آرامه اعتمادي
تهران امروز
عادت داريم به اينكه هميشه جورديگري بشنويم، اما جور ديگري ببينيم، عادت داريم به اينكه بدانيم قرار است اتفاق‌ها آن‌گونه كه فكر مي‌كنيم رخ ندهد. ما عادت داريم به اينكه هميشه اتفاق نامطلوبي را مطلوب جلوه دهيم. به هر حال هرچه باشد، اين ماييم. پس مي‌توانيم متفاوت باشيم.
لازم نيست جهان را از بالا ببينيم و اين تفاوت‌هايمان را متوجه شويم، چرا راه دور برويم؟ كافي است، كمي نزديك شويم و دقيق، نزديك‌تر و دقيق‌تر نه در ايران، در همين تهران، در خيابان وليعصر، شهركي پابرجاست، شهركي كه يكي از نورهاي اميد ملت ماست. شهري پر از اتفاقات جالب و جديد؛ شهرك صدا و سيما.
اين شهر پر است از برنامه‌هاي جديد، پر است از ايده، پر است از اتفاق خوب. اما در كنارش هم پر است از حرف‌هايي كه هيچ‌كدام نمي‌تواند راه به جايي ببرد. رئيس اين شهر تمام تلاشش را مي‌كند تا اتفاقات ديدني را نشان دهد، كلي برنامه مي‌چيند و پول خرج مي‌كند و كلي آدم‌ها را تحويل مي‌گيرد و نازشان را مي‌خرد تا بتواند برنامه‌هايي خاص را براي مخاطبان فراهم كند، برنامه‌هايي كه هم جذاب و با كيفيت باشد و هم مردم پسند. اما امان از زماني كه، آنطور كه بايد اتفاقات پيش نرود. درست مثل همين الان. پخش سريالي مثل درچشم باد.
سريالي كه ريتم كندش حال مخاطب عام را خراب كرده و مخاطب خاص را در بهت و ابهام گذاشته كه چرا بايد اين همه سرمايه براي چنين سريالي خرج شود. در چشم باد پر از گاف است. پر از اشكالات ريز و كلي. از روند داستان كه مثل يك لاكپشت پيش مي‌رود بگير تا طراحي گريم و صحنه.همين دو قسمت گذشته را ديديد؟ قسمتي كه قرار بود ماجراي امريكا رفتن بيژن را ببينيم.
اما چه چيزي از امريكا ديديم جز نماهاي لانگ شاتي كه از خانه او گرفته شده بود يا يك فورد قديمي آبي رنگ! چه ديديم جز چند سكانسي كه در امريكا بود اما مدام پلي بك به دوران كودكي بيژن داشت؟ چه ديديم از اين همه سر و صدايي كه آقاي جوزاني به راه انداخت؟ هيچ! جز اينكه همراه بيژن در تمام طول راه سفرش به ايران «پدرخوانده» ديديم، در هواپيما روزنامه خوانديم و ياد حرف‌هاي مثلا عاشقانه او به ليلي افتاديم...
اين قسمت جمعه پيش هم كه بيژن پس از سال‌ها با همزمان شدن انقلاب، به ايران مي‌آيد و قرار است، طور ديگري ايران را ببيند.
اما تفاوت‌هاي نشان‌داده شده در سريال در چشم باد كمي جلوتر از تغيير و تحول‌هايي است كه در سال 57-58 افتاده. كمي امروزي‌تر(!)... خيابان‌ها بيشتر شبيه خيابان‌ سال‌ 87-88 است تا دوره انقلاب. كيوسك‌ روزنامه فروشي امروزي يا تابلوي كوچه‌ها با علامت‌ و آرم‌هاي امروزي شهرداري براي آن دوره از زمان بايد اتفاق نادري محسوب شده باشد! يا خانه‌اي كه در محله‌اي پايين شهر است اما اهالي‌اش از گاز شهري بهره مي‌برند! به اين مي‌‌‌گويند معجزه قرن! گفتن تمام اين مسائل كه در اين سريال مشهود است، تف سربالاست، چون نه راه به جايي مي‌برد و نه سريال را با گذشت اين همه قسمت ضعيف، قوي مي‌كند.
در چشم باد گرچه يك مجموعه رده «الف» است، اما به طرز غريبي (حتي با قرار گرفتن در اين رده‌بندي هم) حال آدم را مي‌گيرد. بالاخره هرچه باشد، اين هم يكي از تفاوت‌هاي ما ايراني‌هاست، بهترين كارمان بدترين كارمان است!