايم که براي رسيدن به آرمان ها بايد مسير قدم به قدم را طي کرد و به آرزوهاي بزرگتر رسيد چرا که اگر جهشي يکباره داشته باشيم ممکن است به کج راهه بيفتيم که برگشت از آن سخت است.
مقدم ازتيم خوبي که در اختيار دارد بسيار ابراز رضايت مي کند ومي گويد: ما در اين کار از بازي بازيگران زيادي استفاده کرده ايم که هر کدامشان بارها ودر نقشهاي مختلف نشان داده اند که از توانايي بالايي برخوردارند.

و اما بازيگران

«کامران تفتي» که در اين پروژه يکي از نقشهاي اصلي را بر عهده دارد در خصوص حضورش در اين سريال ونقشش مي گويد: من نقش (منصور) پسر بزرگ خانواده و برادر بزرگتر «منيژه» را که پانته آ بهرام نقش آن را ايفا مي کند دارم که به خاطر مشکلي که در خانواده پيش آمده وبه خاطر نگه داشتن خانواده در کنار هم، دستخوش اتفاقاتي، مي شود و... . احساس مي کنم اين نقش يکي از بهترين و متفاوت ترين نقش هايي است که تاکنون بازي کرده ام.
«آرش مجيدي» هم که سال گذشته در مجموعه رستگاران، نقش پليس را بازي مي کرد، در اين مجموعه در نقش عادل همسر منيژه بازي مي کند. او در مورد نقش خود مي گويد: عادل و منيژه زندگي خوب و مرفهي دارند که براساس يک سري اتفاقات زندگي شان زير و رو مي شود.
از ديگر بازيگران اين کار مي توان به حضور آتيلا پسياني، امير جعفري، پانته آ بهرام ، مريم اميرجلالي، کامران تفتي، مريم بوباني، پوراندخت مهيمن و نعيمه نظام دوست اشاره کرد.

گزارش برنا از پشت صحنه سريال «زير هشت» سيروس مقدم؛مريم عرفانيان

امير جعفري همچنان مي‌دود
  
دستيار كارگردان چند دقيقه يك بار مي‌گويد: صدا؟دوربين؟ حركت...و جعفري همچنان مي‌دود.
جمعه ۱۱ تير ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۱
 
سرويس فرهنگي هنري برنا - مريم عرفانيان/ به مركز توانبخشي زعفرانيه كه مي‌رسم اثري از آثار گروه فيلمبرداري نمي‌بينم. وارد درمانگاه مي‌شوم و در راهروهاي پرپيچ و خم آنجا دنبال گروه مي‌گردم و البته كه موفق به پيدا كردنشان نمي‌شوم. شماره «خانم كمالي» برنامه ريز كار را كه مي‌گيرم مثل هميشه با روي خوش جواب مي‌دهد، خودش آنجا نيست اما راهنمايي‌ام مي‌كند بايد كجا بروم.

وارد حياط كناري شده‌ام و سروگوش آب مي‌دهم كه «سيروس مقدم» را مقابل خود مي‌بينم. سلام مي‌كنم و مقدم با مهرباني جواب مي‌دهد و از آنجاست كه دنبال كارگردان راه مي‌افتم و تند تند نكته‌هايي كه به ذهنم مي‌رسد را يادداشت مي‌كنم...

مسئول آمبولانسي كه در پاركينگ گذاشته شده توضيحاتي مي‌دهد و آمبولانس را به گروه مي‌سپارد. «امير معقولي» دوربين به دوش ايستاده است. آفتاب داغ با سماجت مي‌تابد و برداشت‌هاي اين ساعت گروه هم همگي بيروني است. مقابل ورودي درمانگاه در حياط تمام عوامل جمع مي‌شوند و آماده شروع تصويربرداريند كه 8 ميني‌بوس از راه مي‌رسند و معلولان مركز توانبخشي يكي يكي از ساختمان بيرون مي‌آيند و سوار ميني‌بوس‌ها مي‌شوند. بعضي‌هايشان با عوامل يا اقاي مقدم سلام و عليك مي‌كنند و يك ربعي هم به اين ماجرا اختصاص پيدا مي كند.

امير جعفري همچنان مي‌دود
«امير جعفري» از انتهاي سالن مي‌دود، به ورودي درمانگاه مي‌رسد، راهش را كج مي‌كند و به سمت خروجي راه مي‌افتد كه ماشين پليس از كنارش رد مي‌شود و او با ديدنش دوباره شروع به دويدن مي‌كند... يك ساعتي همين آش است و همين كاسه. يك بار ماشين دير مي‌رسد يك بار زود، بار ديگر خودرويي درحال عبور بوده و يك بار بازيگر نقش پليس فانوسقه‌اش را درست نبسته... «سهيل بيرقي» دستيار كارگردان چند دقيقه يك بار مي‌گويد: صدا؟دوربين؟ حركت...و جعفري همچنان مي‌دود.

مقدم رضايت
” اسم بازيگري و فيلم و سريال كه به گوش مي‌رسد همه علاقه نشان مي‌دهند و كارگرداني و بازيگري را شغل‌هاي مورد پسندي مي‌دانند. اما جدا از رنگ ولعاب اين شغل‌ها و آنچه كه در جعبه‌هاي جادويمان مي‌بينيم، چه كسي از پشت صحنه اين تلاش‌ها و عرق ريزاني‌ها و زحماتي كه تنها عشق و اشتياق مي‌طلبد باخبر است؟! “مي‌دهد و حالا نوبت برداشتي از خروجي درمانگاه است و اينبار برداشت قبلي از نماي بيرون درمانگاه گرفته مي‌شود و باز هم آفتاب داغ و باز هم دويدن و باز هم تكرار. اينجاست كه بازي امروز اميرجعفري تمام مي‌شود و به سمت اتاق گريم به راه مي‌افتد. دنبالش راه مي‌افتم تا در فرصت مناسبي چند سوال از او بپرسم. پشت اتاق گريم در انتظارم كه «سيدرسول سيدحاتمي» مديرتوليد گروه به شوخي مي‌گويد با من هم مصاحبه كنيد ديگر!

اميرجعفري: به زحمت راه مي‌روم
كم كم مطمئن مي‌شوم كه جعفري خيال بيرون آمدن از اتاق گريم را ندارد كه چهره خسته‌اش را مقابل خود مي‌بينم. وقتي اجازه مي‌خواهم براي پرسيدن چند سوال، مي‌گويد:«نه! مصاحبه؟ اصلا! خيلي خسته‌ام! خيلي!» مي‌خواهم بگويم خيلي كوتاه، فقط چند سوال. كه در حالي كه جلوتر از من راه مي‌رود، قبل از من ادامه مي‌دهد: «حتي ناي راه رفتن رو هم ندارم» مي‌پرسم:«پس چطوري دارين راه مي‌رين؟!» جواب مي‌دهد: «به زحمت!»

اگر استعداد داشته باشي كار سخت نيست
شايان آنجاست و يك لحظه آرام و قرار ندارد. مي‌پرسد از كجا آمده‌ام. در حالي كه مي‌گويم چقدر از من سوال مي‌كني جواب مي دهم و چند سوال كوتاه هم از او مي‌پرسم. «شايان جلالي» كلاس دوم دبستان است و نقش سعيد پسر شيوا ابراهيمي و بهروز قادري را بازي مي كند كه به قول خودش در اين سريال گروگان گرفته مي‌شود و اينكار سومين بازي او است. قبل از اين در چارديواري بازي كرده است و «عبور از غبار» حجت‌الله سيفي هم كار اولش بوده است. شايان مي‌گويد اگر استعداد داشته باشي سختي كار مهم نيست و درس و مشقش را هم كنار كار بازي انجام مي‌دهد و معدلش هم 20 است.

یک جانباز تیر می‌خورد
برداشت بعدي نوبت بازي «پرويز سنگ سهيل» است كه تير خورده و لباسش خوني است، سنگ سهيل جانباز چهل درصد است و برايم تعريف مي‌كند كه زمان جنگ با شهيد آويني همكاري داشته است. محمد سلطاني كه گريم را بر عهده دارد، گريم دستان سنگ سهيل را انجام مي‌دهد و او با دستان خوني بر برانكارد امبولانس مي‌خوابد و برداشت بعدي شروع مي‌شود و عوامل اين بار سوار بر ماشين تصويربرداري را ادامه مي‌دهند.

قرار است برداشت بعدي در آگاهي با حضور شيوا ابراهيمي و نعيمه نظام دوست گرفته شود. تصميم مي گيرم اين برداشت را هم بمانم و بنويسم. به ساعت كه نگاه مي‌كنم شوكه مي‌شوم از 4 ساعتي كه به سرعت برق و باد گذشته است. آقاي حاتمي سوال مي‌كند با اميرجعفري مصاحبه كردي؟ به شوخي جواب مي‌دهم منتظرم خستگي‌شان در شود! اما او رفته است و من هم كم كم راه خانه را در پيش مي‌گيرم.

جانشين فرمانده انتظامي تهران بزرگ:  ريشه بسياري از بي بندوباري هاي اجتماعي برنامه هاي ماهواره است  


 

   
 
جانشين فرمانده انتظامي تهران بزرگ، با طرح اين سوال که اگر به موضوع حمله فرهنگي دشمن حساسيت نشان ندهيم، چگونه مي توانيم با ناتوي فرهنگي مبارزه کنيم، گفت: آيا بايد منتظر باشيم تا تمام مشکلات ديگر حل شود بعد به معضل بدحجابي بپردازيم؟
به گزارش ايسنا، سردار عليپور در همايش تعامل پليس تهران بزرگ با اعضاي ستاد هاي مردمي پيشگيري و حفاظت اجتماعي دادسراهاي مناطق 1 ، 2 و 3 تهران، گفت: معمولا در سال هاي گذشته بيشترين دغدغه مسوولان پيرامون مسايل سياسي و اقتصادي مي گشت و فرصتي براي پرداختن به مسايل ديني و فرهنگي نبود، اما از آنجا که فعاليت دشمنان در عرصه فرهنگي بسيار بيشتر شده است و با توجه به هشدارهاي مقام معظم رهبري در خصوص تهديدات فرهنگي دشمن (شبيخون و ناتوي فرهنگي) پليس برآن شد که اقداماتي در زمينه مسايل فرهنگي انجام دهد چرا که شاهد ترويج بدحجابي و حتي کشف حجاب از سوي دشمنان اين ملت هستيم.
وي ادامه داد: متاسفانه از ميان 26 دستگاه مقابله کننده با ناتوي فرهنگي، جز تعدادي معدود از اين دستگاه ها همچون پليس، ستاد امر به معروف و نهي از منکر، ستادهاي مردمي پيشگيري و جمعي از روحانيون، اقدامي ديگر صورت نگرفت.  سردار عليپور افزود: بي اعتباري نهاد خانواده، احکام ديني، شرع مقدس، بي هويتي حجاب و ايجاد شبکه هاي سايبري براي تخريب اعتقادات جوانان يکي از راه هايي است که دشمنان براي مبارزه با فرهنگ والاي اسلامي و ايراني کشورمان پيش گرفته اند که ما موظف هستيم با هوشياري کامل به مبارزه با آن برخيزيم.
جانشين فرمانده انتظامي تهران بزرگ ادامه داد: نيروي انتظامي تهران بزرگ پس از مذاکراتي که با ستاد مردمي پيشگيري و حفاظت اجتماعي انجام داد، به اين نتيجه رسيد که بايد با مظاهر علني فساد در سطح جامعه مبارزه کند و پس از بررسي هايي که در اين زمينه انجام داد و کارهاي کارشناسايي که صورت گرفت به سه اولويت اول مردم و شهروندان که همانا مبارزه با مواد مخدر فروشان، اراذل و اوباش و جلوه هاي مفاسد اخلاقي بود، دست يافت.
وي اضافه کرد: در تحقيقات انجام شده مشخص شد بيشترين دغدغه مردم در بحت امنيت اخلاقي مزاحمان نواميس و مانکن هاي خياباني هستند که مدتي در شهر تهران حضور يافته و وجهه اجتماعي شهر را برهم زده اند، شرايط اجتماعي به گونه ايست که براي برقراري امنيت اخلاقي و اجتماعي شهروندان، پليس بايد وارد عمل شود.
سردار عليپور با اشاره به اين که با بررسي پرونده هاي ارتباط نامشروع و ارتباط هاي بين محارم و بي بندوباري هاي اجتماعي که به تازگي در دادگاه ها با آن روبرو مي شويم، ريشه در بسياري از اين برنامه هاي ماهواره اي و تصاوير و نوشته هاي سايبري دارد.
جانشين پليس تهران بزرگ خاطرنشان کرد: دشمن پس از شکست در اقدامات هجومي خود به اين نتيجه رسيد که بايد به جاي حمله هاي سخت نظامي، از طريق نفوذ فرهنگي و اقدامات ضد فرهنگي به انقلاب حمله کند اما مادام که نيروي انتظامي توان دارد با اين گونه تهديدات مبارزه خواهد کرد و اميدواريم با تعامل و همکاري بيشتر بتوانيم مظاهر فساد را در کشور ريشه کن کنيم.
گفتني است، در ابتداي اين جلسه زرگر به عنوان سخنگوي ستاد مردمي ضمن تشريح وظايف اين ستاد پيرامون امر به معروف و نهي از منکر، گفت: تعامل ميان پليس و نهادهاي مردمي علي الخصوص ستاد مردمي پيشگيري و حفاظت اجتماعي که زير نظر ستاد احياي امر به معروف و نهي از منکراست، مي تواند به پليس در امر مبارزه با بد پوششي و اجراي هر چه بهتر طرح برخورد با مزاحمان نواميس و مانکن هاي خياباني موثر باشد.
 

عموپورنگ همچنان به‌ بهتر بودن مي‌انديشد‌

با داريوش فرضيايي‌
 
تكان‌ دست‌هايي بيقرار، چشم‌‌هايي چشم به‌راه، يك شاخه از نيلوفر سبز دعا، يك كاسه آب و چند برگ سبز بدرقه عموپورنگ خوب و دوست‌داشتني و اميد دوباره ديدار با بچه‌هاي ايران‌زمين...
عموپورنگي كه دنيايش يك جعبه مدادرنگي است؛ سبز، قرمز، زرد، صورتي و ... رنگ‌هايي شاد كه هرروز نقش و نگار تازه‌اي را بر صفحه سفيد دفترچه خاطرات ذهن كودكان، رقم مي‌زنند. از ماهي قرمز تنگ بلور تا دنياي تاب و عروسك‌ها، گاه به شيريني آب‌نبات‌هاي چوبي فصل كودكي و گاه به ترشي طعم آلوچه‌هاي بهاره و حتي به خوشمز‌گي گيلاس‌هاي قرمز تابستانه؛ دنيايي سرشار از غنچه‌هاي خوشبوي شادماني و گل‌هاي پاك مهرباني؛ دنيايي كه درياي بيكران محبتش، آبي‌تر از مداد شمعي زنگ‌ نقاشي‌مان است و از لبخند خورشيدش، نور شادي مي‌بارد و از گريه ابرهايش، باران خوبي. باز باران با ترانه، با گهر‌هاي فراوان ... و شايد رنگين‌كماني به وسعت قلب‌هاي 7 رنگ.

اينها همه، هديه‌هاي سبز عموپورنگ به بچه‌ها، نه، فرشته‌هاي مهربان زندگي است؛ فرشته‌هايي كه فرشته‌وار، او را به اندازه همه شكوفه‌هاي سفيد و صورتي دنيا دوست دارند. راستي عموپورنگ، تو مي‌داني چند شكوفه سفيد و صورتي بر درختان دنيا مي‌شكفند؟!

بچه‌ها در انتظار ديدار دوباره‌ات در سرزمين شاد‌ كودكانه‌شان با شاخه‌گل‌هاي هميشه بهار كه همين ديروز از باغچه نگاه مهربانت چيده‌اند به صف ايستاده‌اند تا آمدنت را به جشن گل و لبخند بنشينند و بر سطر اول دفترچه‌هايشان با مدادرنگي نوشته‌اند: «مي‌نويسم ديدار، تو اگر دلتنگ‌ مني، يك‌به‌يك فاصله‌ها را بردار». تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه: عموپورنگ، بچه‌ها بدون تو حتي يك گاز هم به سيب گلاب آرزوهايشان نمي‌زنند، پس خيلي تنهايشان نگذار كه منتظرند و چشم‌به‌راه...

با او كه در آستانه 35 سالگي و بعد از 7 سال اجراي مداوم، همچنان به بهتر بودن مي‌انديشد و روياي دست‌نيافتني بچه‌هاست، در منزلشان به گفتگو نشستيم؛ گفتگويي صميمي و جذاب كه گاه،‌ رنگ و بوي دلتنگي و غصه، فضايش را باراني كرد و گاه،‌ خنده‌هاي زيباي كودكي را مهمان عمق دلمان.

‌ «از دل برود هر آن كه از ديده برفت»  اين سرنوشت را براي عموپورنگ، پيش‌بيني مي‌كنيد؟

نه، از دل نرود آن‌كه در دل بماند و من هم در دل بچه‌ها مانده‌ام (باخنده)‌.

از خودتان تعريف مي‌كنيد؟

نه، اين تعريف نيست. اگر با دل كار كنيد قطعا در دل‌ها ماندگار خواهيد شد. از قديم گفته‌اند: «دل‌ به ‌دل راه دارد»
البته بگذريم كه حالا راه‌ها خراب است! (باخنده)‌ اگر رابطه قلبي باشد، جلوي چشم‌ بودن مهم نيست. من با تمام وجود و از عمق دل براي بچه‌ها كار كرده‌ام و مطمئنم كه در اذهان و يادها مي‌مانم.

  با همه اين‌ها موافقيد كه هر كسي چند روزه نوبت اوست؟

قطعا همين‌طور است اما بايد بكوشيم تا از فرصتي كه در اختيارمان قرار مي‌گيرد به نحو‌ احسن استفاده كنيم و كارمان را به‌درستي انجام دهيم تا همواره در اذهان باقي بمانيم، چرا كه به قول شاعر: «هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود / خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد». بايد طوري از اين فرصت استفاده كرد كه هم براي خودت خوب باشد و هم براي ديگران.

فكر نمي‌كنيد بچه‌ها از عموپورنگ خسته شده بودند؟

سوال خيلي جالبي است و جالب‌تر، پيامك‌ها و عكس‌العمل‌هايي است كه از بچه‌ها شاهد بوده‌ايم. بچه‌ها مي‌گويند: «اصلا ما برنامه جديد نمي‌‌خواهيم؛ فقط خودت جلوي دوربين بيا و با ما حرف بزن» اگر من آدم تنبل و فرصت‌طلبي باشم بايد همين كار را بكنم اما من نمي‌خواهم به خودم دروغ بگويم و راحت‌ترين كار را انتخاب كنم.

بزرگ‌ترها و رقيبانتان چطور؟

من به رقيبان فكر نمي‌كنم. دغدغه فكري من، پورنگ است كه با بچه‌ها زندگي مي‌كند. رقيبان هم به نوبه خود زحمت مي‌كشند؛ اين را نبايد انكار كرد اما سبك من با آنها متفاوت است، لذا با آنها كاري ندارم و مطمئنم مخاطبانم چيزهاي نو و تازه مي‌خواهند پس بايد به خواسته آنها احترام بگذارم و آگاهي‌شان را افزايش دهم. نبايد به داشته‌ها بسنده كرد. بيننده هم بايد كمك كند، نظر بدهد و انتقاد كند.

دوست داريد بچه‌ها با چه بدرقه‌تان كنند؟

غير از دعا، هيچ نمي‌خواهم. بچه‌ها بهترين وسيله ارتباط با خدا هستند. دوستي مي‌گفت: بسياري از بچه‌ها مثل سجاد كه تو را دوست داشتند، در حادثه بم از دنيا رفتند؛ هر وقت مي‌خواهي دعا كني، خدا را به روح آنها قسم بده و مطمئن باش به‌خاطر معصوميت و پاكي آنها هم كه شده، درخواستت بي‌پاسخ نمي‌ماند.

حرف دل عموپورنگ با بچه‌ها كه در اين چند سال هيچگاه بيانش نكرد؟

بچه‌ها، فكر نكنيد هر كس در تلويزيون براي شما برنامه اجرا مي‌كند و شما را دوست دارد، متفاوت‌تر از شما زندگي مي‌كند. در مورد عموپورنگ، رويايي فكر نكنيد. واقع‌بين باشيد. قطعا دغدغه‌هاي روزمره و مشكلات زندگي عموپورنگ از شما و پدر و مادرهايتان بيشتر است. عموپورنگ به‌خاطر استراحت يا راحتي خودش، هرگز شما را رها نمي‌كند. مطمئن باشيد هر كاري كه انجام مي‌دهم براي ارائه طرح‌هاي بهتر است. اين دغدغه و استرس، آسايش را از من سلب مي‌كند اما عشق خدمت به شما بچه‌ها باعث مي‌شود تا به ادامه راه، مصمم‌تر گردم.

فراموش نكنيد كسي كه براي شما كار مي‌كند حتما به كمك، عشق و حمايت شما نيازمند است.

پس شما عمويتان را دوست داشته باشيد و بدانيد كه من هم تمام برادرزاده‌هايم را دوست دارم و هيچگاه نگذاريد به اين احساس پاك به خاطر استنباط غلط بعضي‌ها خدشه‌ وارد شود. من براي شما هم عمو هستم و هم دايي؛ ضمن اين‌كه خيلي هم با مسائل ساده و سوالات واهي و پيش‌پا افتاده‌اي مثل دانستن شماره تلفن همراه و يا شماره كفش من!‌ كه به درد هيچ كس نمي‌‌خورد، خودتان را درگير نكنيد.

به هر حال اينها هم به نوعي نشانه عشق و علاقه بچه‌ها به شماست.

مي‌دانم اما مي‌‌خواهم بگويم بچه‌ها خيلي بهتر از اينها مي‌توانند دوست داشتن‌شان را ثابت كنند. پيدا كردن شماره تلفن من يك چيز عادي و به دردنخور است. اگر خيلي‌ عموشان را دوست دارند بايد سفارشات او در مورد رابطه آنها با پدر و مادر و معلمان و همچنين پيوندشان با نسل گذشته خصوصا پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها را آويزه گوششان كنند.

تا حالا بچه‌ها با عموپورنگ، قهر كرده‌اند؟

آره، در بسياري از مواقع بچه‌ها مي‌گويند: چرا تلفن مرا جواب نمي‌دهي يا چرا به نامه من، خودت پاسخ ندادي و دقيقا به همين خاطر است كه به بچه‌ها مي‌گويم رويايي فكر نكنند. مگر مي‌شود من به تنهايي بتوانم پاسخ ميليون‌ها نامه را بدهم. اصلا در بخشنامه‌ها، افراد ديگري هستند كه بعد از مطالعه نامه بچه‌ها، آنها را در مسابقه شركت مي‌دهند. من مجري هستم. ماحصل آنچه كه شما درخواست كرده‌ايد را به من اطلاع مي‌دهند تا در برنامه لحاظ كنم. اين درخواست ناشايستي است كه بچه‌ها بگويند تو بايد به نامه شخصي من جواب بدهي يا با شماره تلفن من تماس بگيري. اصلا چنين چيزي نيست. چند روز پيش بچه‌اي از مشهد تماس گرفت و گفت: «عموپورنگ تو رو خدا نرو». گفتم: دخترم، نگران نباش، خيلي زود با برنامه‌اي جديد بازمي‌گرديم، كمي كه صحبت كرديم، گفت: «عموپورنگ، اصلا تو من را دوست داري؟».

گفتم: نگو من، بگو ما را دوست داري؟ من، شخصي است. اين طوري من در ملكيت تو هستم، در حالي كه من، عموي تو و بچه‌هاي ديگرم و اگر قرار است براي همه خدمت كنم بايد همه را به يك چشم ببينم. بچه‌ها براي من قابل احترام و ستايش هستند، بنابراين حاضرم اين دوري و سختي را به جان بخرم اما با يك فكر نو بازگردم. من كه علامه دهر نيستم؛ قطعا ضعف‌ها و كاستي‌هايي دارم كه بايد بعد از برطرف كردنشان دوباره مثل گذشته مهمانتان شوم و باز هم بخنديم و ياد بگيريم و شاد شويم.

عمو پورنگ چطور؟

نه، اصلا قهر نكرده‌ام. من در مقطعي از زندگي، خواسته يا ناخواسته در فضايي قرار گرفتم كه خودم  هم تصور نمي‌كردم و خوشحالم كه رابطه‌ام بيش از آن كه بصري و ماشيني باشد، عاطفي است. داريوش فرضيايي واقعا بچه بود و خدا در اين مقطع، بچگي مرا به من بازگرداند. خيلي چيزها را از بچه‌ها ياد گرفتم و براي همين هم بسياري از چيزهاي درون من، بچگانه شده است.

شايد بزرگترها به من بخندند اما خوشحالم كه بچگي‌ گذشته دوباره بازگشته است. مثل خود بچه‌ها، زود دلم مي‌شكند و گريه‌ام مي‌گيرد اما اينها را دوست دارم.

بدون تعارف، در اين چند سال، دل چند بچه را شكسته‌اي؟

نمي‌دانم، اين را بايد از بچه‌ها بپرسيد. بچه‌ها روحشان پاك است، چيز زيادي از من نمي‌خواهند. مي‌گويند شماره تلفن‌ات را به ما بده، ما را به خانه‌ات ببر كه اين بد است و من با آن مخالفم. ممكن است اين طوري دلشان شكسته باشد اما بايد ياد بگيرند كه افراد يك حريم خصوصي و زندگي شخصي دارند و درست نيست ديگران به‌ آن وارد شوند، چرا كه در غير اين صورت، من بايد شماره‌ام را به
15 ميليون بچه بدهم و ديگر از صبح تا شب بنشينم، به هيچ كاري نرسم و تنها تلفن‌ها را پاسخ دهم. آيا من زندگي،‌ دغدغه و گرفتاري‌هاي خاص خودم را ندارم؟

اما شماره همراه شما را بسياري از بچه‌ها دارند. اگر سري به وبلاگ‌ها بزنيد، خواهيد ديد كه به راحتي رد و بدل مي‌شود؟

خوشحالم كه اين نكته را گوشزد كرديد اما اجازه بدهيد حالا كه بحث وبلاگ‌ها مطرح شد، نكته‌اي را در اين مورد خدمت‌تان عرض نمايم: وبلاگ‌هايي كه با نام‌هاي واهي يا حتي به اسم پورنگ در اينترنت راه‌اندازي شده است به هيچ‌ عنوان ارتباطي به من و برنامه ندارد. من اصلا نمي‌دانم نويسندگان آنها چه كساني هستند. دست همه آنها را مي‌بوسم و مي‌گويم يادتان نرود كه بچه‌ها موجودات پاكي هستند، ذهن بچه‌ها را مشوش و مغشوش نكنيد.

خود بچه‌ها نيز سعي كنند از اين دنياي مجازي براي تبادل‌نظر و يادگيري و بهتر بودن استفاده كنند. متاسفانه تعريف اينترنت براي بچه‌ها درست جانيفتاده است. به نظر من بچه‌ها قبل از اين كه بخواهند سراغ اينترنت و رايانه بروند بايد به درس‌هايشان برسند، بعد هم به بازي‌ها و سرگرمي‌ كودكانه‌شان بپردازند. اين كه بچه‌ها در طول روز دائما پاي كامپيوتر باشند خيلي بد است. يك ساعت كافي است. چرا بازي‌ها و شيطنت‌هاي كودكانه را فراموش كرده‌ايد و جايش را به زندگي ماشيني داده‌ايد؟ هفت‌‌سنگ و گردوبازي را كه ما داشتيم چرا فراموش كرده‌ايد؟ به خدا وقتي ما بچه بوديم، اينترنت و رايانه هم نبود اما فضاي زندگي‌مان بهتر و باصفاتر از الان بود.

دلتنگي شما براي بچه‌ها از صميم قلب است يا پس از مدتي در مواجهه با روزمرگي‌ها و دلمشغولي‌ها، رنگ مي‌بازد؟

دلتنگ مي‌شوم اما واقعيت اين است كه هر چه سن بالاتر مي‌رود با توجه به گرفتاري‌هاي جانبي،‌ كم‌حوصله‌تر مي‌شويم اما شايد جالب باشد به شما بگويم هر بار از كنار مدرسه‌اي عبور مي‌كنم،‌ صداي زنگ مدرسه و صداي همهمه بچه‌ها را كه مي‌شنوم، دلتنگ‌شان مي‌شوم، آن لحظه خيلي دلم مي‌‌خواهد داخل بروم و تك‌تك آنها را ببينم اما مي‌‌ترسم، چون مي‌ريزند سر آدم و نمي‌گذارند و در واقع بي‌آن‌كه بدانند اين فرصت طلايي را از من مي‌گيرند. بچه‌ها خيلي دوست دارند عموپورنگ را ببينند اما نمي‌دانند اشتياق من دو برابر آنهاست. هجوم مي‌آورند و جوري عمو عمو مي‌كنند كه احساس مي‌كنم خيلي بزرگ هستم و به نوعي در آن هياهو، حس كودك بودن را از من دريغ مي‌كنند. چند روز پيش به اتفاق يكي از دوستانم از خيابان‌هاي شهرري عبور مي‌كرديم كه صداي هياهوي بچه‌هاي مدرسه‌اي توجهم را به خود جلب كرد. گفتم نگه‌دار مي‌خواهم داخل مدرسه بروم؛ با تعجب گفت: داريوش، كم‌آوردي يا خداي ناكرده عقلت را از دست داده‌اي! گفتم:‌ هيچ‌كدام، مي‌خواهم ببينم وقتي با من مواجه مي‌شوند، چه مي‌كنند. گفت: يعني تو نمي‌داني چه مي‌كنند، گفتم: چرا اما مي‌خواهم بروم داخل مدرسه كمي شيطوني كنم. هر چه اصرار كرد كه تو مجري هستي، معلمان و اولياي مدرسه مي‌خندند، از تو انتظار ندارند و... گوش ندادم و وارد مدرسه شدم؛ جيغ و داد بچه‌ها بلند شد، از ميان همه‌شان عبور كردم و وارد دفتر مدير مدرسه شدم. مدير هم تعجب كرد و گفت: ببخشيد شما اينجا چه كار مي‌كنيد؟ گفتم آمده‌ام يكي دو تا از بچه‌ها را ببينم. خنديد و يكي دو بچه شد صد تا بچه!

اينها روح و دلتنگي مرا ارضا مي‌كند و مرتب به من يادآور مي‌شود كه پورنگ، تو متعلق به خودت نيستي.

سخت نيست؟

خيلي سخت است كه زندگي روزمره و طبيعي خودت را فراموش كني و مسير جديدي را برگزيني. نمي‌‌خواهم بگويم خوشحال نيستم اما در حال تغيير دادن دلبستگي‌هايم هستم. اگر قبلا همنشيني با دوستان و همكارانم مرا خوشحال مي‌كرد امروز عيادت از بچه‌هايي كه در بيمارستان‌ها بستري هستند، دلم را آرام مي‌كند. مادرم مي‌گويد: روحيه‌ات خراب نشود، مي‌گويم نه، دوست دارم به اينجاها بروم، عادت كرده‌ام، قبلا شايد ناراحت مي‌شدم اما الان با آنها زندگي مي‌كنم. بسياري از بچه‌ها را كه مي‌شناختم و اكنون فوت كرده‌اند، برايم زنده‌اند و دارند با من زندگي مي‌كنند و به من لبخند مي‌زنند. دچار وهم و خيال هم نشده‌ام.

تلخ‌ترين نگاهي كه از چشم بچه‌ها نسبت به خودتان ديده‌ايد؟

من نگاه تلخ نديده‌ام.

از چشم بزرگترها چطور؟

بزرگترها نگاه تلخ بكنند برايم مهم نيست.

يعني نظر بزرگترها اصلا برايتان مهم نيست؟

بزرگترها تاكنون نگاه تلخ به من و برنامه نكرده‌اند. اگر هم انتقادي بوده است بسيار صادقانه و محترمانه بيان نموده‌اند و من هم با كمال ميل پذيرفته‌ام.

غصه دل بچه‌ها در دل عموپورنگ، جا مي‌شود؟

گرفتاري‌هاي بچه‌ها را مي‌شناسم، دغدغه خود من نيز هست. آينده درخشان، محيط فرهنگي مناسب، خانواده خوب و... من هم با اين دغدغه‌ها زندگي مي‌كنم. به بچه‌ها هم مي‌گويم شما فكر نكنيد در كنار من، نمونه‌هايي از زندگي شما نيست. بسياري از بچه‌ها كه فقر فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي دارند را من مي‌بينم و اينها برايم غصه است. بچه‌هايي كه با بيماري دست و پنجه نرم مي‌كنند و بيش از 4  3 ماه مهمان ما نيستند را مي‌بينم. اينها غصه نيست! البته فراموش نكنيم كه مهم تحمل است. واقعيت‌پذيري در وجود تمام بچه‌ها بايد باشد.

روي دل عموپورنگ چه چيزي نقاشي شده است؟

دريايي آبي با ساحلي زيبا و سبز و قايقي زيباتر كه در ساحل اين دريا پهلو گرفته است. هر وقت دلم بخواهد سوار بر آن مي‌شوم و از بيكران آبي دريا لذت مي‌برم.

و رنگ دلتان؟

آبي است.

بچه‌ها عاشق دنياي عموپورنگ هستند. حاضريد دنيايتان را به آنها بدهيد؟

صادقانه بگويم، دوست دارم بچه‌ها را در دنياي خودم سهيم كنم زيرا دنياي من، دنياي بچه‌هاست و دنياي بچه‌ها، دنياي من است. من باشم يا نباشم از بچه‌ها مي‌خواهم هرگز دنياي كودكي را رها نكنند حتي اگر به سن 70 سالگي برسند و ديگران به آنها بخندند. شما به خنده‌هاي آنها بخنديد كه نمي‌‌دانند شما چقدر از كودكي‌تان لذت مي‌بريد.

از اين كه پابه‌پاي بچه‌ها جلو مي‌روي خسته نمي‌شوي؟

يك جورهايي خسته مي‌شويم، اما اين خستگي با وجود مخاطب از بين خواهد رفت. الان بچه‌هايي با من تماس مي‌گيرند كه در مقطع دبيرستان تحصيل مي‌كنند و وقتي تعجب مرا مي‌بينند مي‌گويند: عمو، زماني كه 7 سال پيش شما برنامه را شروع كرديد ما ابتدايي بوديم. اينها با من بزرگ شده‌اند و اين باعث خوشحالي است. چند روز پيش در خيابان، آقاپسر دانشجويي به من گفت: «عمو جون به خدا خيلي دوستت داريم! عمو به ريشم نگاه نكن، به قرآن خيلي باهات خاطره دارم!» يك لحظه فكر كردم مي‌خواهد مرا دست بيندازد، اما صداقت گفتار و اين عمو گفتن‌ها با آن كلاسوري كه در دست داشت مرا حيرت‌زده كرد. اينها با من زندگي مي‌كنند و اين خيلي لذتبخش است.

عموپورنگ در طول اين سال‌ها، هماني بود كه مي‌خواست باشد؟

آره، شايد اواسط كار به دليل روحيات بچه‌گانه‌اي كه داشتم همه را مثل خودم مي‌ديدم و درباره برخي آدم‌هاي دور و برم اشتباه كرده باشم، اما سعي كردم هماني باشم كه مي‌خواستم و خوشحالم كه اين اتفاق رخ داد.

كارنامه عموپورنگ در طول اين چند سال مهر قبولي داشته يا گاهي هم با تجديدي بالا آمده است؟

تجديدي نداشته‌ام. شايد نمره ضعيف در آن ديده شود، اما هر سال با قبولي همراه بوده است. اين كه واحد نظرسنجي سازمان هر سال اعلام مي‌كند پرمخاطب‌ترين برنامه بوده‌ايم يعني قبولي.

در دوران مدرسه چطور؟

نه، تجديد نداشتم، اما شيطان بودم.

به دنياي بچه‌ها حسودي نمي‌كنيد؟

نه، زماني حسودي مي‌كنم كه احساس كنم دنياي بچه‌ها با دنياي خودم خيلي متفاوت است در حالي كه اصلا اين طور نيست.

سوغاتي كه براي پاكي دلتان از سفر خانه خدا به ارمغان آورديد، چه بود؟

آب زمزم (با خنده)‌.

مي‌خواهيد دلتان را با آب زمزم بشوييد؟

(مي‌خندد)‌ شوخي كردم. بهترين سوغاتي كه از خانه خدا براي پاكي دلم آوردم فقط و فقط ياد خداست. هرگاه ياد عظمت و شكوه كعبه مي‌افتم خدا را شكر مي‌كنم كه سعادتي را نصيبم كرد كه نصيب هر كسي نمي‌شود.

توشه‌اي كه از ديدار معنويتان با رهبر معظم انقلاب بعد از سفر حج به دست آورديد، چه بود؟

جمله ايشان همواره ملكه ذهن من است كه فرمودند: «بچه‌ها را شاد كنيد، اما با شادي سازنده. در شادي سازنده شما در يك فضاي جذاب و مفرح مي‌توانيد از معنويات، اخلاقيات، دين و خدا صحبت كنيد.» اين جمله آيت‌الله خامنه‌اي (مدظله العالي)‌ در عين كوتاهي بسيار پرمعناست. ما بايد بچه‌ها را به سمت شادي سوق دهيم كه در آن سعادت نهفته باشد و قطعا جايي كه سعادت وجود دارد تمام ارزش‌هاي ديني نيز نهفته است.

امير محمد را با پارتي به اين ديدار برديد؟

نه، برنامه ما از سوي بيت رهبري مورد توجه قرار گرفته بود و پوررنگ را با گروهش دعوت كردند. تهيه‌كننده ما نيز در اين ديدار حضور داشت.

تنهاترين دلي كه در بين بچه‌ها ديده‌ايد؟

دل تنها در بين بچه‌ها نديده‌ام؛ حتي آن بچه‌اي كه در بيمارستان با مرگ، دست و پنجه نرم مي‌كند نيز چون از مرگ، چيزي نمي‌داند احساس تنهايي نمي‌كند و با وجود اين‌كه هيچ رمقي برايش نمانده است، حاضر نيست عروسكش را از خودش جدا كند. دلش با آن عروسك است و تنها نيست و خوش به حال كسي كه به اندازه آن عروسك براي آن بچه، جالب و عزيز باشد.

اگر داريوش فرضيايي‌بچه بود، عموپورنگ را دوست داشت و برنامه‌اش را تماشا مي‌كرد؟

آره، عاشقانه دوستش داشتم چون از بچگي مي‌خواستم چنين آدمي باشم و به همين دليل مي‌گويم به آن چه مي‌خواستم رسيدم.

دوست داريد جاي كدام شخصيت كارتوني باشيد؟

سندباد. چون به جاهاي عجيب و غريب زيادي رفت و در مجموع خيلي قشنگ و آموزنده بود. در بچگي هميشه دوست داشتم چنين آدمي باشم.

دست نيافتني‌ترين هدف عموپورنگ در طول اين سال‌ها براي بچه‌ها؟

چون هدف‌هايم معقول و منطقي بودند به تمام آنها رسيده‌ام.

وقتي بچه‌ها را دعوا مي‌كنيد؟

بله مثلا اگر اميرمحمد سهل‌انگاري كند دعوايش مي‌كنم. البته نه اين‌كه بپرم روي سر و كله‌اش (مي‌خندد)‌ اما مي‌گويم: آقاي اميرمحمد مسخره‌بازي در نيار، اين متن را كه داده‌اند بخوان چون در قبال بچه‌ها مسوول هستي و اگر دقت لازم را نداشته باشد به برنامه نمي‌آورمش تا متوجه شود عموپورنگ در كار با كسي شوخي ندارد و برنامه جدي است.

«كاش مي‌شد در ميان لحظه‌ها، لحظه ديدار را نزديك كرد» موافقيد؟

آره، حتما  نترسيد خيلي زود دوباره مي‌آييم.

مي‌گويند: «آشپز كه دو تا شد، آش يا شور مي‌شه يا بي‌نمك» برنامه شما شور بود يا بي‌نمك؟

ما در برنامه آشپز نداشتيم! مجري هم دو تا نبود، خودم بودم. (مي‌خندد)‌

پس اميرمحمد چي؟

مجري نبود. مجري بازيگر بود و خوب هم از عهده كار برآمد.

فاطيما يا اميرمحمد كدام به پيشبرد بهتر برنامه كمك كردند؟

خب معلوم است اميرمحمد. اميرمحمد خودش بود، شيطنت‌هايش هم دقيقا مربوط به خودش است. فاطيما هم
دختر خوبي است، اما اميرمحمد از نظر استعداد موفق‌تر بود.

راز ماندگاري اميرمحمد در كنار شما؟

اميرمحمد بچگي‌اش را فراموش نكرده است و بزرگتر از سنش نيست.

مگر بزرگتر از سن بودن اشكالي دارد؟

بله به بچه‌ها ضربه مي‌زند. بچه‌ها بايد از دنياي بزرگترها چيزهايي را ياد بگيرند، اما خودشان باشند. فاصله گرفتن از دنياي كودكي، اشتباه بزرگي است. نبايد فرصت كودكي را از دست داد. بسياري از افراد كه در بزرگسالي حسرت كودكي را مي‌خورند كساني هستند كه دوران كودكي‌شان را براي رسيدن به بزرگسالي خراب كرده‌اند و از لحظات ناب آن بي‌بهره مانده‌‌اند. 

چهره جديدي به جمعتان اضافه نمي‌شود؟

شايد يك كاراكتر جديد هم باشد. بستگي به فكر و خلاقيت ما دارد و اين‌كه اين شخصيت جديد چه عروسك باشد و چه بازيگر چه نوآوري و تحولي را مي‌تواند در برنامه به وجود آورد.

درددلي كه مدت‌هاست بر دلتان سنگيني مي‌كند؟

من همه را مي‌بخشم و اميدوارم تمام كساني كه خواسته يا ناخواسته در حقشان كوتاهي كرده‌ام يا احيانا دلشان را شكسته‌ام نيز مرا ببخشند.

اگر عموپورنگ در خاطرات بچه‌ها گم شود؟

زنگ بزنند 110، پيدايم بكنند! عموپورنگ چاقالو هم هست با دماغ گنده، سريع پيدايش مي‌كنند. (مي‌خندد)‌

يادگاري عموپورنگ بر درياي دل بچه‌ها كه با هيچ موجي پاك نشود؟

فقط و فقط بچه باشيد، به همه احترام بگذاريد، اما تنها به بابا و مامان اعتماد كنيد كه بهترين دوست، آنها هستند.

چند برادرزاده داريد؟

حدود 10 تا.

نقش واقعي عمو بودن را براي آنها ايفا كرده‌ايد؟

سعي‌ام را كرده‌ام، نمي‌دانم. ماشاءالله اينقدر درشت و هيكلي‌اند كه آنها بايد مرا بغل كنند نه من!‌ (با ‌خنده)‌

يك قول به بچه‌ها بدهيد؟

تنها قولي كه به بچه‌ها مي‌دهم اين است كه هرگز موقع كار و جلوي دوربين براي شما كم نگذارم.

مطمئنيد رفتن‌تان مصداق «باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي» نمي‌شود؟

آره ديگه اين هم هست، اما مطمئن باشيد برمي‌گرديم اگر چندماه هم طول بكشد باز با دست پر و كاري نو خواهيم آمد.

و در پايان ... .

دست همه را مي‌بوسم. سعي كنيد به جاي حاشيه‌پردازي در وبلاگ‌ها به سايت برنامه به آدرس www.Amoo.ir  سر بزنيد و پيشنهاد ات و انتقاداتتان را از طريق ايميل به همكاران ما منتقل كنيد.

اللهم عجل لوليك الفرج، التماس دعا، خدانگهدار.

شيما و ميلاد كريمي‌

نگاهي به سريال شرلوك هلمز، آشنا‌ترين كارآگاه خصوصي جهان‌ /جام جم

نگاهي به سريال شرلوك هلمز، آشنا‌ترين كارآگاه خصوصي جهان‌
نماي درشت قتل
شرلوك هلمز يك كارآگاه خصوصي سر‌شناس در اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 است كه براي نخستين بار سال 1887 در دنياي نشر و كتاب پا به عرصه گذاشت. او مخلوق نويسنده اسكاتلندي‌تبار و فيزيكداني به نام سر آرتور كانان دويل است. هلمز شايد بيشتر از كارآگاهاني مانند هركول پوآرو، كارآگاه مگره، يا خانم مارپل، در جهان مشهور شده است. اين كارآگاه لندني كه داراي هوش سرشاري است و به خاطر استفاده مهارت‌آميز از استدلال پر‌آوازه شده، قادر است پيچيده‌ترين پرونده‌هاي دشوار را حل كند.

 كانان دويل 4 رمان و 56 داستان كوتاه با محوريت حضور هلمز نوشت. تمام اين داستان‌ها بجز چهارتايشان را، دوست و شرح حال‌نويس هلمز، يعني دكتر جان.اچ واتسون روايت مي‌كند. دو تا را خود شرلوك هلمز براي خواننده روايت مي‌كند و دو تا هم به شيوه راوي سوم شخص نوشته شده‌اند. اين ماجرا‌ها از 1878 تا سال 1903 طول مي‌كشند و آخرين پرونده در 1914 رخ مي‌دهد.

هلمز بسيار آدم نگراني است و همان‌طور كه واتسون روايت مي‌كند اصلا حوصله تر و تميز بودن ندارد و اطرافش پر است از كاغذ‌ها و يادداشت‌هاي پرونده‌هاي قديمي و بقاياي آزمايش‌هاي تجربي و توتون‌هايي كه روي كفش راحتي ايراني‌اش ريخته است. دير از خواب بيدار مي‌شود، اما حتما بايد صبحانه بخورد. او مهارت‌هاي بدني هم دارد و به خودش مرفين تزريق مي‌كند. اغلب بسيار خونسرد است و موقعي كه به سرنخي مي‌رسد برخلاف سستي و بي‌حالي ظاهري‌اش ناگهان دچار هيجان و احساسات مي‌شود. يك هنرپيشه قهار هم هست و در چند قسمت از ماجراها وانمود مي‌كند كه بيمار است يا مجروح شده. هلمز در ادبيات، فلسفه، اخترشناسي، سياست، شيمي، آناتومي و چندين رشته ديگر سررشته دارد. استاد تغيير قيافه هم هست و از همان داستان‌هاي ابتدايي از اين حربه استفاده كرد. يك سوءتفاهم جدي در ميان علاقه‌مندان به شرلوك هلمز اين است كه او و  ماجراهايش بنيان ژانر ادبيات پليسي را گذاشته‌اند. در واقع شخصيت هلمز  و مهارت‌هاي خارق‌العاده‌اش در يافتن مجرمان و حل كردن پرونده‌هاي لاينحل از دو شخصيت الهام گرفته شده‌اند. سي آگوست دو پن و موسيو له كوگ كه ادگار آلن پو و اميل گابريو آنها را خلق كرده‌اند. هلمز حتي به آنها نيز اشاره كرده است.

شرلوك هلمز بار‌ها و بارها روي صحنه تئاتر و پرده سينما جان گرفته است و گفته مي‌شود تاكنون 70 هنرپيشه در بيش از 200 فيلم، نقش او را بازي كرده‌اند. در اين ميان به نام‌هاي آشنايي مانند مايكل كين (بدون سرنخ، 1988)، پيتر كوشينگ (سريال تلويزيوني شرلوك هلمز؛ 1965 تا 1968)، استوارت گرينجر (سگ باسكرويل، تلويزيوني، 1972)، راجر مور (شرلوك هلمز در نيويورك، تلويزيوني، 1976)، پيتر اوتول (صدايش در كارتون شرلوك هلمز، 1983)، چارلتون هستون (صليب خون، تلويزيوني، 1991) و سرانجام نام‌آشناترين شرلوك هلمز تاريخ سينما و تلويزيون جرمي برت است كه در 4 سريال تلويزيوني به اين كارآگاه عجيب، جان تازه‌اي داد. او در سال 1933 به دنيا آمد. نام اصلي‌اش پيتر جرمي ويليام هاگينز است. نكته قابل مكث در نقش‌هايي كه بازي مي‌كرد، بيان بسيار دقيق اوست.

شرلوك هلمز بار‌ها و بارها روي صحنه تئاتر و پرده سينما جان گرفته است و گفته مي‌شود تاكنون 70 هنرپيشه در بيش از 200 فيلم، نقش او را بازي كرده‌اند

 برت با اين نقص مادرزادي به دنيا آمد كه نمي‌توانست حرف «ر» را به درستي تلفظ كند. در نوجواني تحت تاثير عمل جراحي قرار گرفت تا اين نقص جبران شود. پس از سال‌ها تمرين، برت توانست به شكل رشك‌برانگيزي كلمات را تلفظ كند كه اين به يك خصيصه در كارش بدل شد. او طي 40 سال فعاليتش در نقش‌هاي مختلفي ظاهر شد اما بازي در مجموعه تلويزيوني «گرانادا» در سال‌هاي 1984 تا 1994 او را به مشهورترين هلمز در تمام دوران بدل كرد.
هرچند گفته مي‌شود كه او از كليشه شدن ترس داشت، با اين حال در 41 قسمت از اين سريال بازي كرد. يك بار هم در يك نمايش صحنه‌اي در دهه 1980 در نقش دكتر واتسون و در برابر چارلتون هستون ظاهر شده است. او از اختلال دوقطبي (كه به آن افسردگي و شيدايي مي‌گويند) رنج مي‌برد كه پس از مرگ همسرش در 1985 اين بيماري در او شدت گرفت و در بيمارستان هم بستري شد. از سوي ديگر از دوران كودكي به رماتيسم قلبي مبتلا بود و بشدت سيگار مي‌كشيد، به‌طوري‌كه بازيگر نقش دكتر واتسون روايت مي‌كند برت يك روز 60 عدد سيگار سر صحنه فيلمبرداري استفاده كرد. سرانجام برت در 61 سالگي و در 1995 بر اثر سكته قلبي درگذشت. در بزرگداشت او، نيويورك تايمز نوشت: «جرمي برت واقعا خود شرلوك هلمز بود؛ تحليلگري پر هيجان كه در حل مشكلات و مسائل بيرحمانه عمل مي‌كرد و عبوسانه در پي حل هر معمايي بود».

«ماجراهاي شرلوك هلمز» با تهيه‌كنندگي تلويزيون انگليسي گرانادا از 1984 تا 1994 مجموعه‌اي از داستان‌هاي كانان دويل را اقتباس كرد كه اين عنوان، تنها روي مجموعه اول و دوم گذاشته شد. از ميان داستان اصلي؛ 41 داستان در اين مجموعه استفاده شد و 36 اپيزود يك ساعته و پنج فيلم بلند توليد شد. 4 سريال با بازي برت در نقش هلمز عبارتند: از «ماجرا‌هاي شرلوك هلمز» (1984 تا 1986)؛ بازگشت شرلوك هلمز (1986 تا 1991)، پرونده شرلوك هلمز (1991 تا 1993) و خاطرات شرلوك هلمز(1994).

داستان‌ها و ماجراهاي شرلوك هلمز آنچنان مورد توجه مخاطبان بوده كه به‌جز سينما و تلويزيون به عرصه‌هاي ديگر هم راه يافته‌اند. مهم‌ترين هنرپيشه تئاتر كه نامش به هلمز گره خورده است ويليام ژيلت است كه از 1899 يعني همان زماني كه داستان‌هاي هلمز منتشر مي‌شدند در نمايشي مردم‌پسند با محوريت شرلوك هلمز بازي كرد كه نويسنده و كارگردان آن هم بود. اين ژيلت بود كه براي پردازش شخصيت هلمز از كلاه شكاري، رداي بي‌آستين مردانه و يك پيپ بلند استفاده كرد كه بعدها به وجه مشخصه اين كاراكتر بدل شدند. هرچند در طراحي‌هايي كه از هلمز در مطبوعات منتشر مي‌شد، سيماي او را با چنين شاخصه‌هايي طراحي مي‌كردند اما در داستان‌هاي كانان دويل چنين اشاره‌هايي به پوشش و پيپ هلمز به چشم نمي‌خورد.

اين نكته را نيز بايد افزود اولين فيلمي كه با محور داستان‌هاي شرلوك هلمز ساخته شد، فيلمي يك حلقه‌اي و كمتر از يك دقيقه بود كه شركت اديسون در سال 1900 تهيه كرد. در اوايل قرن بيستم و در سال‌هاي 1908 تا 1913 حدود 13 فيلم يك يا دو حلقه‌اي با اين مضمون ساخته شد. در 1911 كمپاني بيوگراف مجموعه‌اي از 11 اثر كميك و با بازي مك سنت بر اين اساس توليد كرد. بين سال‌هاي 1921 تا 1923، 47 فيلم دو حلقه‌اي در انگلستان ساخته شد.

در راديو يكي از معروف‌ترين اقتباس‌ها از نمايشنامه‌هاي ويليام ژيلت انجام شد كه اورسن ولز، خالق «همشهري كين» در آن نقش شرلوك هلمز را داشت و در سال 1938 پخش شد. در اوايل دهه 1940 مجموعه‌اي با نام ماجراهاي تازه شرلوك هلمز در راديو امريكا توليد و پخش شد. جان گليگاد، هنرپيشه سرشناس انگليسي در دهه 1950 به همراه رالف ريچاردسون (در نقش واتسون) در راديو بي‌بي‌سي، نقش هلمز را بازي كرد.

يكي از نخستين نسخه‌هاي تلويزيوني هلمز و واتسون را پلدون رينولدز در 1954 تهيه كرد كه رونالد هاورد در نقش هلمز و هاورد ماريون كرافورد در نقش واتسون ظاهر شدند. آوازه هلمز در دهه 1950 به روس‌ها هم رسيد و مجموعه‌اي از 5 فيلم در استوديوي «لن‌فيلم» ساخته شد كه واسيلي ليوانف در نقش هلمز ظاهر شد. در ژاپن هيائو ميازاكي يك مجموعه انيميشن بر اساس داستان‌هاي هلمز ساخت كه حيوانات مختلف، شخصيت‌هاي آن بودند.

هلمز فارسي!

عنوان اين بخش از نوشتار حاضر، شايد به اين دليل تعجب‌برانگيز باشد كه بدانيم در سينما و تلويزيون خودمان، براساس داستان‌هاي آرتور كانان دويل، اقتباس مستقيمي صورت نگرفته است، اما اين بخت را داشته‌ايم كه يكي از بهترين شرلوك هلمزهاي تاريخ تلويزيون جهان را در تلويزيون خودمان با يكي از بهترين دوبله‌ها ببينيم. اصولا انگار تمامي اين كارآگاه‌ها، اين بخت را داشته‌اند كه صاحب دوبله‌هاي شاخص باشند: فهيمه راستكار به جاي ميس مارپل، ابوالحسن تهامي به جاي كارآگاه مگره، اكبر مناني به جاي پوارو (كه در مقطعي ايرج رضايي به جاي ديويد ساچت صحبت كرد)، بهرام زند به جاي جرمي برت (كه يك مجموعه نيز با صداي جلال مقامي دوبله شد). در مجموعه نخست ايرج رضايي به جاي واتسون حرف زد و در مجموعه دوم ناصر نظامي به جاي واتسون (كه بازيگر اين نقش نيز تغيير كرده بود).

در اهميت دوبله هر دو نسخه همين قدر بايد گفت كه صداي هلمز در هر كدام، شخصيت جداگانه‌اي به او داده‌اند. صداي مقامي وجهي آداب‌دان، آرام و تودار به شخصيت هلمز داده است. از سوي ديگر دوبله بهرام زند، هلمز را شخصيتي سودايي، چندگانه، زيرك، مرموز و برون‌ريز معرفي مي‌كند. همان‌طوركه در مورد بازي ديويد ساچت نيز صداي مناني و رضايي، هر يك خصوصياتي را به آن شخصيت افزوده يا از آن كاسته‌اند.

يك هلمز متفاوت‌

بسياري بازي جرمي برت در نقش هلمز را پردازش يكي از بهترين شخصيت‌هاي سينمايي دانسته‌اند كه بسيار باورپذير است. در اين مجال كوتاه، تحليل مختصري از بازي برت احتمالا به دلايل گفته شده (در مورد باورپذيري بازي برت در اين نقش) چيزي خواهد افزود. جرمي برت از همان ابتدا با مساله استفاده هلمز از مرفين و موارد مشابه مخالفت كرد و دليلش هم اين بود كه نوجواناني هستند كه احتمالا مخاطب اين سريال خواهند بود و پرداختن به چنين مسائلي براي آنها بد‌آموزي خواهد داشت. به اين دليل، چنين چيزي را در «ماجراهاي شرلوك هلمز» كنار گذاشت. شايد در كنار دليلي كه برت اقامه مي‌كند بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه او يك شرلوك هلمز قدرتمند را «اختراع» كرده كه ضعف در او راه ندارد. استدلال‌هاي عقلاني هلمز (در بازي برت) وجهي شهودي پيدا كرده‌اند. اين‌جا ديگر مساله هوش سرشار هلمز نيست، بلكه پاي يك نوع الهام دروني در كار است. بيقراري در بازي برت (ناگهان روي زمين خم مي‌شود و گوش را مي‌خواباند تا صدايي را بشنود يا چيزي را ببويد يا يك تكه بسيار كوچك از يك مدرك را برداشته و به ديگران نشان دهد) يكي از عواملي است كه او را آدمي نشان مي‌دهد غيرقابل پيش‌بيني. هلمزي كه برت آن را به تصوير مي‌كشد دائما از اين شاخه به آن شاخه مي‌پرد و با اين كارش ما را گمراه مي‌كند و بازيمان مي‌دهد و حواسمان را پرت مي‌كند. او تمام اين كارها را به اين دليل انجام مي‌دهد كه مخاطب، همذات‌پنداري بيشتري با شخصيت هلمز داشته باشد. ساده‌دلي واتسون كه در اين مجموعه اندكي غليظ شده به پررنگ شدن شخصيت هلمز ياري رسانده است. واتسون بيشتر يك ناظر است كه حضورش در داستان نقش اصلي و تعيين‌كننده‌اي ندارد. او بيشتر همدم هلمز است و نه حتي مكمل او.

جرمي برت، غلو را چاشني بازي‌اش مي‌كند و همين باعث مي‌شود كه گهگاه طنزي پنهان در جوهره شخصيت هلمز احساس كنيم. در تمامي طول مجموعه‌هاي مختلف اين سريال (بجز مورد پروفسور مورياتي) تقريبا هيچ كس را نمي‌بينيم كه همسنگ و هم‌اندازه هلمز باشد و شخصيت منفي سريال هم محسوب شود. منفي‌ها در اين سريال، يك‌سره آدم‌هايي هستند كه ضريب هوشي بالايي ندارند. هلمز از تمام آنها با‌‌هوش‌تر است. بازي برت اين نقص در شخصيت‌پردازي سريال را جبران كرده است. اما در مورد پروفسور، موضعگيري سريال تغيير مي‌كند. اين بار شخصيتي وارد داستان شده كه منفي است و از نظر هوش و استعداد با هلمز هم‌اندازه است. اين بار هلمز واقعا محك سختي مي‌خورد و سازندگان اين سريال به شكلي هوشمندانه، رويارويي پروفسور مورياتي با هلمز را به پايان مجموعه آورده‌اند. حريف هلمز را شكست مي‌دهد. اگر واقعا كسي پيدا مي‌شود كه بتواند با هلمز برابري كند؛ در اين صورت پس حقش است كه بر اين آقاي حافظه و هوش غلبه كند. پروفسور چنين آدمي است.

اميرمحمد صادقي‌


درباره سريال تاوان

ريتم تند، قصه كشدار
چهره پژمان بازغي با آن گريم متفاوت و البته جذاب شايد كافي بود تا در همان ابتدا نظر بسياري از مخاطبان متوجه تاوان شود. عنوان فيلم با پيش‌فرض‌هايي كه در ذهن تماشاگر ايجاد مي‌كند نيز در اين كنجكاوي بي‌تاثير نبود، اما بيش از اينها بايد به ريتم تند سريال اشاره كرد كه با حادثه‌اي ـ معمايي بودن قصه تناسب داشت و با تعليق‌هاي معنايي و روايي كه هر قسمت ايجاد مي‌كرد مي‌توانست انگيزه تعقيب سريال را در مخاطب ايجاد كند.

بدون لحاظ كردن ضعف و قوت‌هاي قصه و اين كه از حيث دراماتيكي تا چه حد مي‌توان به اين مجموعه دل بست همين شمايل ظاهري و فرم سريال هم دست‌كم مي‌توانست دلايل كافي براي جذب مخاطب فراهم كند و اين خود امتياز كمي نيست. چند وقت پيش كارگردان باغ شيشه‌اي گفته بود كه موتور اين سريال از قسمت پانزدهم به بعد روشن مي‌شود! خدا را شكر حداقل موتور اين سريال داراي نقص فني نبود و با ايجاد تعليق‌هاي منطقي و جذابيت‌هاي بصري توانست در آغاز، جلب نظر كند. اگرچه تاوان به معناي متداول خود يك اثر پليسي نيست، اما با تكيه بر ريتم تند و قصه پرماجراي خود توانست فضاي يك قصه پليسي را ترسيم كند كه مخاطب بايد مدام درباره آن پيش‌فرض بسازد و گره گشايي كند و البته با رمزگشايي خود در ميانه كار هم ذهنيت مخاطب را به هم بزند و هم بر گره داستان گره ديگري بيفزايد. تا اينجاي كار زنده بودن مرجان توانست تعليق مياني كار را به درستي خلق كرده و قصه را از يكنواختي و يك سطح بودن نجات دهد. قبل از اين‌كه به ماهيت و كيفيت اين قصه و شيوه روايت آن بپردازم خوب است تا به يكي ديگر از دلايل جذابيت صوري سريال هم اشاره كنم و آن هم تمهيداتي است كه كارگردان در استفاده از فضاي قصه و انتخاب لوكيشن داشته است. در واقع موقعيت بيروني قصه در دو فضاي شهري و طبيعي رخ مي‌دهد و حركات رفت و برگشتي قصه به اين دو موقعيت متفاوت هم داراي جذابيت‌هاي بصري و زيبايي‌شناسي خاص خود است و هم اين‌كه با ايجاد تنوع و تعدد در سكانس‌ها به ريتم تند قصه كمك كرده و از اين كنتراست بصري به نفع جذابيت بيشتر داستان استفاده مي‌كند. بويژه قاب بندي‌هاي دوربين در صحنه‌هاي مربوط به شمال بر زيبايي‌شناسي تصويري آن افزوده است. در كنار اين صورت‌بندي ظاهري، روايت موازي قصه با استفاده از داستانك‌هاي مرتبط با درام اصلي نيز در تناسب ضرباهنگ كار با تعليق‌هاي قصه موثر بوده است.كارگردان سعي كرده با تقسيم‌بندي متوازن بين اين داستانك‌ها و زواياي مختلف خط اصلي قصه، رنگ‌آميزي بيشتري به اين مجموعه داشته و به نقطه تعادل بين فرم و محتواي برسد. بايد منتظرو اميدوار بود اين تعادل تا آخر سريال حفظ شود و انسجام خود را از دست ندهد. از حيث بازيگري نيز شاه‌حسيني به سه نسل از بازيگران توجه كرده تا طيف مخاطبان خود را از اين حيث وسعت ببخشد، اما در اين ميان بازي رضا رويگري بيش از ديگران جلب توجه مي‌كند. اگرچه موقعيت او به همان پرسوناژ به كجا چنين شتابان شباهت دارد، اما جنس بازي او خيلي به بازيش در فيلم بوتيك نزديك است. رويگري بويژه در سال‌هاي اخير نشان داد كه اين تيپولوژي خاص از آدم‌ها را كه در پول و فساد غرقند و رفتارشناسي چندش‌آوري هم دارند به‌درستي به نمايش مي‌گذارد و اساسا بازيگر توانمندي است كه بخشي از اين توانايي در ايفاي نقش‌هاي منفي و پرخاشگر و در عين حال رند و باهوش را مي‌توان علاوه بر بوتيك در فيلم پشت در خبري نيست هم سراغ گرفت كه در جشنواره اخير به نمايش درآمد. با اين جذابيت‌ها اما تمايل متظاهرانه سريال مانند بسياري از سريال‌هاي ايراني به تجملات و زندگي لوكس با اين پس‌زمينه منفي كه آدم‌هاي متعلق به اين خانه وزندگي‌ها منفي و پليد هستند در جاي خود آزاردهنده است.

تاوان از حيث محتوايي و قصه تلاش كرده است تا به لايه‌هاي دروني روابط عاطفي ـ انساني در طبقه متوسط شهري برود و بخشي از آسيب‌شناسي اين مناسبات را بازنمايي كند. اين قصه، اما واجد يك موقعيت چند لايه و پيچيده‌اي است كه محوريت آن هم حول شخصيت مرجان با بازي مينا لاكاني مي‌چرخد. در اين موقعيت معمايي كه با حادثه و فاجعه هم گره مي‌خورد كارگردان سعي مي‌كند با تكيه بر يك تمهيد رازگشايانه هر چقدر كه به جلو مي‌رود در نسبت مردهايي كه با زندگي اين زن به نوعي تجربه مشترك داشته‌اند از قصه گره‌گشايي كرده و پيش برود. به همين خاطر شايد در ابتدا مخاطب نسبت به كيفيت داستان و موقعيت مرجان دچار سردرگمي شود، اما در هر قسمت با عريان شدن واقعيت‌هاي پنهان گويي از چهره كاراكترهاي داستان نيز رمزگشايي صورت مي‌گيرد و باز هم در اينجا ممكن است ذهنيت مخاطب بشكند و تعليق‌هاي تازه‌تري از راه برسد. اين شيوه خوبي براي سريال‌سازي است. در واقع كارگردان داستان خود را بين چند قسمت تقسيم نمي‌كند بلكه تعليق‌هاي آن را به واسطه سريالي بودن فرم دچار قبض و بسط دراماتيكي مي‌كند و از جذابيت و كششي كه در اين تعليق‌آفريني ايجاد مي‌شود هم ضرباهنگ مناسبي به ريتم روايت مي‌دهد و هم مخاطب را با قصه خود درگير مي‌كند و اين درگيري ذهني را با حركت ميان گره‌افكني و رازگشايي تداوم مي‌بخشد. خيلي مهم است كه مخاطب نتواند به راحتي خط و ربط قصه را پيشاپيش حدس بزند. هرچند بايد منتظر بود و ديد كه آيا اين تمهيد ساختاري و روايي تا پايان مجموعه ادامه پيدا مي‌كند يا نه. تا اينجا كه معلوم نيست بحث خيانت و بي‌وفايي قهرمان اصلي داستان مطرح است يا رمز و رازهاي بيشتر و پيچيده‌تري در راه است كه فراتر از ذهنيت مخاطب، قصه ديگري را روايت خواهد كرد. به نظر مي‌رسد كه موقعيت مرجان و بازشناسي شخصيت وي تا حدودي به درازا كشيده و كشدار شده است. اين مساله با ريتم تند سريال در تضاد قرار مي‌گيرد و بين روايت و مضمون، فاصله مي‌اندازد. تاوان اين روند براي خالق اثر كاهش تدريجي مخاطبان خواهد بود. تا چه شود؟!

ليلا ربيعي

عشق و حماسه به شيوه رمان‌هاي قرن نوزدهمي /ایران

 

اساساً مجموعه‌سازي در تلويزيون ايران، از بدو كارش با «تاريخي‌سازي» همراه بوده؛ چرا؟ شايد به اين دليل موجه كه «تلويزيون» به عنوان يك رسانه، نه ادامه منطقي سينما كه ادامه بلافصل ادبيات و رمان محسوب مي‌شده و رمان هم در ايران با «تاريخ» چند دهه‌اي عجين بوده. «سمك عيار» كه ساخته مي‌شود، «تاريخ» نيست اما «شبه تاريخ» است و «سلطان صاحبقران» كه خود تاريخ است. مجموعه‌هاي تاريخي تلويزيون ايران، جاي پاورقي‌هاي تاريخي دهه‌هاي 30 و 40 را گرفتند و مبتني بر «ادبيت» و حضور فعالانه ادبيات، در شكل‌گيري و روايت قصه‌هاشان، مخاطبان را جذب خود كردند. شايد به همين دليل است كه حضور مسعود جعفري جوزاني پشت دوربين مجموعه‌اي مثل «در چشم باد» عجيب نيست. جوزاني نه تنها در بهترين آثارش پيرو رمان‌نويسي قرن نوزدهمي است كه در برخي فيلم‌ها، به پيوند «پاورقي» و «فتورمان» و كميك استريپ [از لحاظ ساختار اين «نوع ادبي»] مي‌رسد. او كه فعاليت سينمايي‌اش را با «انيميشن خميري» آغاز كرده بود، روايتش در «بازتعريفي» قصه‌هاي مولوي هم بيشتر كميك استريپي بود تا انيميشني و بعد در «جاده‌هاي سرد» دقيقاً با ساختار و كادربندي‌هاي كميك استريپي مواجه‌ايم [گرچه قصه اين فيلم در اين چارچوب نمي‌گنجد]. او بعدها در «دل و دشنه» و «يك مرد و يك خرس» به اين «نوع ادبي» رجوعي چند باره داشت. با اين همه دو فيلم «شير سنگي» و «در مسير تندباد» موفقيت خود را مديون اتصالشان به رمان‌هاي قرن نوزدهمي و «رمنس حماسي» آن آثار بودند. به نظر مي‌رسد كه جوزاني به آثار درخشان ادبيات روسيه علاقه‌اي ويژه دارد مخصوصاً به «دلاور دوران» و «تاراس بولبا»؛ اين علاقه را در چند سكانس موفق «در چشم باد» هم شاهديم كه به درگيري ارتش سرخ با نيروهاي ايراني مي‌پردازد و بعد رمنسي كه اين وسط شكل مي‌گيرد و ملودي روسي كه فضا را پر مي‌كند و يك جورهايي يادآور سكانس‌هايي از «باندارچوك» هم هست چه در «جنگ و صلح» چه در «واترلو».
در وجه «پاورقي»، «در چشم باد» خيلي مقيد است به تعليق‌هاي پاياني در هر سكانس [مثل تعليق‌هايي كه بايد مخاطب را تا انتشار شماره بعد مجله يا روزنامه، منتظر نگه دارند]؛ روايت خطي كه ساده و روان تعريف مي‌شود، اجتناب از شخصيت‌هاي پيچيده [به نحوي كه اين «اجتناب» به بازي بازيگران هم سرايت كرده و گاه «ريتم» را دچار دردسر مي‌كند] و پيوند «حماسه و رمنس» [كه متأثر از رمان‌هاي روسي كه در دو دهه آغازين قرن ششمي به فارسي ترجمه شدند و فيلم‌هاي روسي به نمايش درآمده در سينماهاي كشور، به پاورقي‌هاي ايراني راه يافت] رويكرد «پاورقي محور» اين مجموعه را كامل مي‌كنند. به گمانم جوزاني در آرزوي اين كه روزي بتواند «جنگ و صلح» تولستوي را ايراني كند و همان تأثير را بر مخاطبان هموطنش داشته باشد [با استفاده از رسانه‌اي تصويري] سال‌ها منتظر چنين فرصتي بوده. مجموعه، از دوره قيام كوچك‌ جنگلي آغاز و به جنگ ايران و عراق ختم مي‌شود و در اين فاصله، قصه سه نسل روايت مي‌شود. [اين برخورد نسلي داشتن با شخصيت‌ها، خيلي مورد توجه رمان‌نويسان روسي است و كاملاً هم قابل انطباق است با فرهنگ ما چون روسي‌ها هم بيش از آن كه اروپايي باشند، آسيايي‌اند و با جلوه‌هاي اروپايي هم نمي‌توانند سنن آسيايي‌شان را زير فرش قايم كنند!]
«در چشم باد» را مي‌توان از چهار منظر مورد بررسي قرار داد: اول در قياس با مجموعه‌هاي تاريخي تلويزيون ايران، دوم در قياس با مجموعه‌هاي چند سال اخير و غيرتاريخي تلويزيون ايران، سوم در قياس با بهترين آثار خود كارگردان و چهارم در قياس با ايده‌آل‌هايي كه درباره چنين اثري در ذهن داريم؛ پس:
1- اين مجموعه دچار يك مخمصه عجيب شده و آن هم اين است كه به دليل زمان تاريخي و طولاني روايت‌اش، از وضعيت‌ها و شخصيت‌هايي حرف مي‌زند كه اكثراً در ديگر آثار موفق تلويزيون كشور، ديده و پسنديده شده‌اند. تقريباً همان مشكلي كه «فخيم‌زاده» در «تنهاترين سردار» دچارش شد و معاويه و عمروعاص‌اش با معاويه و عمروعاص مجموعه «امام علي(ع)» سنجيده شدند. در چنين عرصه‌اي اگر «فيلمساز دوم» نتواند چهره‌اي جديد و مانا از «شخصيت» يا «وضعيت» به دست دهد در جذب مخاطب دچار مشكل مي‌شود. مشكلي كه جوزاني لااقل در فاصله آغاز مجموعه تا عبور از مرز زماني 1320 و سقوط پهلوي اول دچارش شد و بعد هم كه تا فاصله 1325، درگير مقايسه شخصيت‌ها و وضعيت‌هاي سريال‌اش با «هزاردستان» زنده‌ياد حاتمي بود. او در اين فاصله «زماني - تاريخي - روايي» نتوانست بخش غالب مخاطباني را كه آثار موفق مربوط به اين دوره را ديده بودند جذب كند يعني فقط مشغول شد به مماشات با پسند نسل نو.
2- در قياس با مجموعه‌هاي سال‌هاي اخير تلويزيون كه آثار تاريخي هم در ميانشان به ندرت ديده شده، «در چشم باد» چه به دليل روند توليدش چه سازوكار روايي‌اش چه اجتماع بازيگران شاخص‌اش، اثري متفاوت و در ذهن ماندني است. به ياد داشته باشيم كه اين مجموعه در زماني به نمايش در مي‌آيد كه موفقيت مجموعه‌هاي ديگر فقط در زمان پخش‌شان ادامه دارد و پس از پايان هر مجموعه، در كمتر از يك ماه، حتي نام‌شان [يك دليل‌اش شايد «تشابه اسمي» باشد كه كلمه «دل» در آن، يا پيشوند قرار مي‌گيرد يا پسوند!] از اذهان محو مي‌شود اما «درچشم باد» با فاصله كيفي مشهود از اين آثار، از تعريف ديگري در حوزه «نقد» برخوردار است.
3- در قياس با آثار سينمايي جوزاني [بيشتر با دو اثر درخشان‌اش «شير سنگي» و «در مسير تندباد»] اين مجموعه، يك پله پائين‌‌تر مي‌ايستد. نه فيلمنامه‌اش داراي آن انضباط به يادماندني در شكل‌گيري رويدادها و عمق‌بخشي به شخصيت‌ها در آثار ياد شده است نه كارگرداني‌اش قادر است در قاب كوچك تلويزيون، التهاب غيرمعمول رويدادها را منعكس كند. جوزاني، كارگردان قاب بزرگ پرده نقره‌اي است و هنوز نتوانسته، به رسانه‌اي چون تلويزيون، از طريق خرد كردن «نماهاي بلند» و توجه ويژه به كلوزآپ و اينسرت، نگاهي «فراسينمايي» داشته باشد.
4- «در چشم باد» يك مجموعه ايده‌آل تاريخي چه از لحاظ نمايش سه دوره مورد نظر و چه از لحاظ اثري تاريخي به كارگرداني مسعود جعفري جوزاني نيست. بيشتر، يك «پيش‌توليد» است براي اثري به مراتب بزرگتر. كم‌توجهي كارگردان به «ريتم»، مشكلات زيادي را براي اين مجموعه رقم زده است. به نظر مي‌رسد كه جوزاني خواسته «تجربه‌اندوزي» كند اما در اين «تجربه‌اندوزي» اهميت «ريتم» در تلويزيون و تفاوت‌اش با «ريتم‌سينمايي» را مدنظر نداشته و از اين منظر، بيشترين ضربه را به «روايت» زده.
ساخت 6 فيلم در 25 سال!
مسعود جعفري جوزاني متولد 1327 ملاير است. او سينما را به شكل آكادميك و در دانشگاه ايالتي سان‌فرانسيسكو آموخته و مجوز تدريس مادام‌العمر در اين دانشگاه را هم در جيب دارد! با اين همه، او پس از انقلاب اسلامي به ايران بازگشت و با ساخت دو انيميشن خميري بر‌اساس قصه‌هاي مثنوي مولوي، شروع به كار حرفه‌اي كرد. اولين فيلم بلندش «جاده‌هاي سرد» (1364) يك جدل چندماهه رسانه‌اي را با «رضا رهگذر» رقم زد. فيلمنامه اين فيلم كه بر مبناي يكي از قصه‌هاي «رهگذر» شكل گرفته بود، محل مناقشه بود و جدل نويسنده با فيلمساز هم به دليل وفادار نماندن فيلمساز به متن قصه بود. اين جدل با ساخت شير سنگي (1365) به خاطره‌ها پيوست، چرا كه جوزاني ثابت كرد كه موفقيت‌اش تنها مديون فيلمنامه‌هايش نيست و «در مسير تندباد» (1367) اين اقامه دليل را كامل كرد، اما پس از آن طي 10سال فقط سه فيلم ساخت [يك مرد و يك خرس، دل و دشنه، بلوغ] و 12 سال بعدي را هم فيلم نساخت و حالا «در چشم باد» را به عنوان اثري تلويزيوني داريم كه در 1382 ساخت آن آغاز شد و اكنون نمايش‌اش هم به پايان رسيده است.
در خاك و خون رقم مي‌خورد
آغاز قصه: كوچك جنگلي در گيلان اعلام جمهوري مي‌كند. مي‌جنگد. شكست مي‌خورد. كشته مي‌شود و يكي از يارانش معروف به «ايراني» با خانواده مي‌گريزد به تهران. سكانس عبور از گردنه برف‌گير، يكي از سكانس‌هاي جذاب اين فصل از مجموعه است.
فصل مياني: بيژن، پسر «ايراني»، خلبان است. متفقين به ايران حمله مي‌كنند. پهلوي دوم قادر به مقاومت نيست. خلبان كه عليه نيروهاي متفقين مي‌جنگد، دستگير مي‌شود. صحنه‌هاي جنگ دوم جهاني اين مجموعه، يادآور صحنه‌هايي از «در مسير تندباد» ديگر ساخته جوزاني است، با اين تفاوت كه در آن اثر، نيروهاي انگليسي حاضر در ايران، محور روايت فيلمسازند، اما در اين مجموعه، نيروهاي روسي بيشتر مد‌نظرند.
فصل پاياني: بيژن كه در امريكا زندگي مرفهي را تجربه مي‌كند، ناگهان مطلع مي‌شود كه فرزندي در ايران دارد. به كشور بر‌مي‌گردد. جنگ شروع شده. به جست‌و‌جوي پسر به جبهه مي‌رود و پايان قصه، در «خاك و خون» رقم مي‌خورد.
يكي از بهترين بازي‌هاي دهه 80
پارسا پيروزفر، بازيگري است كه از تلويزيون و با تلويزيون آغاز كرد و سال‌ها با آنكه در قصه فيلم‌هاي بر پرده، نقش محوري نداشت، عكس‌اش در نقطه طلايي پوسترها و تراكت‌ها قرار مي‌گرفت، با اين همه، در كارنامه‌اش، پنج فيلم توانستند او را از يك ستاره خوش‌چهره مخاطب‌پسند، به بازيگري پيگير كيفيت كارش بدل كنند: «ضيافت» (1374)، «مرسدس» (1376)، «اعتراض» (1378) كه هر سه از آثار كيميايي‌اند، «اشك سرما» (1381) به كارگرداني عزيزالله حميدنژاد و «مهمان مامان» (1382) به كارگرداني مهرجويي. بازي او در مجموعه «در چشم باد»، در جوانسالي‌اش «به روز» شده بازي‌هاي موفقش در پنج فيلم ياد شده اما در پيرسالي، يادآور تلاش بسيار و نيل به جايگاه «بازيگري متفاوت» است. بازي پيروزفر در فصل پاياني مجموعه، از بهترين بازي‌ها در دهه 80 چه در سينما چه در تلويزيون ايران است.

روايتي نو از قصه‌اي نه‌چندان تازه/نقد روزنامه ایران برتاوان

 

مشخصات عمومي مجموعه‌هاي پرمخاطب تلويزيون ايران:
1ـ ملودرام‌اند [ژانري محبوب كه خانواده‌ها را پاي نمايشگرهاي خانگي‌شان مي‌نشاند و هم قصه روان و روشن دارد هم گريه دارد هم خنده دارد]
2- تابع روند شكل‌گيري قصه‌هاي كهن‌اند [يكي بود يكي نبود، يك شاهزاده خانمي بود، يك شاهزاده‌اي بود، يك پسر تاجري بود، يك دختر تاجري بود، يك وزيري بود كه بد بود، يك مباشري بود كه بد بود يك ...]
3- به نتايج اخلاقي مشخص و غيرقابل ترديد مقيدند [بدي كني بدي مي‌بيني، سر بي‌‌گناه پاي دار مي‌رود بالاي دار نمي‌رود، چاه‌كن هميشه ته چاه است، غيبت، دزدي، توطئه، قتل و ... نمي‌تواند ثروت يك آدم زشت‌خو را حفظ كند]
4- شخصيت‌ها، به ندرت خاكستري‌اند و اغلب در طيف سياه يا سفيد پيش چشم مخاطبان ظاهر مي‌شوند [اين البته در «فيلمنامه» است، وگرنه بازيگران ما، تمام سعي‌شان را به خرج مي‌دهند كه از «مطلق بودن نقش» پيشگيري كنند و اين سعي، تا حد زيادي در تلطيف فضاي روايي اثر مؤثر است]
5- حوادث و اتفاقات، تعدادشان، در هر قسمت مجموعه، به ندرت از مرز عدد دو عبور مي‌كند و «غافلگيري» كه از رويكردهاي همه‌گير و مخاطب‌ پسند مجموعه‌سازي در سطح جهاني است، دست كم گرفته مي‌شود [اين امر به خودي خود باعث كندي ريتم مي‌شود و درجه التهاب را پائين مي‌آورد. به همين دليل است كه مجموعه‌هاي ايراني معمولاً از «نيمه» به بعد پربيننده مي‌شوند چون هر چه به پايان نزديك‌تر مي‌شوند و قرار است سريع‌تر كار تمام شود، فيلمنامه‌نويسان يا كارگردانان، به حجم التهاب و وقوع حوادث و غافلگيري مي‌افزايند.]
6- مكان‌هاي شيك، اعياني و پرزرق و برق، بيش از 90 درصد حجم «مكان‌نمايي» هر مجموعه را تشكيل مي‌دهند و بخشي از مخاطبان ساكن كلانشهرها، براي خانه‌هاي خود، از دكوراسيون، اشيا يا حتي چينش اشيا اين مجموعه‌ها الگوبرداري مي‌كنند [خب، البته اين هم بخشي از جذابيت‌هاي ملودرام‌هاي شهري است]
خب، مجموعه تلويزيوني «تاوان» ساخته شهرام شاه حسيني نيز تابع همين قواعد است با يك تفاوت مشهود. فيلمنامه‌نويسان آن «عليرضا معتمدي و آرش برهاني» سعي كرده‌اند از همان نخستين قسمت، يك شبكه در هم تنيده «روابط» ايجاد كنند. فايده اين كار چيست؟ فايده اين كار، در درجه نخست اين است كه دست آنها حالا باز است كه هر طور و از هر مسيري كه مي‌خواهند قصه را پيش ببرند بي‌آنكه به «واقع‌نمايي» اثر لطمه و خدشه‌اي وارد بيايد. همچنين از زياده‌گويي و «خرده روايات رها شده به حال خود» درامان مي‌مانند. تعداد «حوادث و اتفاقات» در هر قسمت، البته هنوز كم است و «غافلگيري» از آنها كمتر؛ با اين همه تلفيق درست و ريتم‌دار «گذشته و حال»، فضاي تازه‌اي به روايت بخشيده كه تا حدي حاوي عنصر «ضربه زنندگي» پس از كامل‌ شدن هر سكانس است. قصه فيلم اما چيز تازه‌اي ندارد. يك پسر تحصيلكرده شهرستاني با زني كه ازدواجي ناموفق داشته و از لحاظ سني از او بزرگتر است، ازدواج كرده؛ وصلتي كه همگي براين باورند كه به خاطر ثروت زن بوده. حالا موقعيت زن در شركتش به خطر افتاده و اين عدم توازن در قدرت، حاصل حضور زني است كه نمايندگي يك سهامدار مقيم خارج را برعهده دارد و سال‌ها قبل، آن پسر تحصيلكرده اما بي‌پول، نتوانسته با او ازدواج كند. حواشي قصه هم چندان تازگي ندارند؛ مثلاً برنامه‌ريزي يكي از سهامداران عمده، براي تصاحب پست مديرعاملي يا توطئه براي برهم زدن تعادل روحي زن يا پسر معتاد زن كه از خانه مادرش دزدي هم مي‌كند. به اين حواشي، بايد يك قصه حاشيه‌اي تازه را هم اضافه كرد كه در تلويزيون، قصه‌اي تازه اما در سينماي ايران قصه‌اي چند بار تكرار شده است. پسـر معتاد، عاشق موسيـقي زيرزميني است و براي رسيدن به برنامه و پيدا كردن يك تهيه‌كننـده موسيقي، خارج از مرزهاي كشور، دست به سرقت مي‌زند. اين وسط يك تصادف مرگبار را هم داريم كه محتملاً منجر به مرگ زن نشده [با توجه به مقدمات و حضور آن «زن مضطرب» در جاده شمال] اما شواهد روايت ديگري را به مخاطب ارائه مي‌دهند.
اين مجموعه همچنين حاوي جاگيري‌ها و چرخش‌هاي غيرمعمول و غافلگيركننده دوربين است. در سكانسي كه «پژمان بازغي» بي‌خبر از رسيدن «CD» فيلمبرداري شده [از ناهارخوردن او با زني كه نماينده سهامدار مقيم خارج است] به دست زنش، به خانه برمي‌گردد و دوربين به جاي چشمان او شروع به گردش «پذيرايي» مي‌كند، مخاطب انتظار دارد كه اين حركت جايي قبل از نقطه «ديد» بازغي، پايان پذيرد اما دوربين دوباره به او برمي‌گردد يعني اين گردش چشم متعلق به چه كسي بوده؟ فيلمبردار؟ يا سكانسي كه آن زن ناشناس مي‌خواهد وارد خانه‌اش شود و در را كه باز مي‌كند دوربين از پائين و رو به بالا باز شدن در را نشان مي‌دهد، معنايش چيست؟ به گمانم اين حركات دوربين، بيش از آنكه مؤيد برنامه‌ريزي دقيق و تلاش براي رسيدن به «توسعه معنايي» يا «افزودن به فضاي روايي» اثر باشد، نمايانگر نوعي «شيك‌نمايي» در مجموعه‌هايي از اين دست است آن هم در دو سه سال اخير. [يادتان هست در يكي‌شان، كه از سر اتفاق فيلمنامه خوبي هم داشت هي «اينسرت» چشم داشتيم با جا و بي‌جا؟!]
بازي‌هاي مجموعه، در ادامه‌ بازي‌هاي چند ساله اخير ملودرام‌هاي تلويزيوني، بازي‌هاي خوبي است و در اين ميان، هم بازغي هم رويگري [گرچه به دنبال «به روز» كردن بازي‌هاي پيشين خودند] مسلط بر نقش، گاه تا عبور از مرز فيلمنامه و افزودن رويكردهاي تازه به نقش خود پيش رفته‌اند؛ مجموعه در واقع در بده بستان فيلمنامه با بازيگران شكل گرفت ونقش كارگردان در آن ـ مثل ديگر ملودرام‌هايي كه تاكنون از تلويزيون ايران شاهدشان بوده‌ايم - از حد يك ناظر فني تجاوز نكرده است. همچنين اين مجموعه، هنوز به مرحله افزايش التهاب و اجتماع حوادث كه مختص شش هفت قسمت پاياني است نرسيده و همچنان، درگير با مخاطب پسندي «جام جهاني» در جذب مخاطبان، كند پيش مي‌رود. با اين همه فكر مي‌كنم لااقل به دليل آن شبكه در هم تنيده روابط كه در فيلمنامه است اين پيشروي كند، در هفته‌هاي بعدي، روند بهتري را تجربه كند

صداو سیما وضرغامی در محاصره نامه های سرگشاده وانتقادات فراوان

محمد تاجیک :در هفته های اخیر انتقادات بسیاری از صداو سیما وتلویزیون از سوی افراد شخصیتهای وگرایشهای مختلف سیاسی فکری و فرهنگی مطرح شده است که از نظر حجم و تنوع انتقادات وانتظارات ،قابل توجه به نظر می رسد .

بررسی انتقادات صورت گرفته در یکی دوهفته اخیر نشان می دهد که صداو سیما اصولا سازمانی است که هم خو دوهم مدیرانش در معرض انتقادات واعتراضات گسترده ای در طول سال هستند .دایره این اعتراضات از مراجع تقلید وعلمای مذهبی و شخصیتهای سیاسی را شامل شده وتا هنرمندان وورزشکاران وفعالان اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود .

جالب است بدانید درهمین دوسه هفته اخیر آقای ضرغامی در محاصره نامه های سرگشاده قابل توجهی بوده از محمد مایلی کهن مربی فوتبال تا قاسم جعفری کار گردان سینما وتلویزیون ،از بسیج دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی تا انجمن جانبازان نخاعي ايرانيان .

ادامه نوشته

حرفهای جنجالی و غیر منتظره پور احمد درباره سریال پرانتز باز

 سینما و گردشگری  9/4/1389  10:35:22

 از زمان پخش سریال راضی نیستم ...شاید درلیست خاکستری باشم..دل ودماغ کار کردن ندارم

 http://www.parstourism.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=1585

پارس توریسم - اين روزها از کيومرث پوراحمد، نويسنده و کارگردان نام آشناي سينما و تلويزيون که همچنان خاطره شيرين سريال هايي چون «قصه هاي مجيد» و «سرنخ » در ذهن مخاطبان باقي مانده، مجموعه «پرانتز باز» از شبکه تهران و استانها در حال پخش است. سريالي با يک قصه اجتماعي که تلاش کرده با کنار هم قرار دادن آدم هاي مختلف در يک مسافرخانه قديمي داستان هاي متفاوتي را روايت کند.

به گزارش پارس توریسم ،روز نامه قدس گفت وگوی جالبی بااین کار گردان کرده و در مقدمه این گفت وگو آمده : آنچه شايد در ادامه مي خوانيد زياد شبيه به يک گفتگو نيست چرا که ناخودآگاه مصاحبه ايي که قرار نبود پوراحمد انجام دهد به واگويه هاي او از مسايل و حواشي سريال تبديل شد که خواندنش بد نيست!

* جناب پور احمد، در صورت تمايل مي خواهم درباره «پرانتز باز» با هم صحبت کنيم ...
** راستش من براي اين سريال زياد مصاحبه نکرده ام. اگر خبرگزاريها و روزنامه ها را نگاه کرده باشيد متوجه مي شويد که من براي اين سريال گفتگو نکرده ام. دوست ندارم درباره اش حرف بزنم .
* چرا؟!
** از وضعيت نمايش سريال در تلويزيون ناراضي هستم. به همين خاطر تمايلي به حرف زدن درباره اش ندارم. تا به امروز سه بار زمان پخش آن را بدون هيچ گونه اطلاع رساني و زيرنويسي عوض کردند و مخاطب را سردرگم نموده اند. مسؤولان پخش شبکه تهران يکبار اين سريال را يکشنبه ها ساعت 11 شب و يکبار جمعه ها ساعت 9 شب و در آخر يکبار ساعت 4 بعدازظهر که مخاطب بسيار کمي در آن ساعت دارد پخش نمودند، آنهم بدون اطلاع رساني !
تعجب من از سيما اين است که هزينه مي کند تا يک سريال آماده پخش شود ولي در مرحله آخر به بدترين شکل ممکن حاصل کار خودش را پخش مي کند!
* براي اين مساله خود شما چه پاسخي داريد؟ چرا تلويزيون سريال شما را اينگونه پخش مي کند؟
** نمي دانم شايد من اگر جزو ليست سياه نباشم احتمالا جزو ليست خاکستري هستم وگرنه دليلي ندارد سريالي که مال تلويزيون است چنين وضعيت پخشي داشته باشد. در زمان پخش سريال بارها تبليغات پفک و بستني پخش مي کنند ولي حاضر نيستند زمان پخش سريال را تبليغ کنند.
* مگر در زمان قرار داد با تلويزيون زمان پخش و شبکه مشخص نمي شود؟
** دلتان خوش است که فکر مي کنيد در تلويزيون زمان پخش در قرار داد مشخص است! ما هنر کنيم پول ساخت را از تلويزيون بگيريم کلاهمان را مي اندازيم بالا. اين را هم بگويم که تلويزيون مديرانش به من خيلي لطف دارند ولي تلويزيون فقط تنها شامل مديرانش نمي شود و افراد ديگري هم هستند که بايد نظر بدهند.
* براي ساخت «پرانتز باز» چقدر وقت گذاشتيد؟
** سريال «پرانتز باز» سه سال از عمر من را به خودش اختصاص داد. ما کار تصويربرداري اين مجموعه را از اوايل ارديبهشت سال گذشته آغاز کرديم و در ابتدا قرار بود اين مجموعه در 26 قسمت ساخته شود اما در نهايت در 22 قسمت بسته شد. من 7 تا 8 ماه زمان گذاشتم تا کار آهنگسازي مجموعه پايان يافت. ما سريالي ساختيم که خودمان خيلي سرصحنه خنديديم، اگر مردم هم با تماشاي سريال خنديدند ما برده ايم.
*کار جديدي را در سينما و تلويزيون قصد نداريد شروع کنيد؟
** کار جديد براي من به اين زودي ها اتفاق نمي افتد! چند سالي بايد بگذرد. فعلا دل ودماغ درست و حسابي ندارم. 


سید ضیاء الدین دری کار گردان کلاه پهوی :سرعت اتفاقات مانند « لاست» است

تجربه موفق «کیف انگلیسی» و ماندگاری‌اش در یادها، اشتیاق تماشای سریال تازه ضیاءالدین دری را دوبرابر کرده است.

 به گزارش پارس توریسم ، 5 سال پیش تصویر برداري«کلاه پهلوی» شروع شد و چند روز پیش صحنه‌های مربوط به ایران به پایان رسید و در حال حاضر گروه مشغول هماهنگی برای رفتن به کشور فرانسه است. آنگونه که فارس گزارش داده، دری منتظر صدور ویزا از سوی سفارت فرانسه است تا بخش‌های پایانی «کلاه پهلوی» را با حضور حدود 6 تن از بازیگران اصلی در کشور فرانسه تصویربرداری کند. «کلاه پهلوی» داستان جوانی به نام «فرخ» است که پس از ادامه تحصیل در فرانسه به ایران می‌آید و در شهری کوچک فرماندار می‌شود. در همین زمان فرمان کشف حجاب از سوی رضاخان صادر شده و او موظف به اجرای این فرمان است اما... . بازیگرانی چون امین حیایی، داریوش فرهنگ، داوود رشیدی، محمدرضا شریفی‌نیا، داریوش کاردان فرهاد آئیش و سام نواب صفوی در آن بازی می‌کنند.


 

 


حتی یک پلان اضافه هم نداریم

 


ضیاءالدین دری در گفت‌و‌گو با «وطن‌امروز»‌ با انتقاد از برخی رسانه‌ها که عنوان کرده‌اند روند تولید «کلاه پهلوی» طولانی شده، می‌گوید: وقتی برای تولید یک اثر وارد عمل می‌شویم، همه آرزو و تلاش‌مان این است که کار، منظم و با کمترین اشکال پیش برود ولی حوادثی به شکل طبیعی و غیرطبیعی در حین کار پیش می‌آید و در کار وقفه ایجاد می‌کند. او در ادامه عنوان می‌کند: به عنوان مثال با بازیگر قرارداد بسته شده مثلا ماهی یک‌میلیون، سال بعد می‌شود یک و نیم و بعد 2، در حالی که برآورد پروژه سریالی مثل «کلاه پهلوی» مربوط به سال 83 است. دری تاکید می‌کند: تازه این پروژه جزو شاخص‌ترین پروژه‌هاست که پلان اضافه ندارد. حتی یک پلان موزیک‌خور و به اصطلاح بستنی‌خور در آن نیست چون متن گسترده است. میزان بار دراماتیکی که بر سر مخاطب می‌ریزد زیاد است. اتفاقات عین سریال «لاست» رخ می‌دهد. نه اینکه تند گرفته باشم، سیر حوادث زیاد است، طوری که اگر از بیننده‌ای بپرسی که در یک قسمت 50 دقیقه‌ای ابتدای قصه چه بود ممکن است فراموش کرده باشد.

 


تولید،کار ریسکی است

 


او در پاسخ به این سوال که مگر این اتفاقات هنگام برآورد هزینه پیش‌بینی‌ نمی‌شود؟ می‌گوید: دوستان در شورا زحمت می‌کشند اما به هر حال این نقصان هست، بنابراین در این مملکت سریالی شروع می‌شود که بعدها چون برآورد غلط بوده به خاطر توجیه اقتصادی به قول معروف «آب توش می‌بندند» آقا رفته دکور ساخته (در آن زمان پول واقعی را برآورد نکردند) کلید زدند، رفتند جلو، بودجه تمام شده. چند سریال الف ویژه دچار این مشکل شده‌اند. تولید، کار ریسکی است؛ باید قید کنند هر اتفاقی رخ داد، برآورد اصلاح می‌شود. در غیر این صورت تولیدکنندگان تایم را بی‌دلیل بالا می‌برند. فیلم که کلید خورد اضافه کردن متن، حاصلی جز اغتشاش نخواهد داشت.

 


کم خرج‌ترین پروژه الف ویژه هستیم

 


دری وقفه زیاد در پروژه‌ها را باعث بروز اشتباه در راکورد عنوان و بیان می‌کند: خود ما اخیرا صحنه‌ای را گرفته‌ايم که قبل ازآن را 3 سال پیش گرفته بودیم. خب در این مدت چهره بازیگر تغییر کرده و به خاطر راکورد که اشاره کردید، نمی‌توانیم کلوزآپ بگیریم و بازیگر شاکی می‌شود. تازه ما باید پاسخگو هم باشیم که چرا این قدر طول کشیده. دری ادامه می‌دهد: بویژه مجلات زرد که جرات ندارند به مسؤولان انتقاد کنند به یک سریال گیر می‌دهند. ما کم‌خرج‌ترین پروژه الف ویژه هستیم.13 ماه تعطیلی داشتیم، از 15 تیر 85 تا 15 تیر امسال یعنی 4 سال. 13 ماه را بکشید بیرون بعد متوجه می‌شوید این تعطیلات به ما ضربه زده چون بازیگر سرکار دیگر می‌رود و قیمت عوض می‌شود و تهیه‌کننده ندارد بدهد. بازیگر داریم که حقوقش اصلاح شده و به صراحت سرکار دیگر می‌رود. او در ادامه می‌گوید: برای رفع مشکل در درجه اول شورای برآورد باید دارای آدم‌های روزآمد باشد. نسبت به شرایط روز باید بودجه را تعیین کنند. باید به طور قاطع به بازیگر بگویند که اگر در سینما فلان میزان را می‌گیرند، سقف در تلویزیون فلان مبلغ است. تهدید به بایکوت کنند یعنی هرکس ناز کند راحت به او بگویند در تلویزیون کار نمی‌دهیم. دری تاکید می‌کند: دوستان باید برآورد قیمت‌ها را بدانند چون معلوم نیست فردا برای تهیه‌کننده چه پیش می‌آید؟ فردا که هزینه‌های جامعه بالا می‌رود، باید هزینه تولید هم بالا برود. در قرارداد با تهیه‌کننده لازم است قید شود چنانچه تورم به‌وجود آید نسبت رسمی افزوده شود.

گفت و گوي آرامه اعتمادی در تهران‌امروز با شهرام شاه‌حسيني كارگردان مجموعه «تاوان»

 
چندين قصه در موازات با قصه اصلي

شهرام شاه‌حسيني با ساخت «تاوان» نشان داد كه مي‌تواند خيلي متفاوت‌تر از هميشه عمل كند. كارگردان مجموعه روتين و شبانه تاوان، سريال متفاوتي را ساخته و آن را به نمايش گذاشته است.‌
سريالي كه اين روزها خيلي خوب توانسته با مخاطب ارتباط برقرار كند. او راضي به مصاحبه نبود، حداقل نه در اين قسمت‌هاي ابتدايي سريال. معتقد بود بعضي‌ها با او تماس مي‌گيرند و چند سوال كوتاه و حتي پرت مي‌پرسند و حرف‌هايش را طور ديگري چاپ مي‌كنند: «مثلا مي‌پرسند: ساخت اين سريال90 قسمتي‌تان را از چه زماني شروع كرديد؟ يعني نمي‌دان

آرامه اعتمادي
تهران امروز

در گفت و گويي كه با كامران تفتي داشتيم، راجع به سينمايي كه شما آن را انتخاب كرديد، صحبت شد. او معتقد بود اين سه فيلمي كه از شما در سينما ديديم، اصلا سينماي مورد علاقه شما نيست.
دلم مي‌خواست تا زماني كه من وكامران با هم راجع به اين فيلم‌ها حرف مي‌زديم، حضور داشتيد. نمي‌خواهم بگويم كه سينماي من نيست، چون تمام تلاشم را در اين سه فيلم كردم تا بتوانم فيلم‌هاي خوبي را به نمايش بگذارم. اما آن ژانرها همان‌قدر مي‌طلبيد. يعني شما بايد ليواني را تصور كنيد كه ظرفيتي دارد، اگر بيشتر از ظرفيتش در آن آب بريزيد، سرريز مي‌شود. اين مثال را زدم كه بگويم همان‌قدر كه فيلم لازم داشت، برايش زحمت كشيده شد. فيلمنامه پشتيباني خيلي خوبي از من كرد و باعث شد تا اين تجربه‌ها را به‌دست آورم. با اينكه اهل تجربه كردن در سينما نيستم، چون معتقدم سينما هنر گراني است و جايي براي به‌دست آوردن تجربه با ساخت فيلم‌ نيست. پس بهتر است بگويم اين سه فيلم براي من تجربه‌هاي ارزشمندي هستند.
بالاخره اين نوع سينما دغدغه شما هست يا نه؟ الان همه شما را با اين سينما مي‌شناسند.
ببينيد من صاحب سبك نيستم، هنوز هم نشدم. پس نبايد گفت كه «سينماي من»! نمي‌توانم بگويم كه چه كاري بايد بكنم، چون نمي‌توانم با قاطعيت بگويم كه اين سينما را كنار مي‌گذارم، شايد باز هم يك فيلمنامه كمدي به من پيشنهاد شود كه خوب هم باشد. اين فيلمنامه است كه من را مي‌كشاند. شايد هم ژانرهاي ديگري پيشنهاد شود كه فيلمنامه‌هاي خوبي داشته باشد.
پس ممكن است شما باز هم تجربه‌هاي گذشته‌تان را تكرار كنيد؟
من نمي‌خواهم باز هم آقاي هفت رنگ و كلاغ‌پر را تجربه كنم. آنها فيلم‌هايي بودند براي اينكه من «تاوان» را بسازم.
همين كه به سراغ تاوان مي‌رويد، با توجه به فيلم‌هاي كوتاه‌تان نشان مي‌دهد كه چه سبكي را مي‌پسنديد.
شايد. ببينيد، من در تله‌فيلم گام‌هاي معلق زماني كه با مجيد مولايي (تهيه‌كننده) كار مي‌كردم، طرحي را به من پيشنهاد داد كه در حد چهار صفحه بود. اما بعد از اتمام آن تله‌فيلم، نسبت به اين طرح دقيق‌تر شدم. در نتيجه با مجيد مولايي و آرش برهاني براي نگارش تاوان جلسه‌هاي مداومي گذاشتيم و آن را پيش برديم. چيزي نزديك به يكسال اين جلسه‌ها طول كشيد.
تا جايي كه مي‌دانم فيلمنامه در زمان توليد كار هم كامل نبود؟
بله. ما 12-13 قسمت از كار را داشتيم. كه آرش برهاني زحمت آن را كشيده بود. بايد وارد مرحله پيش توليد مي‌شديم. چون اگر مي‌خواستيم صبر كنيم بايد يكسال ديگر هم صبر مي‌كرديم. همين هم مي‌توانست باعث شود تا فيلمنامه كش‌دار شود. پس پيش‌توليد را شروع كرديم تا در سير توليد كار بيفتيم و بتوانيم آن را پيش ببريم.
اما شما 12-13 قسمت را در عرض يكسال نوشتيد، در حين فيلمبرداري تعجيل در اتمام فيلمنامه، كارتان را سخت نمي‌كرد؟
ببينيد، از اين يكسالي كه مي‌گويم، چيزي نزديك به شش ماه آن فقط براي اين طول كشيد تا روزنه‌هاي قصه مشخص شود و در حين كار كمترين مشكل را با آن داشته باشيم. بعضي اوقات نگارش قصه‌اي منجر به اين مي‌شد كه دوباره از نو قصه را بنويسيم. بنابراين ساختار را به هم مي‌ريختيم. اما با تمام اين اوصاف تاوان كمترين مشكل را در قصه‌هايي كه ما مي‌نوشتيم و پاره مي‌كرديم، داشت. كلي زمان صرف همين پيدا كردن سير داستاني شد.
سناريو تاوان پر از بچه‌قصه است. تفكيك قصه‌ها و در عين حال ربط آنها به‌هم چقدر سخت بود؟
فيلمنامه تاوان پر از بچه‌قصه نيست، پر است از قصه‌هاي موازي كه هركدام هم به اندازه خودش در اين داستان پررنگ مي‌شود. در واقع تاوان قصه همه آدم‌هايي است كه ماجرا دارند، مثلا هومن (پسر مرجان) و كامبيز (دوستش) هركدام قصه خاص خود را دارند كه به قصه مرجان هم مربوط مي‌شود، قصه سعيد (پدر هومن) كه به مرجان براي رفع و رجوع مشكلات مالي‌اش متصل مي‌شود و... همه اينها قصه‌هايي است، كه نمي‌آيند تا صرفا به تنه اصلي قصه كمك كنند، بلكه به‌طور موازي در كنار داستان اصلي پيش مي‌روند. همه كاراكترها در داستان ما مهم هستند و به آنها پرداخته مي‌شود.
اما نمي‌توانيد منكر اين شويد كه همه قصه‌ها در خدمت قصه «مرجان» است؟
نه، اما بگذاريد كمي داستان پيش برود تا در طول سريال شاهد حرف‌هايي كه من مي‌زنم بشويد.
آنطور كه شنيده‌ام در فيلمنامه همه اين فلاش‌بك‌ها و فلاش‌فورواردها وجود نداشته و...
چرا وجود داشت، همه اين اتفاق‌ها در فيلمنامه لحاظ شده بود و ما در طول فيلمبرداري مي‌دانستيم كه كجا به آينده مي‌رويم و كجا به گذشته.
مي‌خواستم بپرستم كه تدوين اين سريال چقدر كمك‌كننده بود، با توجه به اينكه «مستانه مهاجر» اولين تجربه كات سريال را پشت سر گذاشته؟
بله اين اولين سريال «مستانه مهاجر» است اما پيش از اين، تله‌فيلم‌ «گام‌هاي معلق» را هم تدوين كرده بود. ضمن اينكه من پيش از اين فيلم‌هاي بسيار متفاوتي را از او ديده بودم مثل فيلم «اسامه» كه در ايران نمايش داده نشده. احساس كردم كه تاوان راه دست ايشان است.
يعني چه؟
يعني سريال تاوان قيچي و كات‌هاي متفاوتي را مي‌طلبيد، مثل فيلم «آتش‌بس» يا «زن‌ها فرشته‌اند» نبود.
تاوان سبك متفاوتي در سريال‌هاي تلويزيوني دارد، همين استفاده از فلاش‌ها يا نحوه تصويربرداري و زوم دوربين، موسيقي و... اين را نشان مي‌دهد. مسئله‌اي كه وجود دارد اين است كه مخاطب به برنامه‌هاي يك‌شكل عادت كرده و دوست دارد لقمه را خيلي راحت در دهانش بگذارد، اين موضوع شما را نمي‌ترساند؟
راستش چرا. نمي‌توانم كتمان كنم. خيلي هم از اينكه مخاطب با اين سريال ارتباط برقرار نكند هراس داشتم، و همگي مي‌ترسيديم كه مخاطب متوجه روال داستان نشود در عين حال هم دوست نداشتيم تا خط ملايم داستاني را پيش بگيريم و مونوتون پيش برويم. دوست نداشتم از اين سريال‌هايي بسازم كه اگر بيننده دو قسمت را نبيند، بتواند از قسمت‌هاي بعدي آن را دنبال كند و چيزي را هم از دست ندهد. اما در عين حال هم نمي‌خواستم جوري اين مجموعه را بسازم كه بيننده عام با خودش فكر كند اين ادا بازي‌ها چيست؟! بيننده امروز عجول است و وقت نشستن ندارد، راه مي‌رود و سريال مي‌بيند، در صورتي كه همين بيننده مي‌نشيند و سريال «لاست» را مي‌بيند. خيلي راجع بهش فكر كرديم كه چرا اين اتفاق مي‌افتد؟! شايد چون «لاست» را هر زماني كه دلش مي‌خواهد مي‌تواند ببيند، زمانش دست خودش است. يا اينكه چون پول داده و سريال را خريده، خود را مجاب مي‌داند تا كار را ببيند. همه اين خطرها را حس مي‌كرديم كه نكند بيننده بگويد: «اصلا نمي‌خواهم ببينم، زور كه نيست! نه سريال را مي‌خواهم، نه تكرارش را».
با اينكه اين حرف‌ها را قبول دارم اما تاريخ نشان داده كه عادت دادن مخاطب هم سخت نيست...
شايد. چند روز پيش جايي بودم. مجبور شدم از آنها بپرسم: «تاوان» را ديده‌ايد؟! نمي‌دانستند اين سريال را من كارگرداني كردم، در جوابم گفتند: «خيلي سريال مزخرفي است» به رويشان نياوردم و پرسيدم: «چرا و كجايش مزخرف است؟!» گفتند: «آن را تابه‌حال نديده‌ايم، اما كلا خيلي از برنامه‌هاي تلويزيون مزخرف است».
به همين دليل مي‌گويم بايد با ترفند بيننده را وادار كنيم تا سريال را ببيند، من سعي كردم سريالم را با ريتم تماشاگر امروزي كه اين همه سرعت دارد، پيش ببرم. همه ما در گروه به اين اعتقاد داشتيم واميدواريم كه مخاطب با تاوان ارتباط برقرار كند.
با ديدن همين چند قسمت متوجه به نكات ريزي در زندگي روزمره آدم‌ها مي‌شويم كه شما از آن نگذشته‌ايد، مثل صحنه عزاداري. اين توجه شماست يا فيلمنامه‌نويس؟
به‌هرحال هر آنچه كه شما مي‌بينيد، حاصل نگاه مجموعه است. حاصل نگاه همه است. عمده‌اش هم نگاه من. به هرحال براي خاكسپاري و دفن مادر شرايط خاصي ايجاد مي‌شود، ري‌اكشن‌ها بايد طبيعي مي‌شد پس بايد تمام جزئيات به نمايش در مي‌آمد. خيلي از اين جمله‌اي كه مي‌خواهم بگويم راضي نيستم اما لازم بود كه دل بيننده را بلرزاند. يعني بايد بيننده مي‌فهميد كه بودن اين مادر، بهتر از نبودنش است و حتي دشمن‌هايش هم از نبودنش ناراضي هستند.
پژمان بازغي نقش اول اين سريال را دارد، يعني بهترين نقش اين مجموعه را. كاري به نحوه ارائه نقش او ندارم، فكر نمي‌كنيد شايد اگر بازيگر ديگري مثلا محمدرضا فروتن اين نقش را بازي مي‌كرد، بيننده مي‌توانست بيشتر همذات‌پنداري كند؟ شايد چون بازغي در اين سريال خيلي بِت و تخت است.
ببينيد، بخشي از اين موضوع مربوط به كارگردان است. بگذاريد به جاي اينكه جواب اين سوال را بدهم از منظر ديگري وارد شوم؛ جنس نقش را بازيگر تعيين مي‌كند. مثلا فروتن ممكن است «پويان مشتاق» را طور ديگري نشان دهد. هر بازيگري جنسي از بازيگري را با خودش به نقش مي‌آورد. اما اينكه مي‌گوييد «پژمان» بت است؛ بايد اجازه بدهيد تا قصه پيش برود. شايد با آن ارتباط بيشتري برقرار كنيد. همانطور كه خودتان هم گفتيد، تاوان مي‌خواهد متفاوت باشد، قرار است در ساختارش تغيير مشهود باشد. به همين دليل در هم شيوه بازي بازيگر‌ها، شيوه تدوين، شيوه موسيقي و تيتراژ متفاوت است. قرار نيست كسي ري‌اكشن هندي داشته باشد. در يك مجموعه 12-13 قسمتي قرار نيست، همه بازيگرها با روحيات بيننده سازگار باشند، بالاخره هميشه نقطه تضادي وجود دارد.
از ابتدا مي‌دانستيد كه چه بازيگري قرار است چه نقشي را بازي كند؟
نه. مثلا «كامران تفتي» بعدا به سريال اضافه شد، يا اينكه «مينا لاكاني» يك ماه و نيم بعد از فيلمبرداري آمد.
واقعا؟
بله. ما ابتدا به ساكن براي نقش «مرجان»، «سارا خوييني‌ها» را انتخاب كرده بوديم، اما براي ايشان مشكلي شخصي پيش آمد و نتوانست سر كار بيايد، هم خوش به حال ايشان و هم خوش به حال ما كه «مينا لاكاني» به اين كار آمد. بسيار از حضور «كامران» و «مينا لاكاني» در اين پروژه راضي هستم.
با توجه به اينكه تمام لوكيشن‌هاي كار در تهران نبوده، به لحاظ تهيه و توليد مشكلي نداشتيد؟
نه. چون گروهي كه با هم بوديم بسيار دوست‌ داشتني بود و لحظات خيلي خوبي را با هم داشتيم. روزهايي كه با «محمد ناصري» (فيلمبردار)، «پژمان بازغي» و «كامران تفتي» بگذرد، روزهاي خوبي خواهد شد. البته نمي‌توان كتمان كرد كه در هر پروژه‌اي مشكلات توليد وجود دارد.
اسم «حامد بهداد» در تيتراژ در گروه موسيقي و با عنوان خواننده زده مي‌شد، اما در اين دو، سه قسمت پاياني نه‌تنها از صداي او خبري نيست، بلكه نامش هم در تيتراژ حذف شده؟
بله. قرار بود كه صداي «حامد بهداد» در اين سريال پخش شود، اما سازمان صدا و سيما نخواست.
چرا؟
گويي با جنس موسيقي كه كار كرده بود مشكل داشتند. به‌هرحال من خيلي دوست داشتم كه اين اتفاق مي‌افتاد، چون وزنه خيلي خوبي هم براي سريال بود و هم اينكه من عاشق او هستم و اميدوارم روزي بتوانم با او كار كنم.
از زمان و روزهاي پخش سريال راضي هستيد؟
همين كه يك‌روز درميان پخش مي‌شود، خوب است، چون به هرحال فردا هم تكرارش پخش مي‌شود و حكم پخش روزانه را دارد.