انتقاد روز نامه رسالت از سریال شمس العماره
فرهنگ مهاجر
مثل اينکه در ميان خانواده ها و از همه مهمتر جوانان، مشکل اصلي، ازدواج است و اگر مشکل ازدواج حل شود، مشکلات ديگر هم حل شده، يعني به موازات رفع شدن مشکل ازدواج، مشکلاتي چون اشتغال، مسکن و هزاران مشکل از اين دست بر طرف مي شوند و زوج جوان، يک زندگي ايده آل را شروع مي کنند که بسيار رمانتيک و بي دغدغه است. البته ما همين ابتدا اشاره مي کنيم که ازدواج، امر مقدسي است و اگر عاقلانه صورت بگيرد، چه بسا مشکلات بسياري حل مي شوند. اما از آن طرف با اتفاق افتادن امر ازدواج، مسائل گوناگوني چون تامين مسکن و اشتغال، خود به خود، رخ نشان مي دهند.
و باز مثل اينکه در سريال هاي تلويزيوني، اين مسئله امري رايج شده که لازم است در هر سريال ازدواجي رخ بدهد و يا اينکه هم و غم سازنده سريال آن است که دو جوان را به سبب علاقه مندي به هم، به يکديگر رسانده و در قسمت پاياني با سر سفره عقد نشستن زوج جوان، همه چيز به خير و خوشي تمام شود و همگان نفس راحتي بکشند که بالاخره تمام شد!
از چند هفته قبل از ماه مبارک رمضان و بعد از وقفه اي يک ماهه، پس از ماه مبارک، سريالي از شبکه دوم سيما پخش مي شود که نام آن «شمس العماره» است، سريالي که گويا قرار بوده با نام «ريش و قيچي» پخش شود. داستان اين سريال راجع به دختري به اسم «ليلا» است که در يک عمارت بزرگ زندگي مي کند. از قرار معلوم ليلا دوازده خواستگار دارد که هر خواستگار چند قسمت از اين سريال هفتاد قسمتي را به خود اختصاص مي دهد. پيرامون ليلا هم عده اي زندگي مي کنند که از وصلت او خوشحال و يا ناراحت هستند. ظاهرا محل داستان در منطقه خوش آب و هواي داراآباد تهران است که در جاي جاي خانه مورد نظر نشانه هايي از زندگي اشرافي و خدم و حشم به چشم مي خورد که اين هم در جاي خودش جاي بحث دارد.
اين سريال ادبيات خاص خودش را دارد: يعني طنز است و با واژگان طنز، لايه هاي وجودي شخصيت هاي مختلف را مي شکافد و آنها را آن گونه که هستند نشان مي دهد. ليلا دختري حساس است و علي رغم دانشجوي آکسفورد بودن همه چيز را به خاطر ازدواج کردن رها مي کند. منتظر مي ماند تا بلکه هر دوازده خواستگار بيايند و او در سايه يک ازدواج، صاحب عمارت شود. خودمانيم، هر چند مقوله ازدواج، امري مقدس است، اما در لابه لاي داستان بسيار ديده مي شود که ليلا حاضر است بر خلاف غروري که دارد، همه چيز را فداي ازدواج کند، حال اين علاقه به ازدواج از جانب او ريشه در کدام تمايلات وي دارد، بماند. ولي اينکه گاهي خواستگاري مي گويد به خانه اي رفته اند و همه به خاطر آمدنش هورا کشيده اند و يا اينکه هر وقت سخن از به هم خوردن خواستگاري مي شود، شخصيت داستان دچار يک استرس و دلشوره مي شود، چندان در شان دختر ايراني نيست که براي خودش نسبت به زندگي و ازدواج کردن ديدگاه هاي خاصي دارد و يا به تصوير کشيدن بي ارادگي مردان، چون «شکور» پسر عمه ليلا که چطور در برابر خواست هاي همسر و مادرز نش بي اراده و حتي ذليل است، از آن طرف مثبت نشان دادن شخصيت عموي ليلا که به خاطر خارج رفتن و نشست و برخاست با مردمان فرنگ براي خودش عاقل مردي شده! چندان جالب نيست و از همه مهمتر اينکه اين عموي فرنگ رفته که دم به ساعت کلاهش را به سبک فرنگيان پاک مي کند، در برابر ابراز علاقه هاي مادر زن شکور، مقاومت و حتي بي توجهي نشان مي دهد. شخصيت عمه ليلا که مهرانه مهين ترابي بازيگر نقش آن است قابل قبول مي باشد، زيرا علي رغم ازدواج نکردن و پا به سن گذاشتن از چنان متانت و وقاري برخوردار است که در برخورد با مشکلات و حوادث گوناگون عاقلانه رفتار مي کند که براي خودش جالب توجه است.
اما در بين شخصيت هاي موجود در داستان، شخصيت «مش رحمت» که بازيگر آن «فرهاد آئيش» است در نوع خودش پر از چالش و تامل برانگيز است؛ يعني او که به ظاهر ساده و زود باور است، خرافاتي است و نسبت به مصرف آب و برق وسواس دارد، به ظاهر در بيرون داستان قرار دارد، اما اگر کمي دقت شود، او و همسرش و گاهي هم دخترش در دل داستان قرارداشته و يک نقش محوري را بر عهده مي گيرند. چرا که اغلب حوادث داستان، پس از موشکافي به نوعي به مش رحمت و خانواده اش ختم مي شود.
سريال شمس العماره را بهتر است با عنوان «تله تئاتر» ياد کنيم. زيرا ميزانسن هاي داستان ثابت و بدون تغيير هستند و بازيگران چونان ساکنان خانه سالمندان در يک جا ساکن مي باشند، فقط ديالوگ دارند، يعني حرکت در داستان کم است و شايد اين بتواند از نقاط ضعف آن باشد و شايد هم گروه نويسندگان خواسته اند با يک جا قرار دادن بازيگران و تنها ديالوگ گفتن ايشان، تماشاگران پي به شخصيت آنها ببرند.
اما بايد توجه داشت اين ساکن بودن محل نمايش و تکراري بودن وسايل موجود در صحنه و حتي تکراري شدن رنگ هاي به کار رفته در دکورهاي موجود، خود به خود مخاطب را خسته و حتي دل زده مي کند. چه خوب است بازيگران اين سريال به جاي محبوس شدن در اتاق پذيرايي و در نهايت به حياط پر از گل و گياه آمدن، به ميان جامعه بيايند، سوار اتوبوس شوند، در صف مترو بايستند، از کنارشان موتوري عبور کند و گل ولاي به سرو رويشان بپاشد و هزاران سکانس از اين نوع داشته باشند تا اين چنين در پي حرکت ايشان، براي مدتي هم شده به مخاطب ضرباهنگي وارد شود و او با اشتياق داستان و حوادث آن را دنبال کند.
آنچه عنوان شد، شمه اي از ويژگي هاي سريال «شمس العماره» بود که به نگارش درآمد. حال که رسانه اي چون تلويزيون وظايف سنگيني را در برابر هفتاد ميليون ايراني بر عهده دارد، لازم است به اين مقوله توجه بسيار کند که در کنار سرگرم کردن مخاطبان، از ابعاد مختلف اثرگذاري مثبت و سازنده هم داشته باشد.
مثل اينکه در ميان خانواده ها و از همه مهمتر جوانان، مشکل اصلي، ازدواج است و اگر مشکل ازدواج حل شود، مشکلات ديگر هم حل شده، يعني به موازات رفع شدن مشکل ازدواج، مشکلاتي چون اشتغال، مسکن و هزاران مشکل از اين دست بر طرف مي شوند و زوج جوان، يک زندگي ايده آل را شروع مي کنند که بسيار رمانتيک و بي دغدغه است. البته ما همين ابتدا اشاره مي کنيم که ازدواج، امر مقدسي است و اگر عاقلانه صورت بگيرد، چه بسا مشکلات بسياري حل مي شوند. اما از آن طرف با اتفاق افتادن امر ازدواج، مسائل گوناگوني چون تامين مسکن و اشتغال، خود به خود، رخ نشان مي دهند.
و باز مثل اينکه در سريال هاي تلويزيوني، اين مسئله امري رايج شده که لازم است در هر سريال ازدواجي رخ بدهد و يا اينکه هم و غم سازنده سريال آن است که دو جوان را به سبب علاقه مندي به هم، به يکديگر رسانده و در قسمت پاياني با سر سفره عقد نشستن زوج جوان، همه چيز به خير و خوشي تمام شود و همگان نفس راحتي بکشند که بالاخره تمام شد!
از چند هفته قبل از ماه مبارک رمضان و بعد از وقفه اي يک ماهه، پس از ماه مبارک، سريالي از شبکه دوم سيما پخش مي شود که نام آن «شمس العماره» است، سريالي که گويا قرار بوده با نام «ريش و قيچي» پخش شود. داستان اين سريال راجع به دختري به اسم «ليلا» است که در يک عمارت بزرگ زندگي مي کند. از قرار معلوم ليلا دوازده خواستگار دارد که هر خواستگار چند قسمت از اين سريال هفتاد قسمتي را به خود اختصاص مي دهد. پيرامون ليلا هم عده اي زندگي مي کنند که از وصلت او خوشحال و يا ناراحت هستند. ظاهرا محل داستان در منطقه خوش آب و هواي داراآباد تهران است که در جاي جاي خانه مورد نظر نشانه هايي از زندگي اشرافي و خدم و حشم به چشم مي خورد که اين هم در جاي خودش جاي بحث دارد.
اين سريال ادبيات خاص خودش را دارد: يعني طنز است و با واژگان طنز، لايه هاي وجودي شخصيت هاي مختلف را مي شکافد و آنها را آن گونه که هستند نشان مي دهد. ليلا دختري حساس است و علي رغم دانشجوي آکسفورد بودن همه چيز را به خاطر ازدواج کردن رها مي کند. منتظر مي ماند تا بلکه هر دوازده خواستگار بيايند و او در سايه يک ازدواج، صاحب عمارت شود. خودمانيم، هر چند مقوله ازدواج، امري مقدس است، اما در لابه لاي داستان بسيار ديده مي شود که ليلا حاضر است بر خلاف غروري که دارد، همه چيز را فداي ازدواج کند، حال اين علاقه به ازدواج از جانب او ريشه در کدام تمايلات وي دارد، بماند. ولي اينکه گاهي خواستگاري مي گويد به خانه اي رفته اند و همه به خاطر آمدنش هورا کشيده اند و يا اينکه هر وقت سخن از به هم خوردن خواستگاري مي شود، شخصيت داستان دچار يک استرس و دلشوره مي شود، چندان در شان دختر ايراني نيست که براي خودش نسبت به زندگي و ازدواج کردن ديدگاه هاي خاصي دارد و يا به تصوير کشيدن بي ارادگي مردان، چون «شکور» پسر عمه ليلا که چطور در برابر خواست هاي همسر و مادرز نش بي اراده و حتي ذليل است، از آن طرف مثبت نشان دادن شخصيت عموي ليلا که به خاطر خارج رفتن و نشست و برخاست با مردمان فرنگ براي خودش عاقل مردي شده! چندان جالب نيست و از همه مهمتر اينکه اين عموي فرنگ رفته که دم به ساعت کلاهش را به سبک فرنگيان پاک مي کند، در برابر ابراز علاقه هاي مادر زن شکور، مقاومت و حتي بي توجهي نشان مي دهد. شخصيت عمه ليلا که مهرانه مهين ترابي بازيگر نقش آن است قابل قبول مي باشد، زيرا علي رغم ازدواج نکردن و پا به سن گذاشتن از چنان متانت و وقاري برخوردار است که در برخورد با مشکلات و حوادث گوناگون عاقلانه رفتار مي کند که براي خودش جالب توجه است.
اما در بين شخصيت هاي موجود در داستان، شخصيت «مش رحمت» که بازيگر آن «فرهاد آئيش» است در نوع خودش پر از چالش و تامل برانگيز است؛ يعني او که به ظاهر ساده و زود باور است، خرافاتي است و نسبت به مصرف آب و برق وسواس دارد، به ظاهر در بيرون داستان قرار دارد، اما اگر کمي دقت شود، او و همسرش و گاهي هم دخترش در دل داستان قرارداشته و يک نقش محوري را بر عهده مي گيرند. چرا که اغلب حوادث داستان، پس از موشکافي به نوعي به مش رحمت و خانواده اش ختم مي شود.
سريال شمس العماره را بهتر است با عنوان «تله تئاتر» ياد کنيم. زيرا ميزانسن هاي داستان ثابت و بدون تغيير هستند و بازيگران چونان ساکنان خانه سالمندان در يک جا ساکن مي باشند، فقط ديالوگ دارند، يعني حرکت در داستان کم است و شايد اين بتواند از نقاط ضعف آن باشد و شايد هم گروه نويسندگان خواسته اند با يک جا قرار دادن بازيگران و تنها ديالوگ گفتن ايشان، تماشاگران پي به شخصيت آنها ببرند.
اما بايد توجه داشت اين ساکن بودن محل نمايش و تکراري بودن وسايل موجود در صحنه و حتي تکراري شدن رنگ هاي به کار رفته در دکورهاي موجود، خود به خود مخاطب را خسته و حتي دل زده مي کند. چه خوب است بازيگران اين سريال به جاي محبوس شدن در اتاق پذيرايي و در نهايت به حياط پر از گل و گياه آمدن، به ميان جامعه بيايند، سوار اتوبوس شوند، در صف مترو بايستند، از کنارشان موتوري عبور کند و گل ولاي به سرو رويشان بپاشد و هزاران سکانس از اين نوع داشته باشند تا اين چنين در پي حرکت ايشان، براي مدتي هم شده به مخاطب ضرباهنگي وارد شود و او با اشتياق داستان و حوادث آن را دنبال کند.
آنچه عنوان شد، شمه اي از ويژگي هاي سريال «شمس العماره» بود که به نگارش درآمد. حال که رسانه اي چون تلويزيون وظايف سنگيني را در برابر هفتاد ميليون ايراني بر عهده دارد، لازم است به اين مقوله توجه بسيار کند که در کنار سرگرم کردن مخاطبان، از ابعاد مختلف اثرگذاري مثبت و سازنده هم داشته باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان ۱۳۸۸ ساعت 23:36 توسط محمد تاجیک
|