عموپورنگ همچنان به بهتر بودن ميانديشد

عموپورنگي كه دنيايش يك جعبه مدادرنگي است؛ سبز، قرمز، زرد، صورتي و ... رنگهايي شاد كه هرروز نقش و نگار تازهاي را بر صفحه سفيد دفترچه خاطرات ذهن كودكان، رقم ميزنند. از ماهي قرمز تنگ بلور تا دنياي تاب و عروسكها، گاه به شيريني آبنباتهاي چوبي فصل كودكي و گاه به ترشي طعم آلوچههاي بهاره و حتي به خوشمزگي گيلاسهاي قرمز تابستانه؛ دنيايي سرشار از غنچههاي خوشبوي شادماني و گلهاي پاك مهرباني؛ دنيايي كه درياي بيكران محبتش، آبيتر از مداد شمعي زنگ نقاشيمان است و از لبخند خورشيدش، نور شادي ميبارد و از گريه ابرهايش، باران خوبي. باز باران با ترانه، با گهرهاي فراوان ... و شايد رنگينكماني به وسعت قلبهاي 7 رنگ.
اينها همه، هديههاي سبز عموپورنگ به بچهها، نه، فرشتههاي مهربان زندگي است؛ فرشتههايي كه فرشتهوار، او را به اندازه همه شكوفههاي سفيد و صورتي دنيا دوست دارند. راستي عموپورنگ، تو ميداني چند شكوفه سفيد و صورتي بر درختان دنيا ميشكفند؟!
بچهها در انتظار ديدار دوبارهات در سرزمين شاد كودكانهشان با شاخهگلهاي هميشه بهار كه همين ديروز از باغچه نگاه مهربانت چيدهاند به صف ايستادهاند تا آمدنت را به جشن گل و لبخند بنشينند و بر سطر اول دفترچههايشان با مدادرنگي نوشتهاند: «مينويسم ديدار، تو اگر دلتنگ مني، يكبهيك فاصلهها را بردار». تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه: عموپورنگ، بچهها بدون تو حتي يك گاز هم به سيب گلاب آرزوهايشان نميزنند، پس خيلي تنهايشان نگذار كه منتظرند و چشمبهراه...
با او كه در آستانه 35 سالگي و بعد از 7 سال اجراي مداوم، همچنان به بهتر بودن ميانديشد و روياي دستنيافتني بچههاست، در منزلشان به گفتگو نشستيم؛ گفتگويي صميمي و جذاب كه گاه، رنگ و بوي دلتنگي و غصه، فضايش را باراني كرد و گاه، خندههاي زيباي كودكي را مهمان عمق دلمان.
«از دل برود هر آن كه از ديده برفت» اين سرنوشت را براي عموپورنگ، پيشبيني ميكنيد؟
نه، از دل نرود آنكه در دل بماند و من هم در دل بچهها ماندهام (باخنده).
از خودتان تعريف ميكنيد؟
نه، اين تعريف نيست. اگر با دل كار كنيد قطعا در دلها ماندگار خواهيد شد. از قديم گفتهاند: «دل به دل راه دارد»
البته بگذريم كه حالا راهها خراب است! (باخنده) اگر رابطه قلبي باشد، جلوي چشم بودن مهم نيست. من با تمام وجود و از عمق دل براي بچهها كار كردهام و مطمئنم كه در اذهان و يادها ميمانم.
با همه اينها موافقيد كه هر كسي چند روزه نوبت اوست؟
قطعا همينطور است اما بايد بكوشيم تا از فرصتي كه در اختيارمان قرار ميگيرد به نحو احسن استفاده كنيم و كارمان را بهدرستي انجام دهيم تا همواره در اذهان باقي بمانيم، چرا كه به قول شاعر: «هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود / خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد». بايد طوري از اين فرصت استفاده كرد كه هم براي خودت خوب باشد و هم براي ديگران.
فكر نميكنيد بچهها از عموپورنگ خسته شده بودند؟
سوال خيلي جالبي است و جالبتر، پيامكها و عكسالعملهايي است كه از بچهها شاهد بودهايم. بچهها ميگويند: «اصلا ما برنامه جديد نميخواهيم؛ فقط خودت جلوي دوربين بيا و با ما حرف بزن» اگر من آدم تنبل و فرصتطلبي باشم بايد همين كار را بكنم اما من نميخواهم به خودم دروغ بگويم و راحتترين كار را انتخاب كنم.
بزرگترها و رقيبانتان چطور؟
من به رقيبان فكر نميكنم. دغدغه فكري من، پورنگ است كه با بچهها زندگي ميكند. رقيبان هم به نوبه خود زحمت ميكشند؛ اين را نبايد انكار كرد اما سبك من با آنها متفاوت است، لذا با آنها كاري ندارم و مطمئنم مخاطبانم چيزهاي نو و تازه ميخواهند پس بايد به خواسته آنها احترام بگذارم و آگاهيشان را افزايش دهم. نبايد به داشتهها بسنده كرد. بيننده هم بايد كمك كند، نظر بدهد و انتقاد كند.
دوست داريد بچهها با چه بدرقهتان كنند؟
غير از دعا، هيچ نميخواهم. بچهها بهترين وسيله ارتباط با خدا هستند. دوستي ميگفت: بسياري از بچهها مثل سجاد كه تو را دوست داشتند، در حادثه بم از دنيا رفتند؛ هر وقت ميخواهي دعا كني، خدا را به روح آنها قسم بده و مطمئن باش بهخاطر معصوميت و پاكي آنها هم كه شده، درخواستت بيپاسخ نميماند.
حرف دل عموپورنگ با بچهها كه در اين چند سال هيچگاه بيانش نكرد؟
بچهها، فكر نكنيد هر كس در تلويزيون براي شما برنامه اجرا ميكند و شما را دوست دارد، متفاوتتر از شما زندگي ميكند. در مورد عموپورنگ، رويايي فكر نكنيد. واقعبين باشيد. قطعا دغدغههاي روزمره و مشكلات زندگي عموپورنگ از شما و پدر و مادرهايتان بيشتر است. عموپورنگ بهخاطر استراحت يا راحتي خودش، هرگز شما را رها نميكند. مطمئن باشيد هر كاري كه انجام ميدهم براي ارائه طرحهاي بهتر است. اين دغدغه و استرس، آسايش را از من سلب ميكند اما عشق خدمت به شما بچهها باعث ميشود تا به ادامه راه، مصممتر گردم.
فراموش نكنيد كسي كه براي شما كار ميكند حتما به كمك، عشق و حمايت شما نيازمند است.
پس شما عمويتان را دوست داشته باشيد و بدانيد كه من هم تمام برادرزادههايم را دوست دارم و هيچگاه نگذاريد به اين احساس پاك به خاطر استنباط غلط بعضيها خدشه وارد شود. من براي شما هم عمو هستم و هم دايي؛ ضمن اينكه خيلي هم با مسائل ساده و سوالات واهي و پيشپا افتادهاي مثل دانستن شماره تلفن همراه و يا شماره كفش من! كه به درد هيچ كس نميخورد، خودتان را درگير نكنيد.
به هر حال اينها هم به نوعي نشانه عشق و علاقه بچهها به شماست.
ميدانم اما ميخواهم بگويم بچهها خيلي بهتر از اينها ميتوانند دوست داشتنشان را ثابت كنند. پيدا كردن شماره تلفن من يك چيز عادي و به دردنخور است. اگر خيلي عموشان را دوست دارند بايد سفارشات او در مورد رابطه آنها با پدر و مادر و معلمان و همچنين پيوندشان با نسل گذشته خصوصا پدربزرگها و مادربزرگها را آويزه گوششان كنند.
تا حالا بچهها با عموپورنگ، قهر كردهاند؟
آره، در بسياري از مواقع بچهها ميگويند: چرا تلفن مرا جواب نميدهي يا چرا به نامه من، خودت پاسخ ندادي و دقيقا به همين خاطر است كه به بچهها ميگويم رويايي فكر نكنند. مگر ميشود من به تنهايي بتوانم پاسخ ميليونها نامه را بدهم. اصلا در بخشنامهها، افراد ديگري هستند كه بعد از مطالعه نامه بچهها، آنها را در مسابقه شركت ميدهند. من مجري هستم. ماحصل آنچه كه شما درخواست كردهايد را به من اطلاع ميدهند تا در برنامه لحاظ كنم. اين درخواست ناشايستي است كه بچهها بگويند تو بايد به نامه شخصي من جواب بدهي يا با شماره تلفن من تماس بگيري. اصلا چنين چيزي نيست. چند روز پيش بچهاي از مشهد تماس گرفت و گفت: «عموپورنگ تو رو خدا نرو». گفتم: دخترم، نگران نباش، خيلي زود با برنامهاي جديد بازميگرديم، كمي كه صحبت كرديم، گفت: «عموپورنگ، اصلا تو من را دوست داري؟».
گفتم: نگو من، بگو ما را دوست داري؟ من، شخصي است. اين طوري من در ملكيت تو هستم، در حالي كه من، عموي تو و بچههاي ديگرم و اگر قرار است براي همه خدمت كنم بايد همه را به يك چشم ببينم. بچهها براي من قابل احترام و ستايش هستند، بنابراين حاضرم اين دوري و سختي را به جان بخرم اما با يك فكر نو بازگردم. من كه علامه دهر نيستم؛ قطعا ضعفها و كاستيهايي دارم كه بايد بعد از برطرف كردنشان دوباره مثل گذشته مهمانتان شوم و باز هم بخنديم و ياد بگيريم و شاد شويم.
عمو پورنگ چطور؟
نه، اصلا قهر نكردهام. من در مقطعي از زندگي، خواسته يا ناخواسته در فضايي قرار گرفتم كه خودم هم تصور نميكردم و خوشحالم كه رابطهام بيش از آن كه بصري و ماشيني باشد، عاطفي است. داريوش فرضيايي واقعا بچه بود و خدا در اين مقطع، بچگي مرا به من بازگرداند. خيلي چيزها را از بچهها ياد گرفتم و براي همين هم بسياري از چيزهاي درون من، بچگانه شده است.
شايد بزرگترها به من بخندند اما خوشحالم كه بچگي گذشته دوباره بازگشته است. مثل خود بچهها، زود دلم ميشكند و گريهام ميگيرد اما اينها را دوست دارم.
بدون تعارف، در اين چند سال، دل چند بچه را شكستهاي؟
نميدانم، اين را بايد از بچهها بپرسيد. بچهها روحشان پاك است، چيز زيادي از من نميخواهند. ميگويند شماره تلفنات را به ما بده، ما را به خانهات ببر كه اين بد است و من با آن مخالفم. ممكن است اين طوري دلشان شكسته باشد اما بايد ياد بگيرند كه افراد يك حريم خصوصي و زندگي شخصي دارند و درست نيست ديگران به آن وارد شوند، چرا كه در غير اين صورت، من بايد شمارهام را به
15 ميليون بچه بدهم و ديگر از صبح تا شب بنشينم، به هيچ كاري نرسم و تنها تلفنها را پاسخ دهم. آيا من زندگي، دغدغه و گرفتاريهاي خاص خودم را ندارم؟
اما شماره همراه شما را بسياري از بچهها دارند. اگر سري به وبلاگها بزنيد، خواهيد ديد كه به راحتي رد و بدل ميشود؟
خوشحالم كه اين نكته را گوشزد كرديد اما اجازه بدهيد حالا كه بحث وبلاگها مطرح شد، نكتهاي را در اين مورد خدمتتان عرض نمايم: وبلاگهايي كه با نامهاي واهي يا حتي به اسم پورنگ در اينترنت راهاندازي شده است به هيچ عنوان ارتباطي به من و برنامه ندارد. من اصلا نميدانم نويسندگان آنها چه كساني هستند. دست همه آنها را ميبوسم و ميگويم يادتان نرود كه بچهها موجودات پاكي هستند، ذهن بچهها را مشوش و مغشوش نكنيد.
خود بچهها نيز سعي كنند از اين دنياي مجازي براي تبادلنظر و يادگيري و بهتر بودن استفاده كنند. متاسفانه تعريف اينترنت براي بچهها درست جانيفتاده است. به نظر من بچهها قبل از اين كه بخواهند سراغ اينترنت و رايانه بروند بايد به درسهايشان برسند، بعد هم به بازيها و سرگرمي كودكانهشان بپردازند. اين كه بچهها در طول روز دائما پاي كامپيوتر باشند خيلي بد است. يك ساعت كافي است. چرا بازيها و شيطنتهاي كودكانه را فراموش كردهايد و جايش را به زندگي ماشيني دادهايد؟ هفتسنگ و گردوبازي را كه ما داشتيم چرا فراموش كردهايد؟ به خدا وقتي ما بچه بوديم، اينترنت و رايانه هم نبود اما فضاي زندگيمان بهتر و باصفاتر از الان بود.
دلتنگي شما براي بچهها از صميم قلب است يا پس از مدتي در مواجهه با روزمرگيها و دلمشغوليها، رنگ ميبازد؟
دلتنگ ميشوم اما واقعيت اين است كه هر چه سن بالاتر ميرود با توجه به گرفتاريهاي جانبي، كمحوصلهتر ميشويم اما شايد جالب باشد به شما بگويم هر بار از كنار مدرسهاي عبور ميكنم، صداي زنگ مدرسه و صداي همهمه بچهها را كه ميشنوم، دلتنگشان ميشوم، آن لحظه خيلي دلم ميخواهد داخل بروم و تكتك آنها را ببينم اما ميترسم، چون ميريزند سر آدم و نميگذارند و در واقع بيآنكه بدانند اين فرصت طلايي را از من ميگيرند. بچهها خيلي دوست دارند عموپورنگ را ببينند اما نميدانند اشتياق من دو برابر آنهاست. هجوم ميآورند و جوري عمو عمو ميكنند كه احساس ميكنم خيلي بزرگ هستم و به نوعي در آن هياهو، حس كودك بودن را از من دريغ ميكنند. چند روز پيش به اتفاق يكي از دوستانم از خيابانهاي شهرري عبور ميكرديم كه صداي هياهوي بچههاي مدرسهاي توجهم را به خود جلب كرد. گفتم نگهدار ميخواهم داخل مدرسه بروم؛ با تعجب گفت: داريوش، كمآوردي يا خداي ناكرده عقلت را از دست دادهاي! گفتم: هيچكدام، ميخواهم ببينم وقتي با من مواجه ميشوند، چه ميكنند. گفت: يعني تو نميداني چه ميكنند، گفتم: چرا اما ميخواهم بروم داخل مدرسه كمي شيطوني كنم. هر چه اصرار كرد كه تو مجري هستي، معلمان و اولياي مدرسه ميخندند، از تو انتظار ندارند و... گوش ندادم و وارد مدرسه شدم؛ جيغ و داد بچهها بلند شد، از ميان همهشان عبور كردم و وارد دفتر مدير مدرسه شدم. مدير هم تعجب كرد و گفت: ببخشيد شما اينجا چه كار ميكنيد؟ گفتم آمدهام يكي دو تا از بچهها را ببينم. خنديد و يكي دو بچه شد صد تا بچه!
اينها روح و دلتنگي مرا ارضا ميكند و مرتب به من يادآور ميشود كه پورنگ، تو متعلق به خودت نيستي.
سخت نيست؟
خيلي سخت است كه زندگي روزمره و طبيعي خودت را فراموش كني و مسير جديدي را برگزيني. نميخواهم بگويم خوشحال نيستم اما در حال تغيير دادن دلبستگيهايم هستم. اگر قبلا همنشيني با دوستان و همكارانم مرا خوشحال ميكرد امروز عيادت از بچههايي كه در بيمارستانها بستري هستند، دلم را آرام ميكند. مادرم ميگويد: روحيهات خراب نشود، ميگويم نه، دوست دارم به اينجاها بروم، عادت كردهام، قبلا شايد ناراحت ميشدم اما الان با آنها زندگي ميكنم. بسياري از بچهها را كه ميشناختم و اكنون فوت كردهاند، برايم زندهاند و دارند با من زندگي ميكنند و به من لبخند ميزنند. دچار وهم و خيال هم نشدهام.
تلخترين نگاهي كه از چشم بچهها نسبت به خودتان ديدهايد؟
من نگاه تلخ نديدهام.
از چشم بزرگترها چطور؟
بزرگترها نگاه تلخ بكنند برايم مهم نيست.
يعني نظر بزرگترها اصلا برايتان مهم نيست؟
بزرگترها تاكنون نگاه تلخ به من و برنامه نكردهاند. اگر هم انتقادي بوده است بسيار صادقانه و محترمانه بيان نمودهاند و من هم با كمال ميل پذيرفتهام.
غصه دل بچهها در دل عموپورنگ، جا ميشود؟
گرفتاريهاي بچهها را ميشناسم، دغدغه خود من نيز هست. آينده درخشان، محيط فرهنگي مناسب، خانواده خوب و... من هم با اين دغدغهها زندگي ميكنم. به بچهها هم ميگويم شما فكر نكنيد در كنار من، نمونههايي از زندگي شما نيست. بسياري از بچهها كه فقر فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي دارند را من ميبينم و اينها برايم غصه است. بچههايي كه با بيماري دست و پنجه نرم ميكنند و بيش از 4 3 ماه مهمان ما نيستند را ميبينم. اينها غصه نيست! البته فراموش نكنيم كه مهم تحمل است. واقعيتپذيري در وجود تمام بچهها بايد باشد.
روي دل عموپورنگ چه چيزي نقاشي شده است؟
دريايي آبي با ساحلي زيبا و سبز و قايقي زيباتر كه در ساحل اين دريا پهلو گرفته است. هر وقت دلم بخواهد سوار بر آن ميشوم و از بيكران آبي دريا لذت ميبرم.
و رنگ دلتان؟
آبي است.
بچهها عاشق دنياي عموپورنگ هستند. حاضريد دنيايتان را به آنها بدهيد؟
صادقانه بگويم، دوست دارم بچهها را در دنياي خودم سهيم كنم زيرا دنياي من، دنياي بچههاست و دنياي بچهها، دنياي من است. من باشم يا نباشم از بچهها ميخواهم هرگز دنياي كودكي را رها نكنند حتي اگر به سن 70 سالگي برسند و ديگران به آنها بخندند. شما به خندههاي آنها بخنديد كه نميدانند شما چقدر از كودكيتان لذت ميبريد.
از اين كه پابهپاي بچهها جلو ميروي خسته نميشوي؟
يك جورهايي خسته ميشويم، اما اين خستگي با وجود مخاطب از بين خواهد رفت. الان بچههايي با من تماس ميگيرند كه در مقطع دبيرستان تحصيل ميكنند و وقتي تعجب مرا ميبينند ميگويند: عمو، زماني كه 7 سال پيش شما برنامه را شروع كرديد ما ابتدايي بوديم. اينها با من بزرگ شدهاند و اين باعث خوشحالي است. چند روز پيش در خيابان، آقاپسر دانشجويي به من گفت: «عمو جون به خدا خيلي دوستت داريم! عمو به ريشم نگاه نكن، به قرآن خيلي باهات خاطره دارم!» يك لحظه فكر كردم ميخواهد مرا دست بيندازد، اما صداقت گفتار و اين عمو گفتنها با آن كلاسوري كه در دست داشت مرا حيرتزده كرد. اينها با من زندگي ميكنند و اين خيلي لذتبخش است.
عموپورنگ در طول اين سالها، هماني بود كه ميخواست باشد؟
آره، شايد اواسط كار به دليل روحيات بچهگانهاي كه داشتم همه را مثل خودم ميديدم و درباره برخي آدمهاي دور و برم اشتباه كرده باشم، اما سعي كردم هماني باشم كه ميخواستم و خوشحالم كه اين اتفاق رخ داد.
كارنامه عموپورنگ در طول اين چند سال مهر قبولي داشته يا گاهي هم با تجديدي بالا آمده است؟
تجديدي نداشتهام. شايد نمره ضعيف در آن ديده شود، اما هر سال با قبولي همراه بوده است. اين كه واحد نظرسنجي سازمان هر سال اعلام ميكند پرمخاطبترين برنامه بودهايم يعني قبولي.
در دوران مدرسه چطور؟
نه، تجديد نداشتم، اما شيطان بودم.
به دنياي بچهها حسودي نميكنيد؟
نه، زماني حسودي ميكنم كه احساس كنم دنياي بچهها با دنياي خودم خيلي متفاوت است در حالي كه اصلا اين طور نيست.
سوغاتي كه براي پاكي دلتان از سفر خانه خدا به ارمغان آورديد، چه بود؟
آب زمزم (با خنده).
ميخواهيد دلتان را با آب زمزم بشوييد؟
(ميخندد) شوخي كردم. بهترين سوغاتي كه از خانه خدا براي پاكي دلم آوردم فقط و فقط ياد خداست. هرگاه ياد عظمت و شكوه كعبه ميافتم خدا را شكر ميكنم كه سعادتي را نصيبم كرد كه نصيب هر كسي نميشود.
توشهاي كه از ديدار معنويتان با رهبر معظم انقلاب بعد از سفر حج به دست آورديد، چه بود؟
جمله ايشان همواره ملكه ذهن من است كه فرمودند: «بچهها را شاد كنيد، اما با شادي سازنده. در شادي سازنده شما در يك فضاي جذاب و مفرح ميتوانيد از معنويات، اخلاقيات، دين و خدا صحبت كنيد.» اين جمله آيتالله خامنهاي (مدظله العالي) در عين كوتاهي بسيار پرمعناست. ما بايد بچهها را به سمت شادي سوق دهيم كه در آن سعادت نهفته باشد و قطعا جايي كه سعادت وجود دارد تمام ارزشهاي ديني نيز نهفته است.
امير محمد را با پارتي به اين ديدار برديد؟
نه، برنامه ما از سوي بيت رهبري مورد توجه قرار گرفته بود و پوررنگ را با گروهش دعوت كردند. تهيهكننده ما نيز در اين ديدار حضور داشت.
تنهاترين دلي كه در بين بچهها ديدهايد؟
دل تنها در بين بچهها نديدهام؛ حتي آن بچهاي كه در بيمارستان با مرگ، دست و پنجه نرم ميكند نيز چون از مرگ، چيزي نميداند احساس تنهايي نميكند و با وجود اينكه هيچ رمقي برايش نمانده است، حاضر نيست عروسكش را از خودش جدا كند. دلش با آن عروسك است و تنها نيست و خوش به حال كسي كه به اندازه آن عروسك براي آن بچه، جالب و عزيز باشد.
اگر داريوش فرضياييبچه بود، عموپورنگ را دوست داشت و برنامهاش را تماشا ميكرد؟
آره، عاشقانه دوستش داشتم چون از بچگي ميخواستم چنين آدمي باشم و به همين دليل ميگويم به آن چه ميخواستم رسيدم.
دوست داريد جاي كدام شخصيت كارتوني باشيد؟
سندباد. چون به جاهاي عجيب و غريب زيادي رفت و در مجموع خيلي قشنگ و آموزنده بود. در بچگي هميشه دوست داشتم چنين آدمي باشم.
دست نيافتنيترين هدف عموپورنگ در طول اين سالها براي بچهها؟
چون هدفهايم معقول و منطقي بودند به تمام آنها رسيدهام.
وقتي بچهها را دعوا ميكنيد؟
بله مثلا اگر اميرمحمد سهلانگاري كند دعوايش ميكنم. البته نه اينكه بپرم روي سر و كلهاش (ميخندد) اما ميگويم: آقاي اميرمحمد مسخرهبازي در نيار، اين متن را كه دادهاند بخوان چون در قبال بچهها مسوول هستي و اگر دقت لازم را نداشته باشد به برنامه نميآورمش تا متوجه شود عموپورنگ در كار با كسي شوخي ندارد و برنامه جدي است.
«كاش ميشد در ميان لحظهها، لحظه ديدار را نزديك كرد» موافقيد؟
آره، حتما نترسيد خيلي زود دوباره ميآييم.
ميگويند: «آشپز كه دو تا شد، آش يا شور ميشه يا بينمك» برنامه شما شور بود يا بينمك؟
ما در برنامه آشپز نداشتيم! مجري هم دو تا نبود، خودم بودم. (ميخندد)
پس اميرمحمد چي؟
مجري نبود. مجري بازيگر بود و خوب هم از عهده كار برآمد.
فاطيما يا اميرمحمد كدام به پيشبرد بهتر برنامه كمك كردند؟
خب معلوم است اميرمحمد. اميرمحمد خودش بود، شيطنتهايش هم دقيقا مربوط به خودش است. فاطيما هم
دختر خوبي است، اما اميرمحمد از نظر استعداد موفقتر بود.
راز ماندگاري اميرمحمد در كنار شما؟
اميرمحمد بچگياش را فراموش نكرده است و بزرگتر از سنش نيست.
مگر بزرگتر از سن بودن اشكالي دارد؟
بله به بچهها ضربه ميزند. بچهها بايد از دنياي بزرگترها چيزهايي را ياد بگيرند، اما خودشان باشند. فاصله گرفتن از دنياي كودكي، اشتباه بزرگي است. نبايد فرصت كودكي را از دست داد. بسياري از افراد كه در بزرگسالي حسرت كودكي را ميخورند كساني هستند كه دوران كودكيشان را براي رسيدن به بزرگسالي خراب كردهاند و از لحظات ناب آن بيبهره ماندهاند.
چهره جديدي به جمعتان اضافه نميشود؟
شايد يك كاراكتر جديد هم باشد. بستگي به فكر و خلاقيت ما دارد و اينكه اين شخصيت جديد چه عروسك باشد و چه بازيگر چه نوآوري و تحولي را ميتواند در برنامه به وجود آورد.
درددلي كه مدتهاست بر دلتان سنگيني ميكند؟
من همه را ميبخشم و اميدوارم تمام كساني كه خواسته يا ناخواسته در حقشان كوتاهي كردهام يا احيانا دلشان را شكستهام نيز مرا ببخشند.
اگر عموپورنگ در خاطرات بچهها گم شود؟
زنگ بزنند 110، پيدايم بكنند! عموپورنگ چاقالو هم هست با دماغ گنده، سريع پيدايش ميكنند. (ميخندد)
يادگاري عموپورنگ بر درياي دل بچهها كه با هيچ موجي پاك نشود؟
فقط و فقط بچه باشيد، به همه احترام بگذاريد، اما تنها به بابا و مامان اعتماد كنيد كه بهترين دوست، آنها هستند.
چند برادرزاده داريد؟
حدود 10 تا.
نقش واقعي عمو بودن را براي آنها ايفا كردهايد؟
سعيام را كردهام، نميدانم. ماشاءالله اينقدر درشت و هيكلياند كه آنها بايد مرا بغل كنند نه من! (با خنده)
يك قول به بچهها بدهيد؟
تنها قولي كه به بچهها ميدهم اين است كه هرگز موقع كار و جلوي دوربين براي شما كم نگذارم.
مطمئنيد رفتنتان مصداق «باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي» نميشود؟
آره ديگه اين هم هست، اما مطمئن باشيد برميگرديم اگر چندماه هم طول بكشد باز با دست پر و كاري نو خواهيم آمد.
و در پايان ... .
دست همه را ميبوسم. سعي كنيد به جاي حاشيهپردازي در وبلاگها به سايت برنامه به آدرس www.Amoo.ir سر بزنيد و پيشنهاد ات و انتقاداتتان را از طريق ايميل به همكاران ما منتقل كنيد.
اللهم عجل لوليك الفرج، التماس دعا، خدانگهدار.
شيما و ميلاد كريمي