سرنخ قصه‌هاي مجيد در «هتل»!

يك: پوراحمدي كه مي‌شناسيم
ما درباره كيومرث پوراحمد چه مي‌دانيم؟ اگر جهت گیریهای غیر هنری اش را نادیده بگیریم، مي‌دانيم كه با «سينماي كودك» شروع كرده و در اين حوزه، نه تنها شهرت دارد [يعني تا آن موقعي كه چنين سينمايي، به عنوان ژانري مستقل، در سينماهاي كشور داشت به حياتش ادامه مي‌داد!] كه صاحب سبك هم هست.
او با فيلم‌هاي كوتاه و نيمه بلندي كه در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان ساخت، زمينه حضورش در سينماي حرفه‌اي را فراهم كرد. حضورش در سينماي حرفه‌اي، آن اوايل، چندان قابل توجه نشد چون يكسره وارد سينماي بزرگسال شد و يك فيلم حادثه‌اي بدون حادثه! را ساخت كه هر جاي قصه كه قرار بود زد و خوردي بشود، كارگردان كات مي‌داد! [منتقدان دهه شصت، اين فيلم را تا مرحله بدل شدن به ضرب‌المثلي سينمايي پيرامون «نتوانستن»، پيش بردند!] وقتي هم خواست دوباره برگردد سراغ سينماي كودك و يك قصه خوب پيدا كرد امكانات محدود سينماي دهه شصت و پرهزينه بودن «صدابرداري سرصحنه» [كه سرانجام منجر به دوبله فيلم شد]، ضربه نهايي را به اثر وارد آورد، جوري كه هم منتقدان، هم مخاطبان خاص و هم مخاطبان عام، ناراضي از سالن‌هاي نمايش دهنده «بي‌بي‌چلچله» بيرون آمدند. سينماي حرفه‌اي كلاً براي پوراحمد خوش يمن نبود چون قادر نبود با موازين اين سينما خودش را منطبق كند. مماشات مي‌كرد و در نهايت، كار نه سينماي بدنه مي‌شد نه سينماي پيشرو. هنوز هم بهترين آثار سينمايي‌اش، همان‌هايي هستند كه در كانون پرورش فكري ساخته اما كيومرث پوراحمد اكنون سينماگري شناخته شده است براي مخاطبان عام. چرا؟ به خاطر دو مجموعه تلويزيوني پرطرفدار، پيشنهاددهنده و قابل توجه، كه هر دو از «صدابرداري سرصحنه» بهره‌مند شدند. [واقعيت اين است كه اگر «صدابرداري سر صحنه» را از آثار پوراحمد حذف كنيم چيز زيادي به جا نمي‌ماند حتي اگر فيلمنامه خوبي هم پايش وسط باشد مثل «بي‌بي‌چلچله»] «سرنخ» آغاز كننده مجموعه‌هاي پليسي پس از انقلاب بود و به دليل فضاي شديداً ايراني‌اش، پرداخت خوب قصه و كلاس بالاي بازيگري‌اش، ميان تماشاگران تلويزيون محبوبيت خاصي كسب كرد اما محبوبيت «قصه‌هاي مجيد» بيشتر بود كه اين بار نه براي مخاطبان بزرگسال كه براي نوجوانان ساخته شده بود و پشتوانه‌اش هم يك اثر ادبي غني و پرطرفدار بود. «قصه‌هاي مجيد» البته توانست همه گروه‌هاي سني را [مگر شيرخوارگان را!] جلوي تلويزيون بنشاند؛ و پور احمد كه از سينماگري پيشرو به حاشيه‌نشين «سينماي بدنه» بدل شده بود [سينماگري كه مخاطبان عام هم شناختي از وي نداشتند] ناگهان به يك سوپراستار تلويزيوني بدل شد كه نه‌تنها براي مجموعه‌سازان اين رسانه كه براي سينماي بدنه و حتي سينماي پيشرو، پيشنهادهاي خوبي داشت. هنوز هم فكر مي‌كنم «پوراحمد»ي كه مي‌شناسيم تنها مي‌تواند سازنده همان آثار كانون پرورش فكري [كه به هر حال، جزو سينماي حرفه‌اي نبود] و دو مجموعه ياد شده باشد يا لااقل، من در حافظه، چيز بيشتري ندارم. اكنون او با يك مجموعه تلويزيوني «اپيزوديك» [درست مثل «سرنخ» و «قصه‌هاي مجيد» با شخصيت‌هاي مشترك اما قصه‌هاي متفاوت در هر قسمت] به تلويزيون بازگشته است. «پرانتز باز»؛ مجموعه‌اي كه درواقع «تجمع» آن دو سريال به اضافه «هتل» برومند، در يك مجموعه است.
دو: پرانتز باز، «هتل» پرانتز بسته!
«پرانتز باز» حتي براي مخاطبي كه تيتراژ جذاب آن را نديده باشد يادآور «هتل» مرضيه برومند است نه فقط به اين دليل كه قصه‌اش در يك «هتل» مي‌گذرد بلكه به دليل ساز و كار روايي، شباهت ورودي اين «هتل» با آن «هتل» و نحوه قرار گرفتن اتاق‌ها و شباهت‌هاي ايده‌اي. [تيتراژ اين مجموعه البته شباهتي ندارد به تيتراژ «هتل» اما در بخشي از آن، نام «هتل» مي‌آيد و پاك مي‌شود و بعد نام مهمانسراي گلشن مي‌آيد و پاك مي‌شود تا مي رسد به «پرانتز باز»؛ يادمان باشد كه لااقل دومجموعه تلويزيوني ديگر هم، با همين رويكرد مكاني و روايي در تلويزيون ساخته شده‌اند كه در هر دو، كلمه «مهمانسرا» جزو نام مجموعه بوده!]
همچنين «پرانتز باز» تقاطع «سرنخ» و «قصه‌هاي مجيد» هم هست [از لحاظ مخاطب‌شناسي] و ميان دو نوع مخاطب [بزرگسال و نوجوان] در نوسان است. [اين آميختگي را برومند در مجموعه‌هايش به خوبي به سرانجام رسانده ولي متأسفانه چنين نظري را درباره آثار پوراحمد نمي‌توان ابراز كرد!] قصه‌هاي «پرانتز باز» چندان تازه نيست و اجراي اين ايده‌ها هم! مي‌توان حكايت معروف «آشپزخانه در هفته‌اي كه گذشت» را با تغيير كلمه «هفته» و بدل كردنش به زماني طولاني‌تر، درباره اين مجموعه اين گونه به كار برد: «آشپزخانه در سي سالي كه گذشت!» پوراحمد حتي از شگردهاي خودش هم نگذشته و تكرارشان كرده است. او در رونويسي از روي دست خودش، متأسفانه نمره قابل قبولي از مخاطب نمي‌گيرد! طبيعتاً انتظار مخاطب، اين بوده و هست كه وقتي كيومرث پوراحمد مي‌رود سراغ ايده‌اي قبلاً تكرار شده، آن را بهينه سازي كند اما اين انتظار، چه از سوي «پوراحمد نويسنده» و چه از سوي «پوراحمد كارگردان» برآورده نمي‌شود. «پرانتز باز» در واقع يادآور همان آثار سينمايي بدنه اين كارگردان‌اند كه به هم قدمي با آثار كانوني او و دو مجموعه‌اش دست نيافتند. [حتي در آثاري كه از «صدابرداري سرصحنه» برخوردار شدند بعدتر] «پرانتز باز» از «صدابرداري سرصحنه» هم برخوردار است با اين همه مشكل جاي ديگري است. ديگر از آن كارگردان «دائم در شهود و كشف» خبري نيست البته يك «تكنيسين» به جا مانده كه بلد است چطور يك مجموعه تر و تميز را بفرستد روي آنتن؛ ولي مشكل اين است كه ديگر حالا، اين كمترين حدي است كه مي‌توان از يك مجموعه تلويزيوني متعلق به اين كشور انتظار داشت. الان، همه «تر و تميز» مي‌سازند و بعد هم فراموش مي‌شوند. در 10 سال اخير، لااقل 10 مجموعه «تر و تميز» آميخته با «خلاقيت» اما كم‌بهره از «جهان‌نگري مستحكم» روي آنتن رفته‌اند كه يك سر و گردن از باقي اين دست آثار بلندتر بوده‌اند و البته از حافظه جمعي حذف شده‌اند. ديگر جاي اين پا و آن پا كردن و دست گرمي و «به هرحال سازي» گذشته. مخاطب از پوراحمدي كه خودش ملاك‌هاي كيفيت را بالا برده انتظار بيشتري دارد انتظاري كه نمي‌تواند منحصر بشود به حضور «كيانيان» در اين مجموعه [كه در آنونس، كاملاً چشمگير است تا ببينيم بيشتر از يك قسمت است يا نه؟!] و در آخر متوجه بشويم خواسته حق دوستي را به جا آورد و يادي كند از آن حضور خاطره‌انگيزي كه در «سرنخ» داشت در دو نقش. [نه به اين دليل كه «متن» برايش جذاب بوده!]